نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن

خادم ارباب کیست؟

معرفی:

کتاب “خادم ارباب کیست” نوشته ی سید علی اصغر علوی است، که شامل ٩٩ صفحه می باشد.

کتاب روایتی از خادم امام حسین “حضرت جون” است.

شرحی از نحوه ی تعامل او با امام و دیگران در منظومه ی خدمت است. این توصیف با شبکه ای از لذات  دینی همراه شده است.

مروری متفاوت از شئون خادمی این خادم امام و عناصر وجودی او و نیز واکاوی مفهوم خادم الشهدا و ترسیم افق خادم سیدالشهدا تلاشی است که به تماشایش خواهید نشست.

غریب یعنی امامی که یارانش کم هسنتد و او  به وجود آنها مباهات می­ کند. امام زمانت را اگر می ­خواهی غریب و تنها نگذاری و به وجود و حضور تو افتخار کند این گونه باش…

بریده ای از کتاب(۱):
«ما» هنر نداریم، اما «او» که هنر دارد، هنر او هم این است که اجناس به درد نخوری مثل ما – که هیچ کس حاضر نیست بخرد – را می خرد
و با یک نگاهش کیمیا می کند: رسول ترک، کل احمد تهرانی و… محصولات این کارخانه اند.
راهش هم همین است که حافظ فرمود: «گر در سرت هوای وصال است، حافظا باید که خاک در گه اهل هنر باشی» (صفحه ۳۷)

بریده ای از کتاب(۲):
این که حسین خوب های عالم را طلا کند که هنر نیست. هنر، تبدیل مس به طلاست، طلا که طلا هست، با کم و زیاد عیارش!
آقازاده هایی مثل علی اکبر و قاسم را قبول کردن و اجازه فدا شدن دادن که…
هنر این است که غلام بی اصل و نسب سیاهی را با نَفَس مسیحایی اش حسینی کند و لایق انتساب خود.
هنر حسین این است که با انسان ها طرف حساب باشد.
هنرمندی حسین تبدیل به احسن است، چرا که مقلب القلوب است (حول حالنا الی احسن الحال)
از کربلایی احمد و رسول ترک و.. عابد و عارف و زاهد ساختن معجزه حسین است.
دست چه کسانی را حسین گرفته… دست چه کسانی را نگرفته…
حسین هنرمندترین انسانی است که – نه تنها خادمانش بلکه – عالم می شناسدش.

بریده ای از کتاب(۳):
کسی که یک عمر به دنبال حسین دویده است ارزش همراهی با حسین را می فهمد. خاصه در لحظات حساس.
کسی که یک عمر بی تاب سفر کربلا بوده است، شیرینی هم جواری با حسین را درک می کند.
کسی که سختی رسیدن به کربلا را چشیده است، قسمت ماندن در کربلا با حسین را می داند و جدایی از او برایش جهنم است. آن جاست که بی تابی می کند و لحظه لحظه با حسین بودن را از دست نمی دهد. آن جا التماس رنگی دیگر پیدا می کند.
شاید فلسفه اینکه بعضی چیزها را راحت به انسان نمی دهند به همین خاطر باشد که راحت از دست ندهد. باید زمینه ها را آماده کرد تا انسان قدردان باشد.
کسی که از کوچه پس کوچه های ربذه به پای علی و حسن و حسین «علیه السلام» دویده است تا به کربلا برسد ارزش خادمی را می فهمد.
«ناز پرورد تنعم»که راهی به دوست نخواهد برد. خادم باد آورده را بادی خواهد برد!

ببین !!! شارژبشی… 
این کلیپ مخصوص  کسی که
 قلبش از دوردست ها برای امام حسین (ع) می تپد…

بریده ای از کتاب(۴):
اقای خادم! اگر تورا قبول نکنند آن وقت چه؟ کجا می خواهی بروی؟
اصلا کجا داری بروی؟
اگر مثل جون امتحان بشوی احتمال قبولی می دهی؟
«بی امتحان مرا به غلامی قبول کن
من خود قبول دارم از این امتحان ردم»
اگر به تو گفتند راحت باش، آزادی، می توانی بروی، برو… چه؟!

بریده ای از کتاب(۵):
هویدا در آخرین لحظه عمرش به شاه فحش داد و گفت: شاه سگ هایش را نجات داد، اما من پیر را جا گذاشت.
ولی شما که خادم هایت را رها نمی کنی، یقین داریم. حاشا به کرمت! نه فقط تا دم مرگ…تا پل صراط
همین هم که سر سفره ات را هم داده ای، همین که الان جای دیگری نیستم و با تو هستم… سپاس!
ولی فقط به ما اجازه فدا شدن بده
«من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و و من یار تو باشم
تو گل سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم به مقدار تو باشم»

بریده ای از کتاب(۶):
خیلی ها به دنبال امام گذشته می گردند و نه حال، دنبال امام حی و حاضر بودن صفت حضرت جون است.
تکلیف گرا بودن، جانِ این اتفاق بزرگ است، از امام علی سراغ امام حسن رفتن و از امام حسن سراغ امام حسین را پیمودن و با امام حسین همراهی تا پایان خط ویژه ممتاز حضرت «جون» است.
در به در بودن کوی اهل بیت زیباترن عنوان برای سبک زندگی حضرت جون است.
بسیاری در هر زمانه به بهانه امام ماضی سر خود را از فرمان امام مضارع باز می کنند و حال آن که حقیقت آن است که زمان امام حسن، امام حسین، حسین است نه امام، او ماموم است و امام حسن امام او.

بریده ای از کتاب(۷):
خود را بشکن، به امام بگو شرح ما وقع را در دل چه داری؟
همین جا این کوزه خود ساز را بشکن، خاکش را به دست امام بسپار تا او دوباره بسازد، این کوزه را تو نساختی.
جون خودش را شکست، عرضه داشت : من کجا بروم؟ بدن من کجا، بدن مبارک عباس کجا؟ خون من کجا، خون طاهر علی اکبر کجا؟ من بوی خوشی ندارم، چطور خون من با علی اکبر قاطی شود؟ اصلا برای خودش در مقابل امام ارزش قایل نبود برای خود کلاس نگذاشت.
خود را شکست، وقتی خود را شکست آن وقت امام او را درست کرد، آن وقت خوش صورت شد.
خادم ارباب! وقتی خودت را شکستی بیا، ما درستت می کنیم.

بریده ای از کتاب(۸):

کسی که جدید می آید دم در اسمش را می نویسند، غلام های همیشگی و قدیمی را فقط تیک می زنند. در فهرست خادم هایت اسم ما را تیک زده ای؟!

بریده ای از کتاب(۹):

آب گل آلود وارد باغچه می شود. اما در نتیجه گُل می شود باغچه، گِل را گُل می کند.
امام حسین از باغچه که کم تر نیست! امام حسین را که حرفش را نزن! شهیدان حسین هم این هنر را دارند! از جون سوال کن!

بریده ای از کتاب(۱۰):

با خدا انسی داشتم، التماس کردم که سرّ خلقت چیست؟
به من فهماندند که سرّ خلقت احسان به خلق است.
خدمت به مردم، انسان را عاشق می کند.

بریده ای از کتاب(۱۱):

دل انسان برای امامش باید بتپد، برای ” با حسین بودن” باید دغدغه داشت، نبض ها باید ” با حسین بودن” را فریاد بزند…

بریده ای از کتاب(۱۲):

حمد و شکر بر مصیبت داشتن، پرده ی ستر و عفاف ملکوت کربلاست که درک آن را به ملازمان دربار حسین خواهند داد، به خادمین آستانش.

بریده ای از کتاب(۱۳):

حتی عباس هم که باشی در اوج مشکل گشایی ات می شود برای تو کاری کرد و به تو کمک رساند.
آن چنان که امام صادق در زیارت عمویشان عباس به ما یاد دادند این فراز را:
وَ نُصْرَتی لَکُمْ مُعَدَّهٌ

بریده ای از کتاب(۱۴):

کسی که حسین را درک کرده باشد مزدش را کمتر از حسین نمی خواهد. آن هم نه از دست هر کسی، فقط از دست خود حسین!
به گدای تو اگر هر دوجهان را بخشند
رد کند، غیر تو را از تو تمنا نکند

بریده ای از کتاب(۱۵):

خادم باید توانایی هایش را بشناسد.
در این آستان هرکس که خواهان است می تواند بیاید، اما به شرط کشف قابلیت هایش؛ همه استعداد خادم شدن می یابند، اگر خود را بشناسد.

بریده ای از کتاب(۱۶):

کربلا هم چشم انداز آفرین است هم راه و روش رسیدن را نشان می دهد. برای هر ایل و تباری که امیدی در دل دارند. حسین هیچ کس را نا امید نخواهد کرد، ناامیدان را هم بگویید که درس امید را از این کلاس بیاموزند.

بریده ای از کتاب(۱۷):

تکلیف یافتن امام زمان است. یافتن امام زمان هر زمان وظیفه ی هر انسانی است که بنا دارد به مرگ جاهلی نمیرد. تجلی تمامِ زندگی در نحوه مرگ انسان ها نمود می یابد. کسی که به مرگ جاهلی بمیرد یعنی تمام عمر در زندگی جاهلی بوده است.

خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن
خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن
خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن
خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن
خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن
خادم ارباب کیست؟ : بهترین کتاب درباره راه و چاه خادم امام حسین (ع) شدن

🌱مروری بر کتاب🌱

صفحه۱۹
خادمان حسین کیانند؟
“السَّلَامُ عَلَی مَن افتَخَرَبِهِ جَبرَئِیل”
برای کسی نوکرید که جبرئیل به اوافتخارمی کندفرشته وحی افتخارش حسین است، مباهات می کند به خادم حسین.
شما هم مباهات کنید به خادمی آستانش! هرکس دراین جا کاری می کند. هیچ کس بی کارنیست. میکائیل گهواره جنبان ولالایی خوان اوست، ملائک گریه کنانش… باید از نوکری شروع کرد..
برای حسین،حسینی که آنقدر پیش خدا مقبول افتاده است که فطرس را پیامبرخداتحویل حسین می دهد: «وَعَاذَ فُطرُسَ بِمَهدِهِ».
بایدبفهمی حسین «علیه السلام» شخصیتی دارد که عاجز از وصفش همه
واصفان وخادمانی که مقام شان را نمی توان درک کرد.
وقتی علی «علیه السلام » در مقابل درخواست کوفیان،حسین اش را پیش می کشد، جلوه دیگری از مقامش آشکار می شود. حسین مجور قرب است، خوشا براحوال خادمانش که حامل کارها و بارهای این حسین اند. به این حسین افتخار کنید و به خامی آستانش مباهات.

چراجَون؟
از اسم اربابی مثل حضرت جون بهتر میتوان انرژی گرفت. اگر بگوییم همه مثل حضرت عباس حضرت عباس «علیه السلام» فکرکنند، مثل او حرف بزنند، عمل کنند راهی برای کسی باز نمی شود. مگر در کربلاچند حبیب بن مظاهر حافظ قرآن، فقیه و اندیمشند داریم و مگر چند نفر می توانند مثل آنها شوند؟
در کربلا«جون» هم هست. جون یک فتح باب بزرگ عاشورایی شدن است، یک غلام (رنگ سیاه،بوی بد،بدون حسب…ولی حسین اورا خرید) با جون می توان بهتر انرژی گرفت!
جون دریچه ای به سمت افق کربلایی شدن به امضای حضرت ارباب است.
بی همه چیزهم می توان حسینی شد، فارغ از رنگ و پوست و صورت و نام و حسب واعتبار و وجهه…
«از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که ارزش انسان به رنگ نیست»

تجربه موفق تاریخ
چه راهی بهتر از یک تجربۀ موفق؟
کسی که درتاریخ موفق شد به مدال خادمی ارباب نائل شود.
کسی که او راهمه به عنوان خادم الحسین می شناسند.
روزگاری خادم ابوذر وسرانجام خادم حسین علیه السلام؛
«جون»؛ غلام امام.
همان غلام سیاه امام حسین که زیاد از او شنیده اید…
اویی که عاشوراشناس بزرگ تاریخ -امام زمان- این گونه به او سلام می دهد:
السلام علی جَؤن بن حویّ بن حرّی مولی ابی ذرالغفاری
-از اهالی نوبۀ سودان، حدودا ۶۵ ساله
-نخست مسیحی بود وبه اسلام گروید.
-مدتی غلام فضل بن عباس بود وسپس غلام ابوذر شد و به همبن عنوان نیز شهرت یافت.
-از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا همسفر و هم رکاب مولایش حسین بود.
-مشمول دعای اباعبدالله در کربلا…
مشمول دعای امام؟!
امام دعا کرد بوی و رویش خوش شود و با نیکوکاران محشور شود وبا محمد و آلش انیس و هم نشین باشد.
پس از سه یا ده روز جسد او رایافتند که سپید و معطر شده بود.
جون چه کرد که مشمول دعای امام شد؟
خصوصیات این خادم چه بود که مورد لطف حضرت قرار گرفت؟
و…
این همه بهانه ای می شود برای شناختن این خادم سیدالشهدا «علیه السلام» منظومۀ بحث هر خادم سیدالشهدا.

