رمان تکفیری: داستانی جذاب از یک رزمنده افغان که عمری در جنگ گذرانده است.

رمان تکفیری: داستانی جذاب از یک رزمنده افغان که عمری در جنگ گذرانده است.

رمان تکفیری : مهدی دریاب

خلاصه:

داستان، در مورد یک مجاهد قدیمی است که یکی از دوستانش که الان از سران داعش است از او برای کشتن شیعیان (رافضی ها) و نا امن کردن ایران، کمک می خواهد. این مجاهد افغان، نیاز به پیوند کبد دارد و بخاطر این که به او قول داده اند تمام هزینه های پیوند را بپردازند، حاضر می شود به ایران بیاید و کار اطلاعاتی انجام دهد. این سر کرده داعشی از جوانی خواهان خواهر مجاهد افعانی است، در این بین اتفاقاتی می افتد که ماجرا را جالب تر می کند.

بریده کتاب(۱):

از وقتی خبر را آوردند، فضای بیمارستان “الرشید” امنیتی شد. تعدادی شرطه در نقاط مختلف حیاط مستقر شدند. چند غریبه با لباس شخصی در راهروها پرسه می زدند و به اتاقها سرک می کشیدند. منصور بوی خطر را احساس کرده بود. ساعت ۶ عصر، یک کاروان وارد بیمارستان شد. پنج تویوتای شاسی بلند شیشه دودی، همگی ضد گلوله. حدود پانزده نفر پیاده شدند که بیشترشان مسلح بودند. چیزی مثل باد از ذهن منصور گذشت: انگار آن یکی را قبلا دیده ام.

بریده کتاب(۲):

اگر رئیس جمهور، نخست وزیر، بالاترین مقام قضایی کشور، چهار وزیر، بیست و هفت نماینده مجلس و تعداد زیادی از دولت مردان یک حکومت کشته شوند، چه اتفاقی می افتد؟ هر سه متعجب به منصور نگاه کردند، مثل دانشجویان ترم اول، ساکت و مودب. منصور ادامه داد: فقط در طول سه ماه، همه ی این ها در این کشور ترور شدند، اما حکومت ایران تکان نخورد. شما می خواهید با چند ترور و انفجار کور، چنین حکومتی را به عقب نشینی وا دارید؟

بریده کتاب(۳):

فرمانده ی ما چندین اعدامی با گروه خون O منفی را زنده نگه داشته، فقط به امید شما. به خواستگاری ایشان جواب مثبت بدهید، کبد جوان ترینشان پیشکش می شود. مائده احساس کرد آبی یخ روی سرش ریختند که تمام وجودش را لرزاند.
عبدالقادر را از سالهای جوانی می شناخت، اما فکر نمی کرد به چنین خون آشامی تبدیل شده باشد. به یاد روزی افتاد که برای اولین بار او را دیده بود. آن موقع سیزده سال بیشتر نداشت.

بریده کتاب(۴):

منصور همچنان گلوی مرد را می فشرد. رنگش که از سرخی به کبودی رفت، رهایش کرد. جوانک زوزه ای کشید و به خاک افتاد. کمی سرفه کرد و نفس کشید. اعظم آغا خم شد و دست منصور را بوسید. منصور دستش را عقب کشید و با ناراحتی گفت: عوام شیعه و سنی در یک مرتبه اند، اعظم! جنبش مجاهدین بدون حمایت عموم مردم به سرانجام نمی رسد،
اما بی فایده بود. هیچ کس در آن جمع حرفهایش را نمی فهمید. تا بود، از او و سابقه اش حساب می بردند. به محض اینکه می رفت، کارخودشان را می کردند. غارت و کشتار. همیشه با فرماندهان بر سر این موضوع اختلاف داشت.

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.