فرمانروای مه

0

فرمانروای مهفرمانروای مه

معرفی: دکان باز کرده بود
“هر کس هر چه من بگویم انجام دهد، به هر چه دلش بخواهد می رسد، هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام بدهد و کم کم هر جایی که بخواهد می تواند برود.”
مرد و زن، جوان و کودک مریدش شده بودند و دستوراتش را انجام می دادند و البته نتایجی هم گرفته بودند…

برشی از کتاب(۱):

. راستی سودابه تنها اومدی؟
– نه محمود منو آورد.
– فقط یه سوال! اون خانمی که صورتشو انگار با گچ سفید سفید کرده بودن چی؟ اون چیکار کرده؟
– سودابه می خندد و می گوید: اون به خاطر کینه ای که با افراد گروه داره، به این صورت در اومده، خیلی کینه اییه.هیچ کس از موضوع چشم بصیرتت نباید خبردار بشه، یادت باشه. ص۳۶۶

 

عرفان های دروغی

برشی از کتاب(۲):

فرشته به من اشاره می کند که به اتاق بچه ها بروم. دنبالش می روم. می گویم: چیزی شده؟
– نمی خواستم مامانم و زن دایی چیزی بفهمن. امروز سودابه به من زنگ زد.
– پس چرا به من چیزی نگفت؟
– بعد از اینکه با تو صحبت کرد،به من زنگ زد.گفت: امروز حضرت زهرا تو جسمش حلول کرده،انگار به تو هم گفته.
– با تعجب می گویم:چی!مطمئنی گفت حضرت زهرا؟
– آره چند مرتبه هم گفت.
– ولی به من گفت: یه فرشته تو جسمش حلول کرده، بدجوری قاطی کرده.این قدر این روزا دروغ می گه که خودش یادش می ره به کی چی گفته.
– چطور به خودش اجازه می ده این حرفا رو بزنه؟
– باید باهاش چیکار کنیم؟
– کاش می دونستم
– راستش دیگه نمی تونم درست قبولش کنم. اصلا حالا بیشتر ردش می کنم تا قبول ص۶۷۰

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.