امام حسین از باغچه که کم تر نیست!
آب گِل آلود وارد باغچه می شود.
امام در نتیجه گل می شود
باغچه،گِل را گُل می کند.
امام حسین «علیه السلام» از باغچه که کم تر نیست!
امام حسین «علیه السلام» را که اصلاً حرفش را نزن! شهیدان حسین هم این هنر را دارند! از جون سوال کن!

روحانی کاروان سفر کربلا ۶۱
اثرهم نشینی معجزه می کند.
هم سفر خوب می تواند انسان را در یک سفرعوض کند.
چه هم نشین و هم سفری بهتر از سیدالشهدا.
راهنما و راوی در یک اردوی زیارتی حرف اول را می زند.
از مدینه تا مکه، از مکه تا کربلا…
زیارت کربلا با یک روحانی کاروان دوست داشتنی مثل امام حسین «علیه السلام» خوش به حال خادمان حسین «علیه السلام».

تو آدمِ ما نیستی
آمد محضر امام صادق «علیه السلام»، می خواست خادمشان بشود.
قبولش نکردند و فرمودند:مَا اَنتَ مِن رِجَالِی.
تو آدم ما نیستی.
چون رنگش رنگ حضرت نبود، اما فدای همه شهدا که خادم و یار صدیق همه اهل بیت «علیه السلام » شدند:
السلام علیکم یاانصاررسوا الله
السلام علیکم یاانصارامیرالمومنین
السلام علیکم یاانصار فاطمه الزهرا سیده نساء العالمین
السلام علیکم یاانصار ابی محمد الحسن بن علی الولی الناصح
السلام علیکم یاانصارابی عبدالله

خادم یعنی…
خادم یعنی کسی که کارهای امام را انجام می دهد،کارهای زمین مانده امام را.
کارهای امام؟ (مگرامام هم کاری دارد؟)
خادم یعنی اجیر، امور خادم دست اربابش است: مسکن، غذا،ب یمه، اجاره و… را همه مدیون ارباب است. (سوال :اگر از او اطاعت نکند و کار شخص دیگری را انجام دهد…؟)
خادم یعنی کسی که هم می نوشد هم می نوشاند؛ اگربه مهمانی کسی بروی، می گوید: بنشین تا برایت غذا بیاورم.
اما اگر با تو رفیق صمیمی باشد می گوید: بیا داخل آشپزخانه وخودت از خودت پذیرایی کن.
درضمن به من هم کمک بده. هم می نوشد هم می نوشاند. هم می رسد وهم می رساند.
خادم یعنی موقوفۀ امام شدن، دربست با امام بودن.
خادم یعنی علامه عسگری که دراوائل تکلیفش با انگشت روی پیشانی
خود نوشت:«وقف اهل بیت وشیعیان اهل بیت» و تا نود سالگی برای این مدل خادمی، می شود مقدمه بندگی، تا آن جا که: (قُل إِنَّ صَلَاتِی وَ نُسُکِی وَمَحیای وَمَمَاتِی لِلهِ رَبِّ العَالَمِینَ) بگو: «نماز وتمام عبادات من، وزندگی ومرگ من،همه برای خداوند پروردگار جهانیان است.»
خادم یعنی موقوفۀ امام شدن،خادم دربست امام شدن. ما حقوق مان را گرفته ایم، حالا وقت کار است؛ در مقام دوستی و عشق که این گونه سخن نمی گویند:مزد،حقوق، دستمزد و…
قصه، قصه تکلیف است.

توفیق خادمی
«ما» خواستیم خادم او شویم، یا «او» خواست ما خادم او باشیم؟
درود خدا بر حضرت علامه طباطبایی رحمه الله:
«تو مپندار که مجنون سرخود مجنون شد
زسمک تا به سماکش لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم با دل دریا برد»
این شرافت خادمی است که ارباب دست خادم را می گیرد، هنر خادم همین بس که دست اربابش را رها نکند.
سوال: اگر عمر دوباره پیدا کنید چه خواهید کرد؟
جواب: شما را نمی دانم اما حضرت حافظ کاری جز خدمت کردن به ارباب معرقت را انتخاب نمی کند:
«گر بود عمر به میخانه روم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر»

کارهای خادمی
«فَإنَ الرَّجُلَ مِنکُم یَطلُبُ الحَاجَهَ فَیَلطُفُ فِیهَا حَتَّی تُقضَی فَالطُفُوا فِی حَاجَتِی کَمَا تَلطُفُونَ فِی حَوَائِجِکُم»
گفتیم: خادم کسی که کارهای امام را انجام می دهد، کارهای زمین مانده.
کارهای امام؟ !مگر امام هم کاری دارد؟ غالباً رسم براین است که مثلاً گفته شود: یا علی مدد!
یعنی یا علی مدد بده!
او به ما مدد می دهد نه ما به او.
حال سوال این است:
مگر ما هم می توانیم مدد بدهیم؟ آن هم به امام.
باید دست به دامان آیات و روایات شد.

وَنُصرَتِی لَکُم مُعَدَهٌ
ویاری من برای شما آماده است.
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللهَ ینصُرکُم وَ یُثَبِّت أَقدَامَکُم)
ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر(آیین) خدارا یاری کنید، شما را یاری می کند و گام هایتان را استوار می دارد

ظاهراً رد پایی از کارهای زمین مانده هست.

حتی عباس هم که باشی در اوج مشکل گشاییت می شود برای تو کاری کرد وبه تو کمک رساند.
آن چنان که امام صادق «علیه السلام» در زیارت عمویشان عباس به ما یاد دادند این فراز را:
وَنُصرَتِی لَکُم مُعَدَهٌ

برادر عباس هم یاری می خواست، «هل من ناصر ینصرنی» که یادمان هست
لَبَّیکَ دَاعِی اللهِ إن کَانَ لَم یُجِبکَ بَدَنِی عِندَ استِغَاثَتِکَ وَ لِسَانِی عِندَ استِنصَارِکَ
در زیارتش این گونه لبیک گفتیم وسپس عرضه داشتیم: فَقَد أَجَابَکَ قَلبِی وَ سَمعِی وَبَصَرِی
او تشنه لبیک بود به ما بیاموز لبیک را…

هنوز در زیارت سیدالشهدا «علیه السلام» به دنبال یار می گردند:
وَنُصرَتِی لَکُم مُعَدَهٌ حَتَّی یُحیِیَکُمُ اللهُ لِدینِهِ وَیَبعَثَکُم
وَقَلبِی لَکُم مُؤمِنٌ لَکُم تَبَعٌ وَنُصرَتِی لَکُم مُعَدَهٌ حَتَّی یُحیِیَ اللهُ تَعَالَی دِینِهُ بِکُم

برادر عباس یاری می خواست، پدرش نیز.
پدرش علی «علیه السلام» راه کمک را زیبا بیان فرمود:
لیکن مرا یاری کنید به پارسایی و -در پارسایی- کوشیدن و پاکدامنی و درستی ورزیدن.
أعِینُونِی بّوَرَعٍ وَ اجتّهَادٍ وَعِفَّهٍ وَسَدَاد
راه یاری علی واولاد علی مشخش شد:
با پرهیزکاری و تلاش فراوان وپاکدامنی و راستی، مرا یاری دهید.

خدمت در آینه بزرگان
پسرم! ما که عاجز از شکر او و نعمت های بی منتهای اوییم، پس چه بهتر که از خدمت به بندگان او غفلت نکنیم که خدمت به آنان خدمت به حق است، چرا که همه از اویند.
هیچ گاه در خدمت به خلق الله خود را طلب کار ندان که آنان به حق منت برما دارند، که وسیلۀ خدمت به او جل وعلا هستند و در خدمت به آنان دنبال کسب شهرت و محبوبیت مباش که این خود حیلۀ شیطان است که ما را در کام خود فرو برد.
و در خدمت به بندگان خدا آن چه برای آنان پر نفع تر است انتخاب کن، نه آن چه برای خود و دوستان خود، که این علامت صدق به پیشگاه مقدس او جل وعلا است.

اگر خدمت به «بندگان» این طور است
خدمت به «پدر بندگان» و اوج همه خداپرستان؛ حضرت اباعبدالله «علیه السلام» چه اکسیری ست!
از خدمت به «عبدالله ها» چنین گنجی حاصل شود
از خدمت به «اباعبدالله» چه خواهد شد؟!

بهترین اعمال برای رسیدن به قرب خداوند، خدمت به خلق است، آن هم خلقی که مورد توجه خدایند.
افراد برجسته ای که مورد قبول او هستند، اگر هم آنها نبودند دیگران گل هایی هستند که خداوند با دست خود کاشته است.
ماکه ازسید شهیدان وعزادارانش عزیزتر و مورد قبول تر در آستان خدا نیافتیم.


مقصود و مطلوب من از حیات در این دنیا جز خدمت به خلق خدا نیست.


به خلق خدا خدمت کردن مقدمۀ قرب الهی و رسیدن به قرب الهی است.


اگر می خواهی به حقیقت توحید راه پیدا کنی، به خلق خدا احسان کن.
با خدا انسی داشتم، التماس کردم که سرّ خلقت چیست؟
به من بفهماندند که سرّ خلقت احسان به خلق است.
خدمت به مردم، انسان را عاشق خدا می کند.

باید دیگران را به مقصد برسانیم(ازدیگران کارگشایی کنیم) تا ما را به مقصد برسانند(در سیر الی الله کمک کنند).

خودشناسی با حضرت «جون»
خودشناسی خادم به حدی قویست که ازنقاط ضعفش آگاه است و آن را با نقاط قوتش جبران می کند.
مثل جون…
به حضرت عرضه داشت: من سه نقطه ضعف دارم:
۱٫عرق بدنم بد بوست
۲٫حسب ونسبم پست است
۳٫رنگم سیاه است
اما آن چه نقطۀ قوت من است،وجود چون تو اربابی ست:حسین!
پس…
آیا می خواهی به بهشت نروم تا بوی بدنم خوش و خاندانم بزرگ (و شرافتمند) و رنگ سفید گردد؟
«لا والله لا افارقکم حتّی یختلط هذا الدّم الاسود مع دمائکم»
نه به خداوند سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون (پاک
) شما مخلوط گردد.آری او به خوبی فهمیده که عشق حسین وشهادت در راه او انسان ساز و سعادت آور است.

مزد خادمی (آن چه به یک خادم می دهند)
ما از تو همین حال وصل را می خواهیم
زیر هر الله تو لبیک هاست.مزد خادم همان کنار ارباب بودن است.
«تو بندگی چون گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند»
مزد خادمی همین یک دعای امام در حقش بس:
«اللَّهُم بَیِّض وَجهَهُ وَطَیِّب رِیحَهُ وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرَارِ وَعَرِّف بَینَهُ وَ بَینَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؛ خدایا چهره اش را سفید (نورانی) گردان و بوی بدنش را خوش کن و او را با نیکان محشور نما و بین او و آل محمد صلی الله علیه وآله (پیوند) و شناخت قرار بده.»
یک عمر دنبال «آمین» همین دعای امام باشیم می ارزد.
کسی که حسین را درک کرده باشد مزدش را کم تر از حیسن نمی خواهد. آن هم نه از دست هرکسی، فقط از دست خود حسین!
«به گدای تو اگر هردو جهان رابخشند
رد کند، غیر را از تو تمنا نکند»

«من از تو پادشاهی عالم نخواستم
این چیزها برای گدای شما کم است»


همین که از نام و رسم ارباب برایش خرج شده و زیر چتر امام آمده بالاترین مزد است.
شده خادمِ خادمِ امام
همین اضافه شدن هزینه می خواهد:هزینه جوش خوردن به ارباب


خدا«بهجت» عارفان را غریق رحمت کند که می فرمود:
ما اجیر هستیم، مزدمان را خیلی وقت است که به ما داده اند
مزد:ولایت اهل بیت است
وتا آخر عمر هم خودمان را وقف شان کنیم می ارزد


ما حقوق مان را گرفته ایم، حالا وقت کار است
در مقام دوستی وعشق که این گونه سخن نمی گویند:مزد،حقوق، دستمزد و…
قصه، قصه تکلیف است.


اگر قرار برمزد باشد«تو» باید مزد خادمی را بپردازی نه «محبوب:: این افتخار را همین طوری به هرکسی نمی دهند.«وَ مَعرُوفِینَ بِتَصدِیِقنَا إیَّکُم»
«به حشر هم که برانی مرا زخویش هنوز
از این که نام تو بردم،به تو بدهکارم»


ائمه پیش هرکسی سفرۀ دلشان راباز نمی کنند،ببین مقام خادم با وفای امام را:«وعنده حویّ»
در شب عاشورا جَون توفیق حضور در خیمه امام را داشت، شمشیر حضرت را صیقل می داد و برای فردا آماده می کرد و امام هم برایش شعر می خواند
از این بی وفایی های دنیا می سرود.
این است مقام جون: رسیدن به قلب عاشورا وحقیقت کربلا، حضور در خیمه امام


خادم سیدالشهدا به محضر سیدالشهدا وارد می شود، اصلامی شود ملازم وهمراه شان
مثل جون، که اهلی آستان حسینی شده بود،
تا اهلی نشوی به تواسرار نشان نمی دهند.


خادم همیشه با اربابش است.
اصلاً خادم بی ارباب نمی شود،برای همین به او می گویند: خادم اربابه همه عزت و آبرویش در گرو اضافه شدن به نام سیدالشهداست
این جاست که قشنگ تر می شود نجوا کرد و درخواست نمود:
نوکر رخ ارباب نبیند سخت است…


هرکس به کسی نازد وما هم به تو نازیم
اگرقرار برخدمت به کسی است کجا بهتر از این جا؟
اما خادم این جا همه جوره فرق می کند،
…ومن اقبلت علیه غیر مملوک
هرکس تو به او رو کنی (براو آغوش گشایی) آزاد است
کسی که سیدالشهدا علیه السلام به عنوان خادم به او نظر دارد بی صاحب نیست، مالکش خود آقاست
حافظ ازجور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم

افتخار خادمی
خودت را دست کم نگیر!سیدالشهدا دست تورا گرفته است، به بهانۀ خادمی هیئت.اگر این افتخار را رد کنی شاید کمی از تو دل گیر شود وبگوید:
«کمتر از ذره نه ای،پست نشو،مهر بورز
تا به خلوت گه خورشید رسی چرخ زنان»
راز افتخار خادمی همان است که حافظ فرمود:
«کس در جهان ندارد یک بنده همچوحافظ
زیراکه چون تو شاهی ،کس در جهان ندارد»
همین افتخار خادمان را بس که با ارباب شناخته می شوند:
«غرور چیز بدی نیست در حریم شما
غلام شاه تمام جهانیان بودن»
«وَ مَعرُوفِینَ بِتَصدِیِقنَا إیَّکُم»
اصلاً خادم گاه چنان به اوج می رسد که رنگ محبوب می گیرد و کم کم او هم می شود مظهرناز،چرا که هم رنگ وشبیه محبوب شده است ، به یمن هم جواری و هم نفسی با محبوب.
«سرخدمت تودارم بخرم به لطف و مفروش
که چوبنده کمتر افتد به مبارکی،غلامی»
همین نکته مقام خادمی را ویژه تر کرده است.
«به چشم پادشهان ناز می کندپایم
که خاک راه غلامان حضرت یارم»
همین افتخاربس:
«به نوکری توخط سیادتم دادند
زکودکی به ولای تو عادتم دادند»
تذکر:البته این همه نگفتیم تا مغرور شویم
اثراین همه افتخار،این است:
«کسی که گشت گرد تو گرد گنه نمی رود
پیرو خط کربلا اهل خطا نمی شود»
کسی که لباس سفید پوشیده بیشتر مراقب تمیزی وسفیدی لباسش است که دچار تیرگی ها نشود.
هرکس با حسین بنشیند باید هم سرش را بالا بگیرد.هرکس با حسینیان همراه شده،آزاد شده است؛مثل حرّ:«ارفع رأسک» امام را که هنوز به خاطر داری؟!

لذت خادمی
جَون کسی ست که لذت خادمی امام را چشیده است،لذت انس و شیرینی حضور را.برای همین است که امام را رها نمی کند.
لذت خادمی ،نه فکرکنی حتما کشف وشهود،نه! دور تا دور ما پر است ازاین حقایق
کاش به ماهم آن چشم را بدهند…
به هرکس حسینی شد ملکوت آسمان ها و زمین را نشان می دهند اما راه ورود چیست؟
حق با سهراب است که:«چشم ها راباید شست،جور دیگر باید دید»
واشک بهترین آبی است که چشم ها را جلا می دهد:
«از توس رهی به کهکشانم بدهید
وز اشک دو چشم خون فشانم بدهید
از بابـلیطمئن قلبی» گاهی
یک گوشه ابرویی نشانم بدهید»
خدایا کیست که شیرینی محبت تورا چشیده باشد وجز تو آهنگ دیگری بکند؟
إِلَهِی مَن ذَالَّذِی ذَاقَ حَلَاوَهَ مَحَبَّتِکَ فَرَامَ مِنکَ بَدَلا
وکیست که به مقام قرب تو انس گرفته باشد و در صدد رو گرداندن ازتو باشد؟!
ومَن ذَالَّذِی آنس بِقُربِکَ فَابتَغَی عَنکَ حِوَلَا»

تشکیلات خالص
برای تحول آفرینی به یک تشکیلات یک دست وخالص نیاز هست.
خلوص در کاروان حسینی برای خلق حماسه ای عظیم راز بعضی راندن ها بود،امام از هرکسی کمک نگرفت.به عبیدالله بن حرجعفی این بیان را صریح فرمود:(وَمَاکُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلِّینَ عَضُدًا) و من هیچ گاه گمراه کنندگان را دستیار خود قرار نمی دهم!
امام نشان داد که تشکیلات هرچند به کمیت هم بستگی دارد اما از همه مهم ترکیفیت شاخص تعیین کننده است(کمیت از آن جهت که برای ظهور اگر۷۲ تن خالص باشند باز هم سر امام به نیزه ها می رود،برای ظهور۳۱۳ نفرنیاز است) اما به کمیت وابسته نیست از آن جهت که اگر ۷۰ مرد خالص باشندمی توانند عالم را بلرزانند( البته به شرطی که یکی شان حسین باشد و ۶۹ تای دیگر حسینی!)
اما چه باید کرد در مقابل راندن امام؟( که از رحمت او نیزنشأت می گیرد)
امام خمینی به فرزندشان سیدمصطفی فرموده بودند:به سراغ آقای بهاءالدین برو،چرا که انسانی اخلاقی است،اگر در خانه بیرونت انداخت از پنجره وارد شو!
توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:قهرنکن!
آقای خادم!به هرقیمتی شده از زیر این خیمه بیرون نرو ولو با یک مخالفت خوب با ارباب!

یک مخالفت خوب با ارباب
خادم باید حالات روحی خود وکسی را که برایش خدمت می کند به خوبی بشناسد و سپس به تبیین رابطۀ خود با او بپردازد.عدم شناخت هرقسمت باعث عدم توفیق در بحث خدمت می شود.
همه خادم رابا اطاعت وتبعیت می شناسند.اما…
اگرمولا به او گفت برو، آن وقت تکلیف چیست؟
باید درنظام خادمی این فراز را هر روز تکرار کرد و خود را برای مواجهه با آن آماده ساخت
امام مظهر ناز است و خادم اگر مظهر نیاز نباشد خادم نخواهد شد، خدمتکار دیرین.
«أَنتَ فِی إِذنٍ مِنِّی» امام به جَون و «انجُ بِنَفسِک» امام به نافع و داستان راندن اصحاب در شب عاشورا نمادی تاریخی ست،نمادی جاری در همیشۀ تاریخ.
در این مواجهه چه باید کرد؟جون چه کرد؟
حضرت فرمود:«توبخاطر عافیت همراه ما بودی و اینک آزاد هستی هرجا می خواهی برو»
اوتااین سخن جدائی از محبوب را شنید،منقلب شده وبا چشمی گریان به دست و پای امام افتاد و می بوسید و می گفت:
«من هنگام آسایش کنار سفره شما باشم و هنگام سختی شمارا تنها گذارم،به خدا قسم من سه عیب دارم:۱- عرق بدنم بد بو است ۲- حسب ونسبم پست ۳- و رنگم سیاه است.
آیا می خواهی بهشت نروم تا بوی بدنم خوش،و خاندانم بزرگ(و شرافتمند) و رنگم سفید نگردد؟«لَا وَاللهِ لَا أُفَارِقُکُم حَتَّی یَختَلِطَ هَذَا الدَّمُ الأَسوَدُ مَعَ دِمَائِکُم» نه به خداوند سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون (پاک) شما مخلوط گردد.»
«فَوَقَعَ عَلَی قَدَمَیهِ یُقَبِّلهُمَا» خودرا به پای امام انداخت: سنت التماس واین چیزی ست که تا عاشورییان با آن امتحان ندهند به حریم کربلا راهی نخواهند داشت
و این عبارتی است که در زیارت مطلقه اول سیدالشهدا راه را بهتر می نمایند:
«أَنَا عَبُد الِله وَ مَولَاکَ وَ فِی طَاعَتِکَ وَ الوَافِدُ إِلَیکَ»
أَلتَمِسُ کَمَالَ المَنزِلَهَ عِندَاللهِ «وَثَبَاتَ القَدَمِ فِی الجِهرَهِ إِلَیکَ وَ السَّبِیلَ الِّذِی لَا یُختَلَجُ دُونَکَ مِنَ الدُّخُولِ فِی کَفَالَتِکَ الَّتِی أُمِرتَ بِهَا»
باید التماس کرد به پای حسین
واین برای خادمین سیدالشهدا یک درس است
چه باید کرد درمقابل راندن محبوب؟
«بگی بسوز،می سوزم،بگی بمیر،می میرم
اما اگه یه روزی، بگی برو،نمی رم»
یک مخالفت خوب با سیدالشهدا!
با حضرت «جون» نه تنها خادمی را بهتر می شود فهمید
بلکه مناجات ها راهم شیرین تر می شود چشید و درک کرد:
فَوَ عِزَّتِکَ یَا سَیِّدِی لَو نَهَرتَنِی مَا بَرِحتُ مِن بَابِکَ وَلَا کَفَفتُ عَن تَمَلُّقِک
به عزتت سوگند اگر برانیم من هرگز از در خانه ات برنخیزم.
«فَإِن طَرَدتَنِی مِن بَابِکَ فَبِمَن أَلُوذُ وَ إِن رَدَدتَنِی عَن جَنَابِکَ فَبِمَن أَعُوذ»
حال اگر مرا از درگاهت برانی دست به دامن که شوم؟واگر از نزد خویشم بازگردانی به که پناهنده شوم؟

ما را بخر
«تو همچو من سر کویت هزارها داری
ولی بدان که غلامت فقط تورا دارد»
بخر!خوب هم بخر،چون«عمر» است، تمام می شود.
هندوانه فروش بود،گفتند: چه کردی؟گفت: فروختم، تمام شد.
یخ فروش بود، گفتند: چه کردی ؟گفت:نفروختم، تمام شد…آب شد!
إِنَ الإِنسانَ لَفِی الخُسر، در حال تمام شدنیم.جز عمر سرمایه ای هم نداریم،بگذار به پای تو بسوزیم وآب شویم.
ما را در خانه ات نگه دار و این است راز آن فراز عاشورا که هر روز عاشورییان زمزمه می کنند:«إِلَی یَومِ القِیَامَهِ» ما را خوب بخر!
«زندگیم به نام تو، خودم شدم غلام تو
منوبخر نگوکه زوده، یه عمریه سینه م کبوده»

آفات خادمی، آن چه خادم را بیمار می کند
هرچه پست ومقام مهم تر وحساس تر، حساسیت بیشتر است. هرچه سرعت بیشتر،احتمال برخورد وتصادف هم بیشتر.
سیدالشهدا انسان را سریع رشد می دهد به خصوص خادمانش را، اما اگر مراقب نباشید دراین سرعت زیاد خطرات به استقبال می آیند، مهم ترین آفت خادمی عُجب است.
تعریف کوتاه عُجب: آن که طاعت خود را برزگ داند و به چشمِ پسند در آن نگرد و از خود شناسد(نه از خدا).
ریشۀ عُجب:نوافل،عبادات،دارایی های معنوی و اطلاعات دینی و در این مجال – با کمال احترام در محضر خادمان ارباب- خدمات!
شیطان را اول عُجب گرفت(۶۰۰۰ سال عبادت) بعد از آن گرفتار تکبر شد.این جا چطور؟ممکن است خادمی با خود بگوید:من یک عمر است خادم سیدالشهدا هستم.
(البته امام حسین هم شاید بفرماید:نه، تو یک عمر با همین خادمی ما نان خوردی و امرار معاش کردی،همه عزتت به خاطر ما بود، خادمی ما به تو این شرافت را داد.کمترین حدش این بود که عنوان خادمی به تو آبرو اعتبار داد.تو این اعتبار را قبلاً کجا داشتی؟)
اما خادم سیدالشهدا؛ «جون» تا آخرین لحظه حرفش این بود که چیزی ندارم.نه تنها دست روی تمام خدماتش نگذاشت، بلکه از بدی ها وعیوبش دم زد و از آن ها گفت.
(عیوبی که شاید اصلاً در آن مقصر نبود و نسبت به آن اختیار نداشت.)گفت:به خدا قسم من سه عیب دارم:۱٫عرق بدنم بد بوست
۲٫حسب ونسبم پست است ۳٫رنگم سیاه است

شرط خادمی:هنر
خاذم باید اهل هنر باشد
کسی با خادم بی هنر کار ندارد:«… که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری»، یک آشپز هنرمند از پوست پرتغال هم مربا می سازد
یک خادم باهنر مثل جَون از همین عیوب و نقطه های ضعفش در صدد گفتگو به عنوان یک عامل مثبت در بحث استفاده کرد و از همین راه در مذاکره با امام ایشان را قانع کرد.
این ها درس هایی است،که باید سرکلاس عاشورا پای درس خادمان کربلا آموخت.
هنر داشتن، شرط ورود است،«جون»، اسلحه شناس و اسلحه ساز کربلاست و برای امام کار می کند.
توهم کاری کن تاراهت دهند! باهنرها را راه می دهند،هرکسی که نوکر سیدالشهدا نمی شود، لیاقت می خواهد، هنرمندی می خواهد،«جون» اسلحه ساز می شود خادم سید الشهدا
ای بی هنر بکوش که صاحب هنر شوی

اگر بی هنریم چه؟!
حتی اگر هنری نداری بازهم راهی هست:بیا و خادم شو!
اگرتو بخواهی این جا برای تو هم جایی هست،فقط اگر بخواهی:
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش»
قصه یوسف برای کسانی نشانه است که بخواهند وطالب باشند:
(لَقَد کَانَ فِی یوسُفَ وَ إِخوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلِینَ) در (داستان) یوسف و برادرانش،نشانه ها(ی هدایت) برای سوال کنندگان بود!
خود خدا دستور داد سوال کننده را رد نکنید:(وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلَاتَنهَر) و سوال کننده را ازخود مران.
یوسف قرآن این گونه است:سیدالشهدا علیه السلام که جای خود دارد!
«با یوسفش مقایسه کردم نگار گفت
او شاه مصر باشد واین شاه عالم است»
نگفتی! می خواهی خادم بشوی یا نه؟اگر واقعا طالبی:بسم الله!
رمز عملیات:یا حسین
من که هنر ندارم چه؟مثل این که یادت رفت!تو اگرطالبی راهش را پیدا می کنی،هنرش را هم مثل«جون»..
«ما» هنر نداریم،اما «او» که هنر دارد؛ هنر او هم این است که اجناس به درد نخوری مثل ما- که هیچ کس حاضر نیست بخرد- را می خرد و با یک نگاهش کیمیا می کند: رسول ترک، کل احمد تهرانی و … محصولات این کارخانه اند.راهش هم همین است که حافظ فرمود:
«گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی»

تخصص گرایی
«جون» اسلحه شناس کربلاست.
«اسلم» خادم دیگر امام قصه گوی کودکان سیدالشهداست.
و همین طور هر خادم و یارسیدالشهدا را هنر وتخصصی ست.
جای من و تو درمنظومۀ عاشوراییان تاریخ کجاست؟ کدام تخصص؛ کدام هنر؟
هرکسی به درد امام بخورد در این وادی بی کار نیست
«او را که جز به درد غلامی نمی خورد
گر رد کنی، به فاطمه بی کار می شود»
جون اسلحه سازی می داند، ببین شب عاشورا با چه اشتیاقی شمشیر امام راصیقل می دهد؟ و امام برایش شعر می خواند
او به درد امام می خورد، برای همین می شود:خادم الحسین…
«هر سر موی مرا باتو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست»

حافظ فصل الخطاب این وادی ست،او عشق را یک هنر می داند، لا اقل عاشق باش! عاشق سیدالشهدا.
«بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری»

استفاده ازنقاط ضعف در جهت قوت ها
این کاری بود که «جون» ظهر عاشورا به خوبی از عهده اش برآمد.
جون این فراز مناجات شعبانیه را در کربلا به بهترین صورت تفسیر کرد:«ان کان قد دنا اجلی و لم یدن منک عملی فقد جعلت الاقرار بالذنب الیک وسیلتی»
اگر مرگم نزدیک شده و عملم مرا به تو نزدیک نکرده من قرار می دهم اقرار به گناه را وسیلۀ خویش به درگاهت.


استفاده از گناه به مثابۀ وسیله!
ترجمان عملی و شرح عینی فرازهای مناجات کار خادمان حسین است،به یمن هنرشان.
استفاده بهینه از گناهان و نقاط ضعف برای رسیدن به قوت ها
به قول حافظ:
«از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»

عاقبت خادم
زندگی هرکسی به دعای امام ختم نمی شود،
برای خادم باوفایش دعایی کرد که همه اصل و نسب دارها و روسفیدهای عالم به حالش غبطه خوردند:
«اللَّهُم بَیِّض وَجهَهُ وَطَیِّب رِیحَهُ وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرَارِ وَعَرِّف بَینَهُ وَ بَینَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؛ خدایا چهره اش را سفید (نورانی) گردان و بوی بدنش را خوش کن و او را با نیکان محشور نما و بین او و آل محمد صلی الله علیه وآله (پیوند) و شناخت قرار بده.»
یک عمر دنبال «آمین» همین دعای امام باشیم می ارزد.
عاقبت به خیری یعنی همین!
«حافظ! سرود مجلس ماذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت»
آخرین لحظات عمرخادم،زیباترین دقایق خلقت است،هرکس با دیدن این لحظات مشتاق حسین می شود، شیفته مرام ارباب، در ذره پروریش، و آرزوی خادمی می کند…
کربلا را یک سره غرق شوقش کرده بود: چه کسی مثل من است؟ چه کسی مثل من است؟
شاخص خوشبختیش را هم فریاد می زد:من مثلی وابن رسول الله واضع خده علی خدی؟
چه کسی به خوشبختی من است که فرزند رسول خدا صورت به صورتش بگذارد؟
امام این گونه به خادمانش مهر می ورزد…
خوش بختی ازآن خادمان حسین است،آن گونه که «اسلم»، غلام ترک امام می گفت.
اویس قرن که دعای پیامبر را همراه داشت. باز شوق دعای نواده رسول خدا سر از خاک بر می داشت!
جای اویس قرن در کربلا خالی بود…

چه کنیم که امام به ما جواب رد ندهد؟!
وقتی امام با آن مهربانیش جون را آزاد کرد، جون احساس خطر کرد، خطر دوری از امام (کاش این نوع احساس ها در مواقع خطرهای این چنینی به ما هم دست بدهد!)
اما دلی که غبار وزلال سات این مواقع را هم خوب درک می کند هم خوب از پس آن برمی آید.
اگر امام تو را این قدر زیبا آزاد کرده است تو چه باید بکنی؟ راهی برای ماندن مانده است؟ رفتنی که توفیق اجباری شده! امام از سر لطف و با نرمی تو را به رفتن می خواند…
جون هم با آن شیوه شیرین، خودش را نگه داشت: نکند با آمیخته شدن خون منِ سیاه،دراین میانه کار خون های پاک شما خراب شود، نکند کار را خراب کنم…
دیگر چه می توان گفت در جواب این استدلال؟! از چه استفاده است؟ چه روش زیبا و بدیعی را پایه گذاری کرد!
خادمان امروز ارباب از این روش استفاده ای می توانند داشته باشند؟

شیوه بدیع بیان ۵۰
گفتارها و رفتارهای جون نشان می دهد که او به خوبی با نحوۀ رفتارهای امام آشنا بوده است،این نوع سخن گفتن ها محصول انس او با این خانواده است،جون خُلق وخوی امام را می داند واز راهی وارد می شود که تأثیرگذار باشد.
وقتی امام به او فرمود تو آزادی،او با آن همه معرفت چیزی نگفت، الا اینکه عرضه داشت: من در روزگار آرامش کاسه لیس شما بوده ام،رنگم سیاه است، نسبم پست است،بویم بد است…معلوم است خیلی با امام مأنوس بوده است.
ایده:برای ماکه روش حرف زدن نمی دانیم،الگوگیری از مدل حضرت جون الهام بخش است.
آیا هرشب توان سخن گفتن با امام زمانت را داری؟مناجات با حضرت را چقدر می دانی؟آیا خودت را برای گفت وگو کردن با مولایت آماده کرده ای؟خودت را عادت بده!
راهکار:الگوی«وجعلنی ممن یقتص آثارکم» را برای خود حضراتشان به کارببر!
قصه گوی اهل بیت شدن و آن قصه ها را برای خود اهل بیت گفتن،ماننداسلم قصه گوی بچه های امام حسین.

عنصراضافی نداریم!
در کربلا نگاه ها،حرکات و همۀ نقش ها هوشمندانه و دقیق اند، در کربلا نیروی اضافی وجود ندارد،در کربلا هیچ کس اضافه نیست.
عنصر زائد،اضافی،مزاحم و بیکار در کربلای اباعبدالله وجود ندارد. به یک معنا در حادثۀ عاشورا هیچ چیز بی دلیل و بی معنا نیست.
همه به کار می آیند،در منظومه بزرگ کربلا هر فرد واجد یک نقش منحصر به فرد است و فرد فرد افراد از نقش خویش آگاهند، این نشان خودشناسی بالای اصحاب امام دارد.
امام از تمام ظرفیت نیروهایش استفاده می کند، لازم نیست همه پهلوانی باشند با بازوانی درهم تنیده تا به کار امام بیایند، این جا حنجره نازک تر از گل علی اصغر هم به کار می آید و مشکل گشاست!
یکی با بازوانش پیچیده اش یاور امام خواهدشد.
دیگری با سینه ستبرش محافظ نماز امام است از هجوم تیرها،آن دیگری با زبان برانش برای اثبات حقانیت امام(ذفاع تئوریک) آماده شده است!
و آن خادم امام هم چه زیبا برای بچه های امام قصه می گوید!
بارهای امام بر زمین مانده است،چه کسی آن را بر خواهد داشت؟
جون غلام امام.
نکته:اگر در کربلا همه به کار می آیند،و عنصر زائد و مزاحم و بیکار به چشم نمی خورد ونقشی اضافی نیست، این درس را هم با خود به همراه دارد که مجموعه ها و سازمان ها می توانند با یک دقت در چینش نیروها ازتمام پتانسیل مجموعه حداکثر استفاده را داشته باشند و فردی احساس بی تکلیفی و اضافه بودن نکند.

جایگاهت را در ظهور آماده کن
دوران غیبت ، دوران آماده سازی است، دوران تقویت در سه بعد فردی،گروهی و سازمانی.
باید برای یک مانور بزرگ آماده شده،مانوری برای عملیات به شکوه ظهور.
دراین میان کربلا را آفریده اند تا برمبنای یک الگوی موفق بتوانی جایگاه ها را خوب درک کنی.
نقش های کربلا از درس های همیشه تازه کربلاست،هرکس ایفاگرنقشی است واین جمله با خود هزار نتیجه همراه خواهد داشت: شرایط احراز این نقش ها چیست؟شایستگی های آستانه برای رسیدن به آن نقش چیست؟چه نقشی با چه نوع شخصیتی سازگار است؟چه نقشی در کجا بهتر توان ایفاگری دارد؟
این الگوها قابل برداشت برای تک تک کسانی است که کربلا را شرح حال زندگی خود می دانند:
سوال:تو اگر در کربلا بودی کجا بودی؟کدام نقش با خصوصیات روحی تو بهتر سازگاراست؟ جایگاهت را انتخاب کن! جایگاهت را برای فردای عاشورای ظهور آماده کن!
آیا امروز برای ایفای آن نقش آماده ای؟ اگر هنوز استعدادی توان شکوفایی دارد که غافل بوده ای،امروز روز تمرین است،روز تبلور ظرفیت های بالقوه برای تجلی بالفعل در کربلای ظهور
جایگاهت را انتخاب کن!

شناسایی ظرفیت
خادم باید توانایی هایش را بشناسند.
ظرفیتت را بشناس!
در این آستان هرکس خواهان است می تواند بیاید،اما به شرط کشف قابلیت هایش؛ همه استعداد خادم شدن می یابند،اگر خود را بشناسند.
«زهیر» زبان برانی دارد؛
«نافع» محافظ امام است؛
«اسلم» قصه گوی کودکان امام است؛
«جون» هم اسلحه شناس کربلاست.
هرکس در بعدی کمال یافته است و با یک صفت شاخص مطرح می شود. کدام بعد شایسته است!
تخصص گرایی مهم ترین شاخصه نقش های اصحاب است. همه باید خود را برای به دست گرفتن یک نقش کلیدی بشناسند، همه نقش ها کلیدی می شوند اگر همه، ظرفیت های پنهان وجود خود را بشناسند از همین امروز باید وجود خود را بهتر کاوید،نقشی در ظهور به عهده توست، یک نقش کلیدی.

خادمی من کجاست!
خادمی شهدا وسید الشهدا فقط ایستادن با یک چوب پر در کنار قبورشان یا درمراسم شان نیست؛ گاهی لازم است دورتر از مزار و مراسم شهید خادمی کنی، حتی گاهی فرسنگ ها دورتر…
راه فهم درست نوع خادمی آن است که به این پرسش پاسخ دهی:« اگر همین شهید که درکنار مزارش یا درمراسمش خادم شده ای امروز در کنار تو و در زمانه تو بودچه می کرد؟نیاز امروز را ورود در کدام عرصه می دید؟عرصه علم؟عرصه فرهنگ؟عرصه اقتصاد؟ به عبارت بهتر در کجا می شد او را پیدا کرد؟» خادمی شهید، کار کردن در همان نقطه است.خادمی تو همان جاست. مگر نه این است که حضرت زینب به ما آموخت که هرچند در کربلا ماندن صفای وصف ناشدنی دارد،اما رسالت جهانی حضرت،او را فراتر از کربلا و نه حتی کوفه که تا شام هم می کشاند تا شام را هم کربلا کند واین «کربلاآفرینی» هنر زینبیون عالم است.
می توان در عرصه علم،فرهنگ،اقتضاد وحتی سیاست هم بود وخادم آستان شهدا و سید الشهدا بود! باورکن! راستی چه قدر بی خبریم که یک بار هم نیت خادمی نکردیم و در این عرصه ها خادمانه وارد نشدیم! مگر نشنیدی که هرجا بیرقی به نام ویاد کربلا برپا شود زیر خیمه گاه و تحت قبه حضرت ارباب است؟ می توان فرسنگ ها دورتر از کربلا بود و در حقیقت در کربلا بود، اگر اهل نیت باشی! آخر این نیت چه اکسیر عظیمی است وچه ها می کند؟!می توان در عرصه هایی دورتر از هیأت و مزار شهید و… باشی و با نیت خادمی، خادم آستانشان باشی و در بیوت نور قدم بگذاری تا اجازه رفعت و ذکر و حضور بیابی که:(فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرفَعَ وَ یذکَرَ فِیهَا اسمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالغُدُوِّ وَالآصَالِ) آن وقت مدرسه و حتی بازار هم مسجد تو خواهد شد و محل ذکر:(رِجَالٌ لَا تُلهِیهِم تِجَارَهٌ وَلَا بَیعٌ عَن ذِکرِ اللَهِ…)

باید تپید
دل انسان برای امامش باید بتپد، برای «با حسین بودن» باید دغدغه داشت،نبض ها باید«با حسین بودن» را فریاد بزند…
همین که امام به او فرمود آزادی، برو؛ به تکاپو افتاد و خودش را به پای امام حسین انداخت.
نوشته اند:«فَوَقَعَ عَلَی قَدَمَیهِ یُقَبِّلهُمَا»، سریع خود را به پای امام انداخت و به پای امام بوسه زد،حساسیت دل را از جون باید آموخت، ولی آن قدر زلال که راندن لطیف و نرم امام را هم تاب نمی آورد.
کسی تا اخر با امام می تواند بماند که مثل جون دغدغه معیت داشته باشد:«اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم» به سبک جون

التماس
بی التماس کسی را به کربلای حسین بن علی راهی نیست.
جون که غلام دیرینه امام بود راهم نمی خواستند راه دهند،و همه
این ها نه از روی بغض و نفرت امام، که از سر رحمت و شفقت است. امام راضی نیست به خاطر او به زحمت بیفتی.
اما اگر بنای یاری داری و آمده ای تا غصه های امام را با خودت تقسیم کنی، بی التماس از او تو را نمی پذیرند. باید هرچه داری رو کنی حتی رنگ سیاه!
«أَلتَمِسُ کَمَالَ المَنزِلَهِ عِندَاللَه» را در زیارت امام حسین تماشا کن و در زندگی جون دوباره مرور کن، التماس را.
آموزگار التماس خادم آستان ارباب است که خود را با آن تا آخر عمر، با امام نگه داشت.

کشف استعداد ها
هرچیز که خار آید روزی به کار آید!
هنر یعنی همین، با برنج رشتی غذا درست کردن هنری نمی خواهد، هنر این است که با پوست پرتغال مربا درست کنی!فرآوری کردن عیوب و نقص های ظاهری در جهت کمال،یعنی مدیریت بهینه استعدادها، و این امر مستلزم شناخت و کشف است.
با پوست سیاه و بوی بد و نسب پَست می توان بالاترین کارها را انجام داد اگر بدانی،می توان برترین پُست ها را از آن خود کرد اگر هنرمند باشی.
با پوست سیاه و بوی بد و نسب پَست در دل نازنین اباعبدالله الحسین جا باز کردن هنر می خواهد،در آن حریم باصفای دلِ معصوم،ماندن واقامت کردن هنر خادمان حضرت ارباب است، هنر حضرت جون.
برای راه پیدا کردن به قلب امام باید فکری کرد …
کشف استعدادها بهانه ای برای توسل بهتر،باید دنبال بهانه بود، یک بهانه غیر قابل انتظار، بهانه ای به رنگ پوست سیاه!

مجرای تحقق دعای امام
جون عطر کربلا،عطر افشانی در پایان کربلا کار جون است.
کربلا معطراست و تبلورش در قامت جون و این لیاقت را امام به جون بخشید…
همه تا ۱۰ روز حس کردند استجابت دعای امام را با بوی خوش غلام سیاه امام.
امام جون را قابل دانست تا مجرای تحقق دعایش شود: خدایا رویش را سپید گردان و بویش را خوش…
کاش ماهم مجرای تحقق کرامت و تجلی جلوۀ دعای امام باشیم.
این مقام لیاقت می خواهد و کسب لیاقت هم چنان که گفته شد هنر می خواهد وعُرضه.
به عُرضه هست نه به رنگ و پوست و حسب و نسب،چه کاره ای؟ چه داری؟
هنرمند
بعضی ها چقدر قشنگ بلدند از ظرفیت های خود استفاده کنند.
هرکس چیزی دارد که با آن بتواند خود رابه کربلا برساند،اما همه آن، بستگی به هنرمندی شخص دارد.هنری که بتواند به بهترین دلیل برای ماندن تبدیل شود.چه کسی فکر می کرد بهانۀ سیاهی پوست بهترین دلیل برای ماندن شود.
چه کسی فکر می کرد این بهترین دلیل برای ماندن بهانه دعاهای زیبای امام هم بشود:خدایا او را سپید رو کن…
بعضی ها چقدر خوب می دانند چگونه از ظرفیت های ناپیدای خود استفاده کنند:سیاهی پوست…!تو می توانی از سیاهی رویت استفاده کنی،دلیلی برای ماندن و بهانه ای برای دعای مستجاب امام کاش ما را این قابلیت باشد تا مسیر اجرای دعای خاص امام شویم، به شرط ها و شروط ها و «هنرمندی» من شروط ها!

در معرض امام بودن
معادلات طهارت در فقه عجیب است، چه چیزهایی رابا چه چیزهایی پاک می کند!
به حکم استحاله سگ در نمک زار پاک می شود و چوب نجس در معرض آتش.«استحاله» جواز ورود به آستان پاکی است.سگی که محیط نمک زار را درک کرد پس از مدتی به شرف طهارت نایل می شود و چوبی که گرمای سوزان آتش را در خود بپذیرد و به اذن شعله، خاکستر شود پاک خواهد شد.
خود را در معرض جلوه های پاک کننده قرار دادن، رمز طهارت است.امام هم «طاهر» است وهم «مطهِّر» مثل آب، و آب هم در کتاب طهارت مقامی دارد.«طاهر» یعنی خود پاک است و «مطهر» یعنی آنکه پاک می کند برای همین در زیارت امام می خوانی:«أَشهَدُ أَنَّکَ طُهرٌ«طَاهِرٌمُطَهَّرٌ» مِن طُهرٍ طَاهِرٍ مُطَهَّرٍ طَهُرتَ وَ طَهُرَت أَرضٌ أَنتَ بِهَا وَ طَهُرَ حَرَمُک»
شعاع عشق امام هم پاک کننده است،در محیط ولایت امام و در معرض انفاس و دعاهای مستجاب اوست که رنگ ها پاکیزه و نسب ها شریف و بدن ها عطرآگین می شود.در نمک زار ولایت او ذوب شدن و در آتش محبتش سوختن و خاکستر شدن شرط طهارت است.
خوش بو شدن،خوش رنگ و خوش حسب شدن،رهاورد جوار امام است و محصول معیّت باید در حسین فانی شد! این توفیق شامل حال کسی است که یک عمر ملازم رکاب امام باشد و این است مقام خادم دیرینه ارباب، حضرت جون.
«طِبتُم وَ طَابَتِ الأَرضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنتُم »

مغناطیس ولایت
جون در معرفت بالاتر از علمایی است که در مغنا
طیس ولایت امام نبودند.کلمات بلند بعضی از اصحاب موید این مطلب است. نقش ولایت در فهم کردن فصل روشنی در کربلاست.
ولی الله هر کس را شامل این مغناطیس شود با خود بالا می برد،جملات با شکوه و استدلال های خادمین امام شاهدی بر این مدعاست، به تعبیر حافظ همه این ها اثر فیض گل بود که بلبل را سخن دان بوستان کرد والا او این کاره نبود!
«بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول وغزل تعبیه در منقارش»
امام، این فیض رادرهر ظرفی که صلاح بداند تعبیه خواهد کرد،کربلا همه را در شعاع این مغناطیس قرار داده وبرای اینکه نگویی عیوب و نقص ها مانع رسیدن است و بهانه ناامیدیف جون رامجذوب این شعاع نور کرده است.
جون دریچه امید کربلاست،قابلیت قابل هرچند مهم است اما فاعلیت فاعلی امام حسین بی تردید قوی تر است وغالب این تقابل.در ماجرای تقابل این دو (فاعلیت و قابلیت) فاعلیت حسین، پیروز همیشه میدان خواهند بود و فهمیده ترین ها کسانیند که در شعاع امام رشد کرده باشند.
خادمین مفتخر به درک این حریم اند، در شعاع مغناطیس امام بودن هنوز هم جاری است، هنوز می توان حضور امام را در مجالس حسینی احساس کرد، خادمان قدر خود را بیشتر بدانند!
«وَ إِنَّهُ لَیَنظُرُ إِلَی مَن یَبکِیهِ فَیَستَغفِرُلَه»
او به گریه کنانش نگاه ویژه ای سرشار از مهربانی می کند و برایشان استغفار می نماید.

دریچه امید کربلا
ناامیدی بدترین موجود هستی است،تنها کافران شایسته این صفت اند چنان که به تعبیر قرآن تنها کافران با این صفت محشورند:(إِنَّهُ لَا ییأَسُ مِن رَوحِ اللهِ إِلِّا القَومُ الکَافِرُونَ) تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس می شوند!
کربلا که قرار است الگوی همه خلق باشد،لازم است امید بخش ترین واقعه هستی باشد و جون پنجره ای است به سمت این حقیقت پرامید.
باداشتن رنگ سیاه ظاهری و نداشتن شرافت باطنی باز هم امید رسیدن هست،رسیدن به مقام شهدای کربلای حسین.
حبیب وبریر و امثال آنان را رد شهدا دیده ای؟ حافظان وقاریان قرآن، فقها و اندیشمندان… اما نه! در این میانه جون هم الگوی کسانی خواهد شد که دلی سرشار از امید دارند و قلبی مشتاق وصول به قلب امام.کربلا هم چشم انداز آفرین است هم راه و روش رسیدن را نشان می دهد. برای هر ایل وتباری که امیدی در دل دارند.حسین هیچ کس را ناامید نخواهدکرد، ناامیدان را هم بگویید که درس امید را از این کلاس بیاموزند، کلاس امید داشتن، امید دادن و امید آفرین بودن.

غلامی که شهید نشد

و دراین میان عقبه بن سمعان غلام حضرت ارباب را نمی دانیم که حکایت ماندنش چیست؟غلامی که در کربلا بود اما توفیق شهادت پیدا نکرد… هرچه بود زنده ماند و چون غلام بود او را آزاد کردند.
شاید هم ماند تا راوی کربلا باشد…
وچه سخت است بعد از حسین زنده ماندن و از او سخن گفتن، حکم آن چه او فرماید…
«رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که برمن و تو در اختیار نگشاده ست»
شاید از تو کارهای سخت تر ازشهادت خواسته اند:زنده نگه داشتن یاد شهادت و جریان کربلا در دل ها
باید هر روز از غم هایش بگویی و روضه خوان مصیبت اعظمش شوی و باز هم زنده باشی…
تکلیفت را دریاب!

باید خرید!
حقیقت کربلا،بلای آن است و آن را به هرکسی نمی دهند حتی نزدیکان امام.
کرب و بلا را در بلای آن باید جست و این راز را به کسانی می دهند که خادمی کرده اند. بلای کربلا خود را به احدی نشان نخواهد داد جز آن کس که حسین بخواهد، بلا بهایی دارد که باید آن را خرید.
بسیاری از نزدیکان امام را به این حریم راه ندادند چون خریدار نبودند، بهای بلای کربلا به قیمت اصرار خادم است، بلایی به قیمت التماس.
باید مردانه خواست:«أَنَا فِی الرَّخَاءِ أَلحَسُ قِصَاعَکُم».
وحتی بالاتر از آن بر آن حمد کرد:«اللَّهُمَّ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشَّاکِرِینَ لَکَ عَلَی مُصَابِهِم»
حمد وشکر بر مصیبت داشتن، پرده ستر وعفاف ملکوت کربلاست که درک آن را به ملازمان دربار حسین خواهند داد، به خادمین آستانش.

آیا حسب قابلیت تغییر دارد؟
سه چیز از امام خواسته بود:
۱٫رنگش سپید شود
۲٫بویش پاکیزه ومعطر شود
۳٫حسبش شریف شود
همه بعد از عاشورا دیدند اثر دعای امام را:
۱٫رنگش سپید شد
۲٫بویش پاکیزه شد
اما اجابت دعای سوم چه؟ اصلاً یک سوال: مگر حسب و نسب انسان قابل عوض شدن است؟مگر اختیار در این جبر تاریخی راهی برای ورود دارد؟چگونه می توان در حسب تغییر ایجادکرد؟
هرچند همین که جزء حواریین و مصاحبان امام حسین شد زیباترین استجابت بود…
فقط یک نکته: همه چیز از حسین برمی آید. همانطور که رنگ و بویش را عوض کرد. انقلاب آفرینی کار حسین است، انقلاب در ذات و صفات و اسماء! فقط حسین می تواند با دعاهایش همه معادلات هستی را به هم بریزد.اما دعاهای امام برای خواسته هاس جون چه بود؟

مسائل و خواسته های جون، دعاهای مستجاب امام
خود را در سه جمله معرفی کرده بود:
۱٫إِنَّ رِیحِی لَمُنتِنٌ:بویم خوش نیست
۲٫إِنَّ حَسَبی لَلَئِیمٌ: حسبم پست است
۳٫وَلَونِی لَأَسوَدُ: رنگم سیاه است
سه درخواست هم از امام خواسته بود:
فَتَنَفَّس عَلَیَّ بِالجَنَّه: با ان نفس بهشتیت بر من بدم تا:
۱٫فَیَطِیبَ رِیحِی:تا بویم خوش شود
۲٫ویشرف حسبی:حسب ونسبم شرافت یابد
۳٫وَیَبیَضَّ وَجهی:رنگ سپید شود
امام هم سه دعا کرد:
۱٫اللِّهُمَّ بَیِّض وَجهَهُ:خدایا صورتش را سپید کن
۲٫وَطَیِّب رِیحَه:بویش را خوش کن
۳٫وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرَارِ وَ عَرِّف بَینَهُ وَ بَینَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
پس:

  1. بویش خوش نبود که خوشبو شد
    ۲٫رنگش سیاه بود که رویش سپید شد
    ۳٫اما برای استجابت شرافت حسب، امام چه فرمود؟
    جواب:
    وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرَارِ وَ عَرِّف بَینَهُ وَ بَینَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

سه درد و سه درمان
سه درد را بیان کرد، امام هم سه درمان نوشت:
۱٫إِنَّ رِیحِی لَمُنتِنٌ(بویم خوش نیست) را با دعای«وَطَیِّب رِیحَه» درمان کرد وخوشبو شد.
۲٫وَلَونِی لَأَسوَدُ( رنگم سیاه است) را با دعای«» درمان کرد و رویش سپید شد.

  1. اما درد « وَإِنَّ حَسَبی لَلَئِیم« را با دعای«وَاحشُرهُ مَعَ الأَبرَارِ وَ عَرِّف بَینَهُ وَ بَینَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» درمان کرد؟
    سه درد،سه درمان؛دوتای اول قابل فهم تر است تا دردو درمان سوم.
    اما درد ودرمان سوم مهم ترین و اساسی ترین نکته درس اموز برای هر خادمی است که آموزگارش حضرت جون است!
    درد نَسب پَست را با « حشر با خوبان» درمان کرد: چه حسبی بالاتر از حسینی بودن، چه شرافتی بالاتر از عضویت در « گروه سلام» زیارت عاشوراخوانان تاریخ؟ چه افتخاری بالاتر از مشمول در « وغلی اصحاب الحسین» سلام عاشورا؟
    «در این جا انتسابم با حسین است
    در آن جا هم حسابم با حسین است.» ان شاءالله

دعای وضو به سبک حضرت جون!
مستحب است در وضو هنگام شستن صورت این دعاها خوانده شود:
اللِّهُمَّ بَیِّض وَجهِی یَومَ تَسوَدُّ فِیهِ الوُجُوهُ وَلَا تُسوِّد وَجهِی یَومَ تَبیَضُّ فِیِه الوُجُوه
هر روز برای هر نماز و در هر وضویی این دعاها را زمزمه کن در هنگام شستن صورت این دعاهای توست:دعا برای رو سپیدی در روزی که صورت ها سیاه می شود…
اما دعای تو کجا ودعای امام کجا؟
کدام دعا در استجابت به پای دعای امام می رسد، فرمود بالای سر غلامش:اللِّهُمَّ بَیِّض وَجهَهُ وَطَیِّب رِیحَهُ…
خدایا صورتش را سپید کن! بویش را خوش کن
همگان اثر این دعا رادیدند:از امام سجاد روایت شده که پس از ده روز که مردم برای دفن شهدا آمدنداز جنازه او بوی مشک استشمام شد…
کاش امام زمان برایمان دعا کند و الا هزار دعای وضو راهی به نور نخواهد گشود اگر او آمین نگوید.

کاسه لیس شما بودم!
أَنتَ فِی إِذنٍ مِنِّی فَإِنَّمَا تَبِعتَنَا طَلبَا لِلعَافِیَهِ فَلَا تَبتَلِ بِطَرِیقِنَا
امام فرمود:زمان راحتی با ما بودی حالا زمان سختی، اهل بیت است می توانی بروی،آزادی!
جواب داد: زمان راحتی هم کاسه لیس شما بودم، سر سفره ها نان سوخته ها وته کاسه ها را سهم خودم بر می داشتم. یک شکم سیر نخوردم،البته خودم نخواستم، نه اینکه شما به فکر نبودید؛ نه، شما کریم تر این ها بودید…
خودم خواستم سختی بکشم، اصلاً نفهمیدم که سخت است! با شما بودن ان قدر شیرین و لذت بخش بود که همه چیز یادم رفت،زمان راحتی ها هم به خودم سختی می دادم،برای تمرین سختی های کربلا، برای با تو بودن.
کاسه لیسی تمرین من بود برای دوران سختی کربلا!

خادم روزگار سختی ها باش!
هشداری(!) به جناب جون:
مدتی درکنار امام بودن، بهترین بهانه وجیه است برای رفتن!
وجدانت را هم می شد راضی کنی!
روزگاری با امام بوده ای وزحمت او را کشیده ای. حسین ازتوقبول کرد، برو!
اصلاً خود او به تو اذن رفتن داده است:«أَنتَ فِی إِذنٍ مِنِّی»؛ خب دیگر می توانی بروی.چرا معطلی؟
برو و برای دیگران از حسین بگو…

اما جون ماند تا تاریخ، زمان سختی حسین را هم بی خادم نبیند…
یار زمان سختی های حسین باش!
فکری برای امروز عاشورا کن و پاسخی برای «خادم ارباب کیست؟» پیدا کن وگرنه سیل توجیه ها وبهانه های با حسین نبودن، تورا به «توجیه المسائل کربلا» خواهد برد…

مهربانی امام کار دستت ندهد!
کسی را به حریم عاشورا راهی نیست مگر آن که خود واقعاً بخواهد و الا انیس ترین ها ودیرین ترین خادمان هم رانده می شوند به حکم دوستی و رحمت امام(أَنتَ فِی إِذنٍ مِنِّی فَإِنَّمَا تَبِعتَنَا طَلبَا لِلعَافِیَهِ فَلَا تَبتَلِ بِطَرِیقِنَا)
پس راهی به جز اصرار به پای امام نیست(فَوَقَعَ عَلَی قَدَمَیهِ یُقَبِّلهُمَا)
اگر قصد زیارت حریم حسین کرده ای. در این میان خدمت راهی برای وصول به آن عرش برین است خدمتی با پیش نیاز اصرار و التماس…
راحت تر باید گفت:به تو اجازۀ سختی کشیدن نمی دهند مگر این که واقعاً خود بخواهی و این از مهربانی و رحمت امام است.
اگر درپی خدمت هستی بدان که در ظاهر آکنده از سختی است و نیز بدان که باید این پذیرش را «اعلام » کنی.خادمان ارباب «اعلام پذیرش» را فراموش نکنند، چگونه؟!
مگر ندیدی که خادم با امام خود چگونه رفتار کرد وقتی به او اجازه رهایی داد.
مواظب باش، مهربانی امام کار دستت ندهد!

برای امام کلاس نگذار!
خود رابشکن، به امام بگو شرح ماوقع را، در دل چه داری؟
همین جا این کوزه خود ساز را بشکن،خاکش را به دست امام بسپار تا او دوباره بسازد، این کوزه را تو نساختی.
جون خود را شکست، عرضه داشت:من کجا بروم؟!بدن من کجا، بدن مبارک عباس کجا؟خون من کجا، خون طاهر علی اکبر کجا؟ من بوی خوش ندارم، چطور خون من با علی اکبر قاطی شود؟اصلاً برای خودش در مقابل امام ارزش قائل نبود،بذای خود کلاس نگذاشت.
خود را شکست، وقتی خود را شکست آن وقت امام او را درست کرد، آن وقت خوش صورت شد.
در بیچارگی هم حتی اگر حر باشی از یک صبح تا ظهر درست خواهی شد،امام تو را خواهد ساخت.
خادم ارباب!وقتی خود را شکستی بیا،ما درستت می کنیم.
آقا روح اللهِ شکسته دل را وقتی حسابی شکست، بُردند نجف پیش امیرالمومنین و «امام روح الله» ساختندش.


« یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کوپست شد
در نیستی کوفت تا هست شد»

از امام «ماضی» تا امام «مضارع»
خیلی ها به دنبال امام گذشته می گردند و نه حال، دنبال امام حی و حاضر بودن صفت کلیدی حضرت جون است.
تکلیف گرا بودن جان این اتفاق بزرگ است، از امام علی سراغ امام حسن رفتن و از امام حسن تا امام حسین را پیمودن و با امام حسین همراهی تا پایان خط ویژگی حضرت جون است،در به در بودن کوی اهل بیت زیباترین عنوان برای سبک زندگی حضرت جون است.
بسیاری در هر زمانه به بهانه امام ماضی سر خود را از فرمان امام مضارع باز می کنند؛امثال علی بن حمزه بطائنی که واقفیه را تأسیس کردند به طمع پول هایی که دستشان بود. حال آن که حقیقت آن است که در زمان امام حسن، امام حسین، حسین است نه امام، او مأموم است وامام حسن امام او.
هرامام در زمان هرامام دیگری باشد مأموم می شود. تکلیف در یافتن امام زمان است:«من مات لک یعرف امام «زمانه» »، یافتن امام زمان هر زمان وظیفه هر انسانی است که بنا دارد به مرگ جاهلی نمیرد.مرگ تبلور زندگی است.تجلی تمام زندگی در نحوه مرگ انسان ها نمود می یابد.کسی که به مرگ جاهلی بمیرد یعنی تمام عمر در زندگی جاهلی بوده است ودر عصر جاهلیت زیسته است.باید امام زمان را شناخت و با او همراه شد مانند جون که خود رابه زمانش رساند.رساندن به امام زمان و گوش به فرمان او بودن، حتی پس از شهادت!
اصحاب پس از شهادتشان – که در محضر رسول خدا وارد می شدند – آنگاه که فریاد«هل من ناصر» امام زمان شان را شنیدند این پیام را جواب گفتند.برای همین بود که بدن هایشان تکان خورد وقتی حضرت صدایشان زد واین قصه هنوز قصه جاری و سکه رایج روز است.هنوز عده ای در ولایت امام قبلی مانده اند وخط خوذ را خط او می دانند، یک عنوان پوششی برای رفع تکلیف و سر باز زدن از امر امام حی.
این ها ازامام مضارع فرمان نمی برند به بهانه امام ماضی و حال آن که امام مضارع، امامِ امامِ ماضی است.

هماهنگی با امام: به بهانه«أَلحَسُ قِصَاعَکُم»
باید به جایی رسید که دوست داشته باشی آن چه او دوست دارد، تا همه آقا نشوند، آقا نمی آید.
تا همه جون نشوند،تا همه حبیب نشوند، تا همه حسین نشوند خبری نمی شود.
جون، میلش را با امام هماهنگ کرده بود،همه امیالش را با او هماهنگ کرده بود، حتی گرسنگی اش را. برای همین بود که به امام فرمود: وقت سختی شما بروم راحت باشم؟ نه! من قبل عاشورا میل خودم را با شما هماهنگ کردم، تا آخر باهم هستیم.
آن هایی که عاشورایی شدند اگر می پرسیدی گرم هست یا سرد؟ می گفت :نمی دانم هرچه امام
احساسش باشد، ما همانیم.
آقا شما سردت هست؟من نه! اگر او سردش هست من هم…
آقا شما گرسنه ای ؟ من نه. وقتی آقا گرسنه اش شد، آقا اول غذا بخورد آخرش من می خورم، آخر غذای امام برای من (این همان بیانی بود که جون می فرمود: من کاسه لیس شما هستم)
اگر او تب کند، من هم تب می کنم(به یاد اویس قرن)نظر من نظر اوست.در این جا « نظرِ من» نداریم، ما کجای ما جرائیم؟!
از جون چیزی نمی ماند، همه اش می شودحسین،اما در مجسمه جون

تدریج
اتفاقات هستی یک شبه نیست، نظام عالم این قدر بی صاحب نیست.
جون یک شبه جون نمی شود، دربه در کوی اهل بیت بودن در یک فرایند چند ساله او را می سازد،معیت مستمر با اهل بیت مس وجود را طلا می کند،هم نفسی با امام.
رشد یک شبه نیست، هرچیز یک تمرین نیاز دارد، پله پله تا کمال.
شاهرخ،حر انقلاب کم کم خودش را آماده کرده بود برای پاک کردن تا آن طور پاک شده بود برای امام، با احترام به مادر خود و مادر هستی (مادر سادات)
برای ظهور باید کلی تیم گذاشت.( دسته یک ، دسته دو،…تا برسیم جام جهانی)

تغییر ماهیت
خیلی از عطرهایی که استفاده می شود، روزگاری نفت بوده است تا این که تغییر ماهیت داده و به عطر تبدیل شده است.
برای حضرت جون جای دوری نرویم، در عالم نازله ماده هم، نفت سیاه این طور عطر خوش بو می شود!« الصلوه معراج المؤمن یعنی همین، این بالا پایین شدن از درون آن عطر معراج در می آید»
و این هنر استخراج وتغییر،در نَفَس حسین است که امثال جون را عطر کربلا کرده است و رایحه خوش آن ها را به ما می رساند.( همان اثری که جون از امام خواسته بود:«فَتَنَفَّس عَلَیَّ بِالجَنَّهِ»: از آن نفس بهشتیت بر من بدم)
باری، یک واکنش صورت می گیردنفت سیاه، عطر می شود. یک اشاره حسین را کمتر از یک واکنش ساده طبیعی شیمیایی ندانیم!

پاکار
در آستان حسین باید پاک بود.جون به طور ضمنی اشاره کرد، این جا جای من نیست:بو،رو،حسب… هیچ ندارم حتی ظاهر… ولی همه این ها حل می شود اگر ما شما با صفای خودت به ما بدمی آن وقت لیاقت می یابم(پس برمن بدم:فَتَنَفَّس عَلَیَّ بِالجَنَّه) آن وقت است که هم سنخ می شوم.
کار برای ما حسین هم دو شرط لازم دارد:پاکی و دوام
حسینیان دو صفت را نیاز دارند: هم پاکان باید باشند( لَا یَمَسُّهُ إِلَّا المُطَهَّرُونَ) و هم پاکار (ثُمَّ استَقَامُوا..)هردو هم در جون جمع شده است،در منظومه حسین باید سراغ از خادمان پاک و پاکار گرفت! پاکا رو بیار! (ایهام: پاک و پاکار!)

خطبه متقین تصویری!
عرضه داشت:یَابنَ رَسُولِ الله ِأَنَا فِی الرَّخَاءِ أَلحَسُ قِصَاعَکُم وَ فِی الشِّذَّه أَخذُلُکُم؟من در زمان راحتی کاسه لیس شما بودم، زمان سختی شما را رها کنم؟حاشا!
چقدر خطبه متقین را تصویر می کند:در روزگار سختی و گشایش حالشان یکی است:«نُزِّلَت أَنفُسُهُم مِنهُم فِی البَلَاءِ کَالَّتِی نَزِّلَت فِی الرَّخَاء»
عرضه داشت: فَتَنَفَّس عَلَیَّ بِالجَنَّه: حسین را بهشت دیدن چشمی از جنس جون می خواهد واین فرار خطبه متقین را تداعی گر است:
«فَهُم وَالجَنَّهُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُنَعَّمُونَ» ، در همین دنیا بهشت را انگار می بیند.
فراز«وَهُم وَ النَّارُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُعَذَّبُون» را هم برای حر باقی گذاشت! که می گفت:«إِنِّی خُیرَت نَفسِی بَینَ الجَنَّهِ وَ النَّارِ وَ إنی لا أختار علی الجنه شیئاً.»
چقدر خطبه متقین را در کربلا مطالعه کردن، درس آموز و پرنکته است.برای سفر کربلا باید با خود نهج البلاغه را توشه راه کرد.فرازهای خطبه شکوهمند علی را در اصحاب فرزندش حسین به تماشا بنشینند و کدام اهل تقوا برتر از اهالی حسین، حسین خود تجلی تقواست و اهالی حسین، اهالی تقوا. آن ها که سراسر گفتارهایشان اتهام نفس خود است، اتهام به پستی ها و افتادگی هایی به رنگ سخنان جون در تبلور عینی فراز:«فَهُم لِأَنفُسِهِم مُتَّهِمُون».
الله اکبر! این خطبه، خطبه «همام» است یا خطبه «جون»؟!

خوف و رجاء
• خوف
آقای خادم! اگر تو را قبول نکنند ان وقت چه؟ کجا می خواهی بروی؟ اصلاً کجا داری که بروی؟
اگر مثل جون امتحان بشوی احتمال قبولی می دهی؟
«بی امتحان مرا به غلامی قبول کن
من خود قبول دارم از این امتحان ردم»
اگر به تو گفتند راحت باش، آزادی، می توانی بروی، برو…چه؟!
«گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم؟»
• رجاء
هویدا در آخرین لحظه عمرش به شاه فحش داد و گفت: شاه سگ هایش را نجات داد اما من پیر را این جا گذاشت.
ولی شما که خادم هایت را رها نمی کنی،یقین داریم.حاشا به کرمت! نه فقط تا دم مرگ… تا پل صراط.
همین هم که سر سفره ات را هم داده ای، همین که الآن جای دیگری نیستم و با تو هستم… سپاس!
ولی فقط به ما اجازه فدا شدن بده.
«من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو گل سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم»

الی یوم القیامه
تاآخر نوکر ماندن سخت است،این جا ضجه و ناله و اشک و التماس معنا پیدا می کند.)قَالُو رَبُّنَا اللهُ) گفتن راحت است، اما(ثُمَّ استَقَامُوا)ست که کار را سخت می کند:(إِنَّ الَّذِینَ قَالُو رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استَقَامُوا فَلَا خَوفٌ عَلَیهُم وَ لَا هُم یَحزَنُونَ)
کسانی که گفتند:« پروردگار ما الله است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می شوند.
ازهمه زیباتر درآغوش محبوب جان دادن است که آرزوی هر خادم ارباب است:
«چوکار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روزواقعه پیش نگار خود باشم»
و همه ترس نوکر این است که نکند اربابش را نبیند،اما همین که زیر خیمه او نفس می کشد انگار که با اوست:
«لا اقل کاش دم خیمه توجان بدهیم
تابگوییم رسیدیم و ندیدیم تورا»
و مزد نوکر هم همین همیشه کنار ارباب بودن است.(ارباب ها خادمان شان را هرجا می روند با خود می برند)
همیشه با حسین بودن و همیشه از حسین دفاع کردن، همیشه خادم او بودن، الی یوم القیامه.
این ابدیت زیباست به زیبایی رجزهای قمر بنی هاشم اباالفضل العباس که رنگ جاودانگی دارد، چرا که سخن عباس از ابدیت است، ابدیت دفاع از دین، دفاع از امام:
اِنِّی اُحَامِی «اَبَداً» عَن دِینِی
وَ عَن اِمَامٍ صَادِقِ الیَقین

خادم را نگه می دارند یا خودش می ماند؟
از ابوذر تا امام علی علیه السلام، از امام علی تا امام حسن، از امام حسن تا امام حسین و با امام حسین تا کربلا…
تا آخر خط ماندن هنر خودش بود یا دست گیری ارباب؟ نگهش داشتند یا خودش ماند؟
در زیارت کربلا می گفت:ما دستمان را به ضریح رساندیم یا او دست ما معنا می شود: توفیق اختیار!
«ای که می پرسی زجبر واختیار
اختیار آن به که باشد دست یار»
زیبایی زندگی جون، خادم امام حسین در این است که با این که اهل بیت به راحتی این همه غلام آزاد می کردند او همچنان مانده است.
خودش ماند یا نگهش داشتند؟

کمترین
فَمَن یَکُونُ أَسوَءَ حَالاً مِنِّی. کیست که بدحال تر از من باشد؟
خدا به موسی گفته بود:بدترین را انتخاب کن، فردا خودش تنها آمد؛ به خدا عرضه داشت:هرچه گشتم کسی بدتر از خود ندیدم، خدا هم فرموده بود:اگر غیر این بود و خود را برتر و بهتر می دیدی…
شهدا هم این داستان را فهمیده بودند،فهمیده بودند که بالا رفتن در پایین رفتن است،این معادله خلقت است.هرچقدر پایین تر بروندآسمانی تر می شوند، این را در سجده هاشان -آن سجده های طولانی- بهتر می شد فهمید.در حسین فانی شدند، نیست شدند، تا هستی حسینی یافتند. تا توپ دلت را زمین نزنی، تا پایین نروی، دلت آسمانی نمی شود،«می زنی زمین هوا می ره، نمی دونی تا کجا می ره!»
اصل و حسب و نسب درستی …اصلاً هیچ ندارم، حالا که دیدی بدبختم دستم را بگیر.
آن وقت امام این قدر زیبا او را بالا برد و جزء شهیدانش حساب کرد.
به تعبیر حافظ:
«چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کزچاکران پیر مغان کمترین منم»

جون اسلحه شناس
در کربلا مسئول خیمه دارالحرب بود، محل استقرار ادوات جنگی مسئولیتش اصلاح وتعمیر سلاح بود.جون اسلحه شناس کربلا بود.
اما هنرش محدود در این نبود، هم اسلحه ظاهری را می شناخت و هم اسلحه باطن را.هم شمشیرها را صیقل می داد.هم شمشیر جان را برای فردای عاشورا آماده می کرد.
در رکاب علی این فراز کمیل را آموخته بود:«وَسِلَاحُهُ البُکَاء». این سلاح چقدر عالی به کار برد، آن قدر بخ پای حسین ضجه زد و اشک ریخت تا قبولش کردند.
اشک – این سلاح باطن – اذن میداان جون شد.اسلحه شناسی هنر جون بود. خادمان حسین اسلحه شناسان خوبی باید باشند، سلاح ظاهری و باطنی.
قابلا توجه خادمان هیئت بخصوص مداح ها و سخنران ها!
به یاد شهید ضابط که همه نوع سلاح ها را می شناخت:سبک و سنگین.اما همیشه معتقد بود بهترین اسلحه، میکروفون است ، ابزرا کار فرهنگی-تربیتی!

جون بارکش
بار امام را دیگران هم بودند که بردارند ولی چرا او؟ امام در او چه یافته بود که دستش را گرفت؟
پرسیده بودند زیارت قسمت است یا همت؟ گفته بود هیچ کدام، دعوت است!
با صدابهانه خودش را به کربلا رسانید،هم بار امام را کشیده بود هم نازش را،حسین مظهر ناز است . جون هم شد مظهر نیاز،تا نشان دهد
که خادم باید همیشه تجلی نیازباید باشد و اما دیگران هم هستند که کار امام حسین را انجام دهند.(قابل توجه بعضی خادمین)
عَلَم زمین نمی خورد ولی افتخار علم داری را برای چه کسی خواهند نوشت؟اگر این شانه جای بار امام است نباید جای بار گناه باشد، این شرط اساسی است.اصلاً شانه ای که به گناه عادت کرده باشد لیاقت بارهای امام را نخواهد داشت:وَلَا یَحمِلُ هَذَا العَلَمَ إِلَّا أَهلُ البَصَرِ وَالصَّبر
«ای که ناز تو خریدن دارد
بارعشق تو کشیدن دارد
حرم پاک تو دیدن دارد
بوسه از قبر تو چیدن دارد»

جون سیاه
وَکَانَ عَبدَاً أَسوَدَ
عناصری در داستان پیامبرند که تعلقات قبیله ای ندارند ولی در محضر حضرت اند: مثل صهیب رومی،سلمان فارسی،بلال حبشی. هیچ کدام متعلق به آن جا نیستند ولی با پیامبر هستند.
در کربلا نیز با این چنین اصحابی مواجهیم:اسلم بن عمر ترکی از ایران و جون بن حری از نوبه سودان، لغت «جون» به معنای سیاهی است که متمایل به سرخی است.این ها تعلق نژادی و قبیله ای ندارند.
«از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که ارزش انسان به رنگ نیست»
اگر برای حسین است،باشد! باید بگویی حسین!سیاهت را هم عشق است!اگر فکر کردی خیلی قشنگی…اگر رنگ تو، تو رابه حسین نرساند و رنگ حسین نگیری چه؟ آن زیبایی به چه درد می خورد؟
او جون سیاه رو را پذیرفت،حسین!
دل هایی که سیاه شده باشد را هم می پذیری؟! سیاه صورتان را خوانده ای، سیاه سیرتان را چه؟آن ها را هم بخوان.

رنگ من به شما نمی خورد؟
کاش رنگ باطن مان شبیه رنگ ارباب شود…
جناب جون چگونه همرنگ این خوبان شد؟ و چه کرد که در رنگ بندی کربلا جای گرفت؟
«معیت» کوتاه ترین پاسخ است.
(با أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ)

در این رنگ بندی زیبای سیاه و سفیدت ما روسیاهان را هم جای می دهی؟!

تجربه گرایی
سخن ازیک تجربه موفق تاریخی است.تجربه ای که یک بار در یک موقعیت سخت، امتحان خودش را پس داده است. در مورد تجربه های ناموفق و بد گفته اند:«تجربه را تجربه کردن خطاست» اما این جا باید گفت:«تا باد چنین بادا !»
چرا امام با جون آن طور برخورد کرد؟ گفته شد که باید مواظب مهربانی امام بود.
مواظب باش دوستی ات با امام زمان،تو را از فیض هم رکابی و شهادت دور نکند! تنها دلیل هم این است که امام راضی نیست برای او اذیت شوی. توهم این مشکل را با امام حل کن،خیالش را راحت کن، بگو:پای سختی هایش هم هستیم.
اول کار عشق آسان است، این جای کار، گل وبلبل است اما به تعبیر حافظ« که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها»، در ادامه اش سختی شروع می شود.اصلش آن سختی هاست،هم دردی با امام زمان.
این را هم به همه نمی دهند،«البلاء للولاء» به امثال جون می دهند
بایداعلام کنی که تا آخرش هستی، بقیه اش هماهنگ است. تا آخر خط هستی؟!

خادم بادآورده!
کسی که یک عمر به دنبال حسین دویده است ارزش همراهی با حسین را می فهمد. خاصه در لحظات حساس.
کسی که یک عمر بی تاب سفر کربلا بوده است، شیرینی هم جواری با حسین را درک می کند.
کسی که سختی رسیدن به کربلا را چشیده است قیمت ماندن در کربلا با حسین را می داند و جدایی از او برایش جهنم است.آن جاست که بی تابی می کند و لحظه لحظه با حسین بودن را از دست نمی دهد.آن جا التماس رنگی دیگر پیدا می کند.
شاید فلسفه این که بعضی چیزها را راحت به انسان نمی دهند به همین خاطر باشد که راحت از دست ندهد. بایدزمینه ها راآماده کرد تا انسان قدر دان باشد.
کسی که از کوچه پس کوچه های ربذه به پای علی وحسن وحسین علیه السلام دویده است تا به کربلا برسد ارزش خادمی را می فهمد.
«نازپرورد تنعم» که راهی به دوست خواهد برد.خادم باد آورده را بادی خواهد برد!

پایین پا
«دل داده ام زدست که دل داده ام کنی
افتاده ام به پات که افتاده ام کنی»
از همان اول به پای امام افتاد، هنوز هم که هنوز است باید نشان قبرش را پایین پای امام پیدا کنی. البته اگر در فنای شهدا در پایین پا بتوانی محل دقیق قبرش را بیابی.
در زیارت، بیشتر بزرگان دینی ما سعی می نمودند که مکان هایی را برای زیارت برگزینند که بیشتر جنبه تواضع و خشوع آن ها را در برابر اهل بیت زیاد نماید، ازجمله پایین پا یا جلوی درگاه ورودی یا صحن های پایین.
در شیوه زیارت عارفان مشاهده می شود که آنان از صحن های پایین پا وارد می شوند و در همان رواق های پایین در کنار ضریح دو رانو می نشستند.
این ها درس های آداب زیارت کلاس حضرت جون است. افتاده است تا نشان افتادگی را برای همیشه به همه زائران کوی حسین نشان دهد. نشان قبور شهدا، همه پایین پای امام نماد بزرگی است برای آن ها که سراغ از ادب زیارت می گیرند.

باتوکارداشتند…
می گفت: کوچک ترها را بزرگ ترها برای کار صدا می زنند. کوچک ترها نباید انتظار هم کلامی با بزرگ ترها را داشته باشند و احساس هم سفرگی و هم رتبگی کنند، باید دنبال کار بود.
می گفت: بار اول که به عتبات مشرف شدم،ابتدای سفر از آقای پرسیدم: آقاجان امرتان؟ با من چه کار داشتید که مرا صدا زدید؟ جون به این معرفت رسیده بود که با او کار دارند، و می دانست این رندان امام هم ریشه در ناز امام دارد، چرا که حسین مبدأ ناز عالم است( پیامبر ناز حسین را کشیده تا امیرالمومنین فاطمه الزهرا…) ولی جون کار خودش را خوب بلد بود:«چو یار ناز نماید شما نیاز کنید»
همه این ها مقدمه هدایت است، این که برای خدمت صدایت می زنند
یعنی به تو این افتخار داده اند که در خانه اهل بیت خدمت کنی «زیر هر الله تو لبیک هاست»، قدر خودت را بدان! با تو کار داشتند.
«زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوف هدایت باشد»

خادم حسین، خادم یزید
«وعلم أنه من لم ینفق فی طاعه الله ابتلی بأن ینفق فی معصیه الله عزوجل ومن لم یمش فی حاجه ولی الله ابتلی بأن یمشی فی حاجه عدوالله عزوجل»
هرکس در مسیر حاجت ولی(دوست) خدا گام بر ندارد خدا او را مبتلا می کند که در مسیر حاجت دشمن خدا گام بر دارد.راه فراری نیست…
باید خادم بود، خادم حسین یا خادم یزید،حد وسطی هم وجود ندارد. اگر به حسین خدمت نکنی به یزید خدمت خواهی کرد این را تاریخ نشان داد:
تمام کوفه بسیج شدند،شمشیر ونیزه درست کردند تا سلاح سربازان عمر سعد تشکیل شد،چه حرکت مردمی عظیمی علیه امام حسین شکل دادند، همان ها که بنا نداشتند وارد این معامله شوند وحسین را یازی نکنند مجبور شدندعمر سعد را یاری کنند.
یزید روحش هم خبر نداشت که این همه نیرو برای قتل حسین بیاید،
موج قتل امام حسین در کوفه ۱۴۰۰ سال است که درکش سخت است وهمه این ها هم به خادمین برمی گردد،خادمین یزید.کوفیان دچار این لکه ننگ شدندچون علی را خوب خدمت نکرده بودند.
پقدر هم فداکار شدند خادمان یزید! هزارها نفر کشته دادند برای قتل حسین،همان ها که بناها نداشتند خادم حسین شوند.

نوکر بیکار
می گفت: اگر جایی به تو در هیئت کاری سپردند خوشحال باش، به خودت بیا!
می خواهند در خیمه خودشان به تو جا دهند.هرجا علم نوکری بلند است آن جا زیر خیمه امام حسین علیه السلام است،حتی اگر به تو کاری نسپردند خودت برای خودت اسباب نوکری جور کن.
هراستعدادی داری به کار ببند برای امام حسین، این جا عرصه ظهور توان مندی هاست. لااقلل بیا وکفش ها را مرتب کن! داستان های خدمت علما و بزرگان را نخوانده ای ؟
نگدار از شغل خادمی جدا شوی!نگذار بیکار شوی!
«هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟»

خادم با سابقه
خادم که کوچکترین وکمترین است از کوی تو فیض می برد و بهره مند است،از هم جواری با حریمت شرف «مُهر اعلی مال کربلا» را یافته است وزینت بخش اساریر صفحه جبین عارفان در سجده های نمازهایشان شده است.
تو با خاک این گونه برخورد کرده ای.از خاک تا افلاک آن را برکشیده ای وتربت خودت ساخته ای.
حال به نوکری نگاه کن که سابقه خدمت دارد. حافظ خوذش را با آن خاک تازه رسیده و بهره مند مقایسه می کند، حافظی که او هم خدمتکار قدیمی این آستان است:
«چو هرخاکی که باد آورد فیضی بُرد از انعامت
ز حال بنده یادآور که خدمتکار دیرینم»
خالک با نفس حسین فیض می برد،خادمانش که جای خود دارند…
پیر غلامی می گفت: سگ که پیر شد از خانه بیرونش نمی کنند.
می گفت: آن که جدید می آید دم در اسمش را می نویسند، غلام های همیشگی و قدیمی را فقط تیک می زنند!
اگر او « قدیم الاحسان» است ما هم «خادمان قدیمی» این احسان و آستانیم.
قدمتی که هم رهاورد توفیق و نگاه آفتابی ارباب است و هم محصول ثبات قدم و لیاقت و اصرار خادم.

خادم بازنشسته
آن قدر آقامنشانه و بزرگوارانه روزانه ات می کنند؛ با سلام وصلوات راهی ات می کنند…
خیلی آبرومندانه ، بی سرو صدا از در خانه شان می فرستندت پی کار خودت!
برای این که تو راحت باشی، برای همین مراقب باش!


ازامام جدا نمی شد…
تکه تکه اش کردند تا از حسین دل بکند؛ سپر امام بود، جلوی امام سینه سپر کرده بود تا به امام آسیبی نرسد؛ از «سعید بن عبدالله» و «عمروبن قرظه» یاد گرفته بود،
از آن ها که وسط ظهر عاشورا محافظ نماز امام شدند…


با اشک شوق التماس کن حضرت حسین را
ضریح قدیمی اش را آقامنشانه فرستاد تا برود…
آن چنان که اصحاب باوفایش را نیز شب وروز عاشورا دعوت به رفتن کرد:نافع بن هلال را، جون را و همه یاران دیگرش را، و آن ها التماس کنان خود را به پای حسین انداختند…
«حضرت حسین! ما را دور نینداز!»


ضریح قدیمی نشان پیر غلامی گرفت و فارغ التحصیل کلاس عاشورا شد.
چه عاقبت خوشی!
و امروز نوبت ضریح جدید است برای خدمت حسین.
خداحافظ ضریح قدیمی!
«هرکس پنج روزه نوبت اوست»
تو نیز آماده باش
بسم الله.

سن نوکریت چقدر است؟
چند سال داری؟بیست سال؟سی سال؟ کمتر؟بیشتر؟
سن نوکریت چقدر است؟! دو روز؟سه روز؟کمتر؟ بیشتر؟!
نکند تمام عمرت در « توهّم نوکری» بوده ای و به جای نوکری آقایی کرده باشی؟
«مَا أَکثَرَ الضَّجِیجَ وَ أَقَلَّ الحَجِیج»نوکرنماها چه بسیارند و نوکرها چه اندک! نکند همه عمرت را آقایی کرده باشی نه نوکری؟!
نوکری یعنی کارگزاری دستگاه اهل بیت.نکند نوکریت را با شرک خراب کرده باشی؟ نکند با شریکانی برای ارباب قرار دادن مانند رفیق بازی و سخنران و مداح و شور جلسه و … نوکری نکرده باشی؟
به خودت نهیب بزن!
نکند با نوکری های ناقص و معیوب آبروی حضرت ارباب را هم برده باشی و فردا سرافکنده از همین نوکری ها باشی؟! نوکر آبروداری می کند برای ارباب.
باید از این نوکری ها توبه کرد!
بعضی قرار است آخر عمرشان با امام حسین آشنا شوند، اما تو را مدت هاست که با کربلا آشنا کرده اند!امام حسین مدت هاست تو را برای خودش استخدام کرده است؛تو کارمند هیأتی!برای همین باید نور بدهی؛ باید سفیر کربلا باشی.باید بال بزنی و همه جا را از خبر خوش کربلا پرکنی.
قدر خودت را بدان! بال بزن، آن ها کمک خواهند کرد…

خادم به درد نخور!
اگر وسیله ای مدتی بی استفاده باشد آن را کنار می گذارند، نکند به کار نیامدن ما باعث سلب توفیق های بعدی ما شود…
یارمان باشد
عَلم زمین نمی خورد اما افتخار علم داری را برای چه کسی خواهند نوشت؟ این افتخار است که نصیب هرکسی نخواهد شد:
«یَاأَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یرتَدَّ مِنکُم عَن دِینِهِ فَسَوفَ یَأتِی اللهُ بَقَومٍ یحِبُّهُم و یحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی المُؤمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الکَافِرینَ یجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ الله ولا یخَافُونَ لَومَهَ لَائِمٍ ذَلِکَ فَضلُ اللهِ یؤتِیِه مَن یشَاءُ وَاللهُ وَاسِعٌ عَلیِمٌ»
ای کسانی که ایمان آورده اید!هرکس از شما، از آیین خود باز گردد،( به خدا زیانی نمی رساند؛خداوند جمعیتی می آورد که آن ها را دوست دارد وآنان(نیز) او را دوست دارند،در برابر مؤمنان متواضع ، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ آن ها در راه خدا جهاد می کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند.این ، فضل خداست که به هرکس بخواهد(و شایسته ببیند) می دهد؛ و (فضل) خدا وسیع، و خداوند داناست.
این درس بزرگ فرزند عاشورا و یادگار کربلا امام سجاد است و در مکارم الاخلاق:
«وَأَجرِ لِلنَّاسَ عَلَی یَدِیَ الخَیرَ وَلَا تَمحَقهُ بِالمَنِّ»
با دستان من به مردم نیکی برسان و آن را با منت نهادن تباه مساز
نکند در وسط شلوغی کارها کمی در دلمان غر بزنیم که آن وقت شاید جواب بشنویم:
«چرا غر می زنی؟! اگر ناراحتی، از این به بعد کارهایمان را به دیگری بسپاریم…»


برای نوکری را از ما مگیر!

خادم چای ریز
تا سخن از خدمت و خادمی می آید همه یادکفشداری و انتظامات ونهایتاً تدارکات می افتند، آن هم در پیداترین و ملموس ترین شکلش یعنی چای ریزی!حالا لازم نیست.از فردا همه بروند چای ریز شوند و سنگرهای دیگر خالی شود!باید دید الآن کجای مجموعه به ما احتیاج دارد؟با نیم نