رمانی زیبا و در عین حال پاسخی دندان شکن به داعش و… : پسران دوزخ

معرفی: 
داعش، طالبان­، القاعده. . . چنان سر و صدا راه می­ اندازند که گوش عالم را کر می­ کند.
این رمان با همین چند صفحه داستان جذاب، تو خالی بودن طبل هایشان را برایت روشن می کند و همچنین قدرت و عظمت تو را!

دلم می خواست پول داشتم، این کتاب را دست تمام برادران و خواهرانِ اهل سنتم می دادم.
بعد از تمام شدن کتاب دلم خواست گریه کنم به خاطر مظلومیت اسلام بین ما پیروانش.
حتما بخوانید
تا حالا فکر کردید واقعا اهل سنت و شیعه چه تفاوتی باهم دارند؟
یا اینکه داعش از کجا سر و کله اش در آمد؟
این کتاب جواب سوال شماست…

خلاصه:  کتاب، داستانِ فاطمه استاد دانشگاه در رشته تاریخ است. او برای سخنرانی به عراق می‌رود که به دست داعش اسیر می شود و اتفاقاتی در دل داستان برای وی می افتد و … خواندن این رمان، تجربه‌ای متفاوت برای شماست.

بریده ای از کتاب(۱):
خدا سرباز های خودش را تنها نمی گذارد…. ما باهم حرف زدیم ام جمیل. قراری که گذاشتیم یادت مانده؟
دلم می لرزد می دانم درباره چه حرف می زند.
_ کشتن این زن تنها شرط ازدواج ماست. (صفحه ۳۳)

بریده ای از کتاب(۲):
شاید اینکه دلم برایش تنگ می شود و وقتی که نیست دوست دارم باشد و وقتی که هست دوست دارم حرف بزند و وقتی که حرف می زند دوست دارم نگاهم کند و وقتی که نگاهم میکند تاب سنگینی نگاهش را ندارم، یعنی عاشقش شده ام! نمی دانم…
حس می کنم توی عشق باید چیز های بزرگ تری هم وجود داشته باشد. یک چیزهایی که آدم را دیوانه ی خودش کند.

بریده ای از کتاب(۳):
و من چشم هایم را می بندم. مردی را در قامت نور برابرم می بینم. مردی در لباس عرب های قدیم…
خالد معتقد است درست آن وقتی که لبه چاقو را بگذارم روی گردن فاطمه، آن وقتی که سرخی خون از زیر گلوی فاطمه بر پیراهنش بریزد…. درست همان وقت …. رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) لبخند می زند و با سر مرا تحسین می کند. (صفحه ۱۵ و ۱۶)

معجزه,فنجان و دریا
داعش,کشتن,اسلحه
عقیده,گمراهی
عمق عشق,حقیقت عشق
ایمان,مدارا
حقیقت,قاتل,کشف حقیقت
دفن,کشتن

نقد

کتاب پسران دوزخ اولین رمان نوشته شده با مضمون گروهک تروریستی داعش است.

در همان برخورد اول با طراحی خلاقانه جلد کتاب چهره بیرونی داعش برایمان تداعی می شود که ما را بیشتر تشنه ی دانستن درباره آن ها می کند. وقتی کتاب را شروع به خواندن می کنیم “ام جمیل” با زاویه دید زنانه اش و “فاطمه” با زبان روشنگرانه اش که نماد روشنگری ایرانی ها در سراسر جهان است ما را همراهی می کنند. چنان مانند سریالی که هربار منتظر قسمت بعد هستیم برای تمام کردن یک صفحه و ورق زدن به صفحه بعد انتظاری عجیب می کشیم.

و در نهایت وقتی کتاب را به پایان می بریم، از یک طرف، تنفری که پیش از خواندن کتاب نسبت به این گروهک ها و حامیانشان داشتیم رنگ و بوی آگاهانه به خود می گیرد. تنفری که حالا فقط از سر ترس نیست بلکه از انزجاریست که نسبت به باطل بودن تفکرات آن ها پیدا کرده ایم. و از سوی دیگر ایمانمان به حقانیت شیعه بودنمان مضاعف گردیده است.

🌱مروری بر کتاب🌱

قراراست بادست های خودم زنی را بکشم وسحرگاه پاییزی درمه اورا زیر درخت سیب دفن کنم. کشتن یک آدم خیلی سخت است. سخت تر ازکشتن، آن است که مجبوری تا آخرعمردرباره اتفاقی که درچند ثانیه رخ داده است فکر کنی وهربارکه درباره اش فکر می کنی انگار قرار است ازنو، دوباره، همان آدم را به همان شکل ابتدایی بکشی! حس غریب وکشف ناشده ای است که نه به نوشتن می آیدونه به روایت کردن..

  • ندیدنِ ما دلیلِ مرگ پروانه ها نیست.

این ازآن جمله های عمه حمیراست؛ جمله ای که حالا چند وقتی می شود افتاده توی دهان خالد.

  • پروانه باش امّ جمیل… پروانه باش.

نمی دانم با کُشتنِ کسی می توان پروانه شدیانه؟! می دانم پروانه شدن سخت است. کاری نیست که به این سادگی ها بشود از عهده اش برآمد. می دانم آن وقت که  موعود برسد – آن بزنگاهِ پروانه شدن- دست هایم خواهدلرزید. خالد همان جور که توی چَشم هایم خیره شده بود، گفته بود: «چَشم هایت راببند وبه رسول الله فکرکن.»

ومن چَشم هایم را می بندم. مردی را در قامت نور برابرم می بینم. مردی در لباس عرب های قدیم… خالد عتقد است درستی آن وقتی که لبهُ چاقو رابگذارم روی گردن فاطمه وباچاقو گردنش را پاره کنم، آن وقتی که سرخی خون از زیر گلوی فاطمه برپیراهنش بریزد… درست همان وقت… رسول الله لبخند می زند و با سر مرا تحسین می کند. خالد معتقد است کسی که رسول الله تحسینش کند بی چون وچرا پروانه خواهد شد! وتا ابد پروانه خواهد ماند.از پشت پلک های بسته ام به مردی که لباس عرب قدیم برتن دارد ودر قامت نور برابرم ایستاده نگاه می کنم. سرش رابهنشانهُ تایید تکان می دهد. انگارکه فرمان پروانه شدنم را صادر کرده است. خوب می دانم که  تحسین رسول الله همان تحسین خداوند است وکسی را که خداوند تحسین کند بهشت  سزاوارش خواهد شد. می دانم برای رسیدن به بهشت چاره ای جز پروانه شدن ندارم. باید مشقّت پروانه شدن را به جان بخرم.عمه حمیرا همیشه می گفت: «بهشت ارزان نیست.باید پای عقیده ات بمانی.»

درست مثل خالد که پای عقیده اش مانده. «ماندن» کلمۀ درستی برای خالد نیست. او توی عقیده اش «ذوب» شده وحالا همۀ همِّ وغمّش رضایت وخشنودی خداست. این را ازتمام کارهایش می توانم بفهمم. نسبت به آن سال ها خیلی عوض شده. خودش می گوید گاهی شب ها ابن تیمیه به خوابش می آید وبا او حرف می زند ودست  برسرش می کشد و او را «پسرم» خطاب می کند. می گوید توی خواب هایش ابن تیمیه راتوی سلول های تنگ وتاریک ونمور دیده است؛ درحالی که در حصار دیوارهایی بلند سجده می کرده والله را صدامی زده، توی یکی از همان سجده ها سر بلند کرده وبه خالد نگاه کرده وبا لبخند گفته است شما پسران من هستید وهمان وقت تمام ابن تیمیه شعله شده است ونورش تمام سلول را سفید کرده ومحو شده است. وقتی خالد دربارۀاین خوابش حرف می زند، گریه می کند. می گوید: «ما همه پسران ابن تیمیه هستیم.»

سیب را گاز می زند وبه من نگاه می کند. توی نگاه خالد چیزی هست؛ چیزی که نمی دانم چیست. چیزی که مرا سخت جذب خودش کرده. توی صدایش هم همان چیز هست؛ توی رفتارش هم هست، توی راه رفتنش هم هست، توی کتاب خواندن وشعر خواندن ونماز خواندن و… اصلاً توی تمام وجودش هست! چیز هایی که نه می دانم اسمش چیست ونه می دانم ازکجا آمده است. گاهی وقت هاباتردید ازخودم می پرسم: «آیا من واقعاً عاشق خالد شده ام!؟

ازجایش بلند می شود، دوربینی راکه حالا دور گردنش آویزان است برچشم هایش  می گذارد وبه جادۀ دوردست نگاه می کند.

  • تردید وسوسۀ شیطان است امّ جمیل.

به لب هایش نگاه می کنم.

  • حتی یک ثانیه هم تردید نکن.

از پشت لنز های دوربین جاده را وارسی می کند.

  • به اندازۀ چشم برهم زدن هم نباید به کاری که می کنی شک کنی.

یاد آن روزهایی افتاده ام که باعمه حمیرا می نشستیم زیر همین درخت وباهم گرم صحبت می شدیم. گاهی وقت ها حسابی دلم برای آن روزها تنگ می شود. دوست دارم برای یک بارهم شده همان روزها را توی خوابم ببینم. راستی چرا آن روزها به خوابم نمی آیند ؟! چه غریبانه است  آدم خاطرات گذشته اش راحتی درخواب هم نبیند! چه روزهای قشنگی بود! همه مان شاد وخوشحال بودیم.انگار هیچ اندوهی  توی دنیا نبود.خالد دوربین را ازچشم هایش برمی دارد ونگاهم می کند.

  • این ها یک مشت کافرند.

یک قدم می آید طرفم.

  • همه شان…ازنوزاد شیر خوره تا آن پیرمرد سال خورده ای که افتاده توی بستر مرگ…

مکث می کند.انگار می خواهد تأ ثیرجملاتش را برمن کشف کند.

  • یادت باشد امّ جمیل … ما درمقام حق هستیم واین ها درمقام کفر. فریبِ سر و وضع ولباس ونمازخواندن این هارا نخور. این ها برای شیطان سجده می کنند نه برای خدا.

دست می کند توی جیبش وسنگ کوچکی رابیرون می آورد. آرام به طرفم می آید سنگ را می گذارد کف دستم. خنکای نوک انگشتانش را حس می کنم.تمام تنم می لرزد.

  • این ها بت پرست اند… فقط اسمشان را گذاشتند شیعه.

به سنگ مکعب شکل توی دستم نگاه می کنم. روی سنگ باخطی برجسته حک شده «یاحسین»! با انگشتانم سنگ را لمس می کنم.انگار سنگ نیست.بیشتر به خاکی خشک شده می ماند.

  • این هاحسین راخدا می دانند.علی راخدا می دانند.کوچک وبزرگ بت پرست اند! هیچ فرقی بابت پرست های کافرمکّه ندارند! بلکه این ها بدترند.

اشاره می کند به کیسۀ کنفی.

  • مخصوصا این یکی .

می رودمی ایستد بالای سر کیسه.

  • می دانی چند نفربا وسوسه های این زن کافر شده اند؟

به کیسۀ کنفی نگاه می کنم وچیزی نمی گویم.لابد اکنون فاطمه دارد توی کیسه ازترس می لرزد. خیلی دوست دارم خالد درکیسه را بازکند وبگذارد من نگاهش کنم.

پیش تر عکس هایش را توی سایت های مذهبی وخبری دیده ام. سخنرانی هایش را، مصاحبه هایش، می دانم تسلط زیادی به زبان عربی داردوخیلی راحت می تواند به زبان ماحرف بزند. شاید همین توانایی اش باشدکه کمکش کرده بتواند مخاطبان عرب زیادی داشته باشد. خالد ادامه می دهد: «بهت گفته بودم که اگر شک وتردیدی داری،یا اگرمی ترسی، وارد این ماجرانشو. نگفتم؟»

جوابش رانمی دهم. اوهم نگاهم نمی کند! حواسش به کیسۀ کنفی است.

  • اماتوخودت خواستی که بیایی. یادت نیست؟

دارد دربارۀ حرف های جَعده می گوید. جَعده تنها کسی است که من با او دربارۀ این چیزها درددل می کنم. شاید همۀ حرف هایم رابرای خالد گفته وحالا خالد بر مبنای همان حرف ها خیال دارد ازمن قهرمان بسازد. تقصیرهم ندارد. حرف ها وآرزوهای خودم بوده. چیزهایی که از مغزم می گذشته وبرای جعده تعریف کرده ام. چیزهایی که هنوز هم  که هنوز است از ذهنم می گذرد. اصلاٌ این عادت من شده است که هر آنچه درفکر وذهنم می گذرد تعریف کنم یا بنویسم. چیزی نیست که حالا بخواهم به خاطرش عقب نشینی کنم یا ازگفتنش خجالت بکشم یا کتمانش کنم. هنوز هم همان حرف هارا به جعده خواهم گفت، اما شاید هیچ وقت ازفکرم نمی گذشت که برای دینداری وبرای اثبات صحیح بودن عقیده ام در پیشگاه خداوند مجبور باشم زنی را درسپیده دمی قربانی کنم! نه…اعتراف می کنم که هیچ وقت کمترین احتمالی هم به وقوع این حادثه نمی دادم. حالا هم فقط کمی ترسیده ام. فکرش را نمی کردم تابه این اندازه به کُشتن یک آدم نزدیک باشم.

  • حرف جَعده بود. گفت امّ جمیل دوست دارد برای عمه حُمیرا کاری کند.

برمی گردد ونگاهم می کند.

  • خُب،حالا وقتش است.

دستی بر کیسۀ کنفی می کشد

  • ام ّ جمیل… این کسی که اینجا توی کیسه است، همان زنی است که عمه حمیرا را ازما گرفت.

جوری برکیسه دست می کشد که انگار دارد نوازشش می کند.

  • هیچ یک کمترین تردیدی نداریم که این زن عمه حمیرا را نابود کرده.

راست می گوید. می دانم فاطمه همان کسی است که عمه حمیرا را… نه، نابود نه! من ازکلمۀ «نابود» خوشم نمی آید.نابود یعنی چیزی که دیگرنیست.محو شده است و وجودی ندارد.اما عمه حمیرا هست.وجود دارد. تنها پروانه شده است وما اورا نمی بینیم. به جای  نابود از واژۀ «دیوانه» باید استفاده کنیم.فاطمه عمه حمیرا را «دیوانه» کرد.

  • این شیعه ها هزار وِردوجادو از شیطان یاد گرفته اند.با  یکی از همان وِردها بود که عمه حمیرا را ازما گرفت.حالا وقتش شده به همه، حتی به خودَت، نشان دهی که چقدر عمه حمیرا را دوست داری.

به دست هایم نگاه می کنم. هنوز دارند می لرزند.دست هایم رامی گیرم طرفش تا ببیند که تقصیری ندارم ودست خودم نیست.می خواهم بفهمد که کم نیاورده ام وپس نکشیده ام…اما هنوز روحیه وآمادگی آن را ندارم که… فقط کمی می ترسم.این چیز عجیب وغریبی است ؟! اینکه از کشتن آدمی  بترسم! ترس برای دختر جوانی مثل من گناه نیست.هست؟! سرش را تکان می دهد.

  • من هم مثل تو بودم امّ جمیل… دست های من هم می لرزید.

بلند می شود وبرابرم می ایستد.چَشم درچَشم من.

  • اما حالا دیگر دستم نمی لرزد.حالا اگر یک دختربچۀ سه سالۀ شیعه را هم به من بِدَهند،جوری سرش را می بُرم که انگار دارم یک سیاب را دونیم می کنم.

نمی دانم چه باید بگویم.باید تحسینش کنم؟! یا غمگینش باشم؟! این حال وروزی که دارد برای خالد قابل احترام وستایش است؟! یاباید از اوترسید؟! ازکسی که برای دینش،برای عقیده اش، برای خداوندش حاضراست دختر سه ساله ای را قربانی کند! نمی دانم…این مُبهم ترین بخش شخصیت خالد است که هنوز برایم روشن نیست.قسمت تاریکی که انگار خود خالد نیست وبه خالد چسبیده است. آدم غریبه ای که مرا می ترساند و من نمی توانم از او فاصله بگیرم،زیرا از خالد جداشدنی نیست.

اشاره می کند به کیسۀ کنفی.

  • امّ جمیل…این زن فقط قاتل حمیرا نیست.

حالا صدایش آرام وترسناک شده. انگار که بخواهد اهمیت موضوعی را که درباره اش حرف می زند نشانم دهد.

این زن یک سخنران است.یک استاد دانشگاه. کسی که خوب می داند چه بگوید وچگونه بگوید! این زن قاتل صدها دختروپسر معصوم عرب است؛ نه قاتل خودشان،نه! قاتل عقیده شان. باید زبان این ابلیس را ازحلقومش بکشیم بیرون. توهم باید این کار را بکنی امّ جمیل. این تکلیف به عهدۀ توست. درسکوت نگاهم می کند.دستش را دراز می کندتامُهر را بگذارم کف دستش .به دستش نگاه می کنم. به سرانگشتانش. هنوز خنک اند؟! دوست دارم بدانم. مُهر رامی گذارم کف دستش ونوک انگشت هایم را روی کف دستش نگه می دارم.چقدر کف دستش داغ است!

  • تورا من انتخاب نکرده ام امّ جمیل،خودت هم انتخاب نکرده ای.تورا خدا انتخاب کرده. فقط یک چیز خیلی مهم راباید به ذهنت بسپاری.

نگاهش می کنم.منتظرم آن چیزمهم رابگوید.

  • این کار تو فقط یک «کشتن» نیست! این یک قتل ساده نیست امّ جمیل. اصلاً قتل نیست.

نمی دانم چه می خواهد بگوید. چه طور ممکن است سر ازبدن کسی جدا کنم واسمش کشتن وقتل نباشد.

  • این نماز است امّ جمیل! روزه است! رضای خداست! این یک اعدام مذهبی است! یک اعدام اعتقادی. توفقط برای رضای خدا این زن را می کشی !حتی آن موقع که چاقو  را می گذاری زیر گلویش…هیچ نباید به عمه حمیرا فکرکنی، نه عمه حمیرا ونه هیچ کس دیگر…فقط خدا…عمه حمیرا هم یک بهانه است تا رضایت خدا به دست بیاید.

نمی دانم چرا نفس نفس می زند.انگار دارد توی حرف زدنش مرتکب همان قتلی می شود که قرار است من دچارش باشم. سخت وکُند حرف می زند.

  • این با کشتن های دیگر فرق دارد.تو با اعدام مذهبی این زن، صدهادخترو پسر ودانشجوی معصوم عرب را نجات می دهی! یکی کشته می شود هزار نفر زنده می شوند! اینجا دیگر موضوع من وتو عمه حمیرا نیست. این حکم شرعی را ابوبکربغدادی تأیید کرده.می دانی یعنی چی؟

نمی دانم.منتظرم تابگوید.

  • رضای ابوبکر بغدادی همان رضای خداست امّ جمیل!این یک حکم شرعی است و تومُجری یک حکم شرعی هستی. شرع یعنی خدا… این را هزار بار برای خودت تکرار کن. شرع یعنی خدا.

می دانم روزهای بزرگی درپیش داریم. داعش دارد جان می گیرد وتمام دنیا دارند دربارۀ حکوت اسلامی حرف می زنند.حکومتی که حالا خالد سرباز جان برکف آن است وقراراست من هم یکی از همان سربازها باشم. خالد می گوید باید به دنیاثابت کنیم که مابرای عقیده مان چه کارهایی که نمی کنیم! چند دقیقه قبل داشت دربارۀ مفتی های عربستان حرف می زد. می گفت آن هاهم ازابوبکر بغدادی وعقیده اش حمایت کرده اند.می گفت دیگر خدا ازتنهایی درآمده.از برادرهای زیادی توی عربستان وپاکستان حرف می زد.ازاینکه آن ها چقدر دوست دارند باما وکنار ما باشند. صدایش مرا از فکر بیرون می آورد.

  • خدا سربازهای خودش را تنها نمی گذارد… ما باهم حرف زدیم ام ّجمیل. قراری که گذاشتیم یادت مانده؟

دلم می لرزد.می دانم دربارۀ چه حرف می زند.

  • کشتن این زن تنها شرط ازدواج ماست.

مثل روز برایمان روشن بود که عمه حمیرا بعد ازملاقات بافاطمه دیوانه شد.

دیوانه به معنای واقعی کلمه !یعنی کسی که دچارجنون شود وعقلش از کار بیفتد. نه آنکه کارهایش مضحک  وغیرقابل پیش بینی باشد وتعادل عقلانی نداشته باشد،نه !دیوانه به این معنی که تمام عقیده های گذشته اش را یک باره کنار بگذارد ودرباغ هابیل خودش را از درخت سیب حلق آویز کند.

  • چهل روز پس از رفتنِ تو،عمه حمیرا خودَش را کشت.

این رامن گفته ام.فاطمه اما هیچ نمی گوید.انگار صدایم رانمی شنود.فقط نگاه می کند.تکیه داده به دیوار وتوی سکوتی غریب،که نمی دانم چه مفهومی می تواند داشته باشد،نگاهم می کند.

دستی روی پاهایش می ­کشد و می­ گوید: «اولش یک گفت­وگوی ساده بود.یک­جورآشنایی بین دونفر از دومذهب جدا.قراربود شبیه یک مباحثۀ علمی باشد.آن چیزی که توی حمیرا برای من خیلی جالب بود صراحت وجسارتش بود.یادم هست توی همین اتاق نشستیم. یک فنجان چای گذاشت جلوی من وتوی صورتم نگاه کرد وگفت: «ماشما را کافر می­دانیم وکشتن شما برای ما مستحب است.»

می­دانستم راست می ­گوید.عمه حمیرا خیلی صریح وبی­پرده حرف می ­زد.انگار که هیچ ترسی توی دلش نبود.برایش فرقی هم  نمی­ کرد چه کسی برابرش نشسته است.یک ­بار توی دانشگاه،وسط جلسۀ عمومی،چنان رئیس دانشگاه را زیر سوال برده بود که حاضران سالن یک­ دقیقه تمام برایش دست زده بودند و آخر جلسه هم رئیس دانشگاه با تحسین دربارۀ آن اتفاق حرف زده بود.فاطمه لبخندی می­ زند وادامه می­ دهد:«این اولین باری بود که یک نفر این قدر واضح وبی ­پرده  داشت به من می ­گفت کافر وهمان موقع هم داشت ازمن پذیرایی می­کرد؟.»

  • می ­خواهم بدانم به هم چه گفتید؟! دربارۀ چی حرف زدید؟
  • دربارۀ عقایدمان حرف زدیم.
  • دوست دارم من هم بشنوم …دقیقاً همان چیزهایی که به عمه حمیرا گفتی به من هم بگو.

مکث می­ کند. توی صورتم دقیق نگاه می­ کند.انگار که می­ خواهد ازچشم­هایم بخواند چه چیزی توی سرم می­ گذرد.

  • فکر نکنم برایت جالب باشد.
  • اشتباه می­کنی!خیلی برایم جذابیت دارد.

دوباره مکث می­­ کند.انگار خیال ندارد حرفی بزند.یا شاید دارد فکرمی ­کند ازکجا شروع کند.نگاهم می ­کند ومی­ گوید: «ازمن می­ خواهی تمام حرف هایی راکه توی سه روز وسه شب بین من وحمیرا رد وبدل شد بگویم؟»

سرم به نشانۀ تأیید تکان می ­دهم.می­گوید: «شاید چیزی نباشد که تودلت بخواهد بشنوی.»

نفس عمیقی می­ کشد.انگار دارد خودش را آماده می­ کند تا بتواند نیشش را توی تنم فرو کند.سعی می­ کنم تمام حواسم را بدهم به حرف هایش ! تاهر جا که بخواهد نیشش را فروکند از او فاصله بگیرم. این حرف خالد بود. معتقد بود تک ­­تک این شیعه ها به عقربی می­مانند که خودشان رابه تو نزدیک می­ کنند وبعد دریک لحظه سر فرصتی مناسب غافلگیرت می ­کنند ونیششان را درتنت فرو می­ کنند.

  • من از نقطۀ صفر شروع  می کنم.

نمی­دانم منظورش چیست. نقطۀ صفر ؟! با نگاهم به او می ­فهمانم متوجه منظورش نشده ام.

  • یعنی از جایی که فرض کنیم همۀ عقاید من،به عنوان یک شیعه، باطل،غلط، بیراه، دروغین وساختگی است !ودر عوض همۀ عقاید تو،به عنوان یک پیرو سنّت شیخین، صحیح ودرست وحقیقت محض است! بااین شروع مشکلی نداری؟

باتعجب سر تکان می­دهم که مشکلی نیست.نمی­دانم چرا باید همان ابتدا خودش را خلع سلاح کند واز عقایدش – عقایدی که حالا دارد برایش می­میرد –عقب نشینی کند. حتماً یک جایی یک نقشه ای درسرش دارد که دیر یا زود باید برملا شود.

  • گفت­وگوی من و حمیرا ازیک سوال ساده شروع شد.درست بعد ازهمان فنجان چای که برای من آورد من را به­عنوان یک شیعه متهم به کفر کرد،من یک سوال ساده از اوپرسیدم .امروز هم ازهمان نقطه شروع می­ کنم واین بار مخاطب سوال من تویی؛ تو به عنوان مسلمان حقیقی و واقعی.

مکث می­ کند.منتظرم سوالش رابپرسد.شاید نداند که من هم به اندازۀ خودم تاریخ را مطالعه کرده­ام.

  • درتاریخ اسلام، ازسنّت رسول الله، فقط یک نمونه برای من پیدا کن که در آن مسلمان­ها سریک آدم زنده – که  به زبان مدعی اسلام وتوحید است – بریده باشند! ورسول الله هم از این کار راضی بوده باشد.

سکوت می ­کند.مردمک های پرسشگرش توی نگاهم فرو می­ رود. بعد از مکث کوتاهی ادامه می­  دهد: «اگر در برگ برگ تاریخ صدر اسلام جست­وجوکنی، درهمۀ کتاب های تاریخی وفقهی وحدیثی… هیچ وقت،هرگز،در هیچ کجای آن کتاب­ها نمی­ توانی حتی یک مورد پیدا کنی که رسول الله یادستور به این داده باشند،یا به این کار راضی باشند.حتی رسول الله این کار رانسبت به کسی که مدعی علنی کفر بود وخدا را باور نداشت روانمی­ دانست؛ چه برسد به مسلمانی که زنده است ودارد نفس می ­کشد.»

انگار این عقرب ماده نیشش را زودتر ازآنچه فکرش می کردم فرو کرده است.حالا لابد زهرش دار از طریق مردمک هایش در نگاه من فرو می رود و کم­کم کل سیستم دفاعی ام را فلج می کند. ادامه می دهد:« تاریخ سند سنّت گذشتگان است.تاریخ دارد با صراحت می گوید بریدن سر آدم های زندۀ مسلمان در سنّت و روش رسول الله نیست!حالا چه­طور مدعی این هستید که ما کافریم وشما پیرو سنّت ؟»

نمی دانم چه باید بگویم. اما می دانم سکوت برای فاطمه حکم پیروزی را دارد.باید چیزی بگویم تا سکوت من زیاد به چشمش نیاید. می گویم :«تو داری دربارۀ داعش حرف می زنی؟»

لبخند ساده ای می زند.

  • داعش،سَلفی گری،وهابیت،یا هرآن کسی که خودش را پیرو سنّت رسول الله می داند.
  • سربازهای داعش برای تک­تک این اعدام ها فتوای مذهبی دارند.
  • فتوای مذهبی از کی؟
  • از ابوبکر بغدادی.سربازهای داعش بر خلاف شریعت ورضای هرگز دست به کاری نمی زنند.
  • یعنی تو واقعا معتقدی که رضایت ابوبکر بغدادی همان رضایت خداست؟

نگاهش می کنم.سوال دشواری پرسیده است.ازخودم می پرسم واقعاًرضایت ابوبکر بغدادی می تواند همان رضایت خدا باشد؟!یعنی هرچه که او بخواهد انگار که خدا خواسته،وهرچه اورا ناراحت کند انگار که خدارا ناراحت کرده!نمی دانم چه باید بگویم.اما سکوت در برابر فاطمه کار درستی نیست! می گویم:«ابوبکربغدادی عالم دین است.ماهم موظفیم از علمای دین تبعیت کنیم.»

سرش را تکان می دهد.

  • من کاملاً این حرف را قبول دارم. ماهم مثل شما موظفیم از علمای دین تبعیت کنیم.امانکته اینجاست که اگر یک عالم دین یایک فقیه فتوایی داد وصدعالم دین آن فتوا را مخالف وضدّ شریعت اسلام دانستند…درآن صورت چه باید کرد؟

بی آنکه منتظر پاسخ باشد ادامه می دهد ادامه می دهد:«سوال مهم تر این سوال است که عُلمای دین از کدام منبع حکم صادر می کنند؟»

نباید بگذارم بتواند به این سادگی ها سوادش رابه رُخم بکشد.

  • اینکه پرسیدن ندارد!احکام دین از قرآن وکتاب های معتبر حدیث استنباط می شود.

به نشانه تأیید سر تکان می دهد.

  • شما شش کتاب حدیث بزرگ ومهم ومعتبر دارید. کتاب هایی که معتقدید مهم ترین وصحیح ترین کتاب های اسلام اند.برای همین هم اسم این کتاب هارا گذاشته اید صحیح.به این معنی که هرچه در این کتاب ها آمده صحیح وقابل استناد است وتردیدی در آن راه ندارد.

دربارۀ این  کتاب ها خیلی از عمه حمیرا شنیده بودم.می دانستم همه شان راعمه توی دالان کتاب دارد.عمه حمیرا عاشق کتاب هایش بود.بیشتر وقتش را با کتاب هامی گذراند.برای همین وقتی وارد دانشگاه شد،همۀ تلاشش را کرد تا هرجور شده بتواند به کتابخانۀ  دانشگاه راه پیدا کند.آخرش هم همان­طور شد.به عنوان کتابدار وارد کتابخانه شد وسال های آخر رئیس کتابخانۀ شده بود.

  • من وحمیرا از همین جا شروع کردیم؛ازتحقیقی درکتاب هایی که تکیه گاه عقیدتی سَلفی ها و وهابی ها وپیروان شیخین است! دقیقاً طبق مطالبی که داخل این کتاب ها آمده؛من به عنوان یک شیعه«کافر»محسوب می شوم وتو به عنوان یک «مجاهد اسلام» اجازه داری چاقو بگذاری روی گلوی من ومن را زنده زنده ذبح کنی.به اسلحۀ توی دستم نگاه می کند.شاید میداند هنوز برای کشتنش آماده نیستم.نگاهش را ازاسلحه برمی دارد و به من نگاه می کند.نگاهش توی تمام تنم فرو می رود وانگاردرون ذهنم را می کاود.هنوز صدای خالد را توی گوش هایم می شنوم که می گوید حق ندارم با این زن حرف بزنم.ادامه می دهد:«ستون اصلی سَلفی گری و وهابیت دو کتاب است.یکی صحیح بخاری و دیگری صحیح مُسلم علمای عامّه دربارۀ این کتاب عقیده های عجیبی دارند.آن ها معتقدند در زیرآسمان کبود کتابی صحیح تر از کتاب صحیح بخاری وصحیح مُسلم وجود ندارد وبعد ازقرآن کتاب صحیح بخاری صحیح ترین کتاب در تمام عالم است.گفته شده که اگر این کتاب درزمان طاعون در خانه ای خوانده شود،اهل آن خانه از مرض طاعون در امان خواهند بود واگر در کشتی بر روی دریا به همراه مسافری باشد،آن کشتی هرگز غرق نخواهد شد.»

چیز هایی که می گوید برای من چندان دور از ذهن نیست.همۀ این ها را از عمه حمیرا شنیده ام. اسماعیل بخاری،نویسندۀ کتاب صحیح بخاری،آدم معمولی وبی دانشی نبوده!اوبرای انتخاب هر حدیث از این کتاب مقدّس،اول ازهمه غسل می کرده وبعد استخاره می کرده وبعد از این کارها روبه قبله می ایستاده ودو رکعت نماز می خوانده وبعد شروع می کرده به جمع­آوری احادیث.عمه حمیرا همیشه برای من ساعت ها دربارۀ این کتاب و این آدم ها حرف می زد.می گفت :«این هابودند که اسلام را به دست ما رساندند ونگذاشتند اسلام از خاطره ها برود و نابود شود.»می گفت:«ما باید همیشه از این آدم ها وکتاب هایشان به نیکی واحترام یاد کنیم.»می گفت:«کتاب هایی که احادیث وروایات صحابه وپیامبررا جمع­آوری کرده اند کتاب های ساده وکوچکی نیستند که ما بتوانیم خیلی ساده آن هارا نقد کنیم ودربارۀ آن ها قضاوت کنیم.»یادم است یک بار توی یکی از همان همایش های دانشگاهی اش در کتابخانۀ دانشگاه، گفته بود:«از صحیح بخاری دفاع کنید.اگر سنگر های این کتاب فتح شود،همۀ عقاید ما باطل خواهد شد.»حالا انگار فاطمه خودش را به سنگر های صحیح بخاری نزدیک کرده وقصد دارد از این طریق نیشش را وارد کند.ادامه می دهد:«حالا من تمام کتاب های عقیدتی شیعه را از ذهن وفکرم کنار می گذارم وفرض می کنم هیچ کدام از آن ها قابل استناد نیستند!وتمام توجه ودقت ونگاه خودم را معطوف به کتاب های حدیثی شما می کنم!اولین سوالی که در ذهن من شکل می گیرد ومن این سوال را از عمه حمیرا هم پرسیدم این بود که چرا با وجود اینکه عامّه این همه کتابِ روایی وحدیثی دارند،فقط صحیح بخاری را مرکز توجه قرار داده اند؟! وچرا همۀ تبلیغات سَلفی ها ووهابیت و پیروان شیخین باید حول این کتاب واثبات حقانیت این کتاب باشد؟!چه رمز ورازی در این کتاب نهفته است که در کتاب های دیگر عامّه نیست؟»

نمی دانم چه باید بگویم.نباید هم توقع داشته باشد که بدانم.آخر من که تاریخ یا علم حدیث نخوانده ام.من به اندازۀ علاقه ام پای صحبت های مولوی های نشسته ام وفقط همان قدری که شنیده ام می دانم.ادامه می دهد:«چرا احترامی که علمای شما برا ی کتاب صحیح بخاری قائل اند برای کتابِ احمد بن حنبل یاکتاب حاکم نیشابوری قائل نیستند؟!این دونفر هم ازعلمای بسیار بزرگ ومعتبر ودرجۀ یک عامّه اند وکاملاً هم عقیده وهم مسلک شما هستند!چرا فقط صحیح بخاری وفقط آقای اسماعیل بخاری باید مورد توجه قرار بگیرد؟»

شانه هایم را می دهم بالا.

  • نمی دانم.
  • جوابش خیلی ساده است!چون صحیح بخاری شاهکاری است که در آن ذره ای از محبت خاندان پیامبر واهل بیت وجود ندارد وهیچ حدیثی  درفضیلت این خاندان نیست.درعوض،حاکم نیشابوری واحمدبن حنبل کتاب هایی دارند که آلوده است به ذکرفضایل اهل بیت وتبلیغ محبت این خاندان.من قبول دارم که اسماعیل بخاری برای نوشتن این کتاب غسل و وضو داشته وپیش از شروع کارش روبه قبله ایستاده ونماز خوانده،تردیدی دراین نیست…امااین آقا بعد ازهر نماز روبه قبله می نشست وخیلی هنرمندانه واستادانه وبامهارت خاص روایات مربوط به تاریخ اسلام وخلفا را جوری مهندسی می کرد وبه نحوی آن هارا کنار هم می چید که وقتی مردم عامّه این کتاب را به دست می گیرند و مطالعه می کنند دل آزرده نباشند.
  • نظر عمه حمیرا دربارۀ این حرف ها چی بود؟

لبخند تلخی می زند ومی گوید:«حمیرا نظرش را چهل روز بعد خیلی واضح به همه گفت.»

توی تاریکی ومه …از میان درخت های بی­بر سیب می گذرم تا به درخت انار برسم. چراغ قوۀ کوچک توی دستم نوری مستقیم را برابر پاهایم پخش می کند!تمام تنم خیس شده است.اگر فاطمه راست گفته باشد…پای درخت انار می ایستم.نور را برتنه وشاخه های درخت انار می اندازم.خم می شوم وروی زمین دست می کشم.چیزی شبیه به یک دریچۀ فلزی به دستم می خورد.چه­طور این همه سال این دریچه زیر این مرسدس قدیمی بوده وما هیچ وقت توجهی به آن نکرده ایم؟!خاک وبرگ ها را پس می زنم.باران تند وتند برسر وصورتم می بارد. دریچه را که بالا می برم ونور چراغ را می اندازم داخلش،دالانی خودنمایی می کند.برمی گردم وبه باغ هابیل نگاه می کنم.به درخت های سیب.انگار روی درخت ها به جای سیب ها ستارها سوسو می زنند.آهسته وآرام از پله های باریک وخاک گرفته پایین می روم.دالانی است پر است از کتاب…توی نور چراغ قوه پروانهای آرام بال می زند روی شانه می نشیند.

namakketab
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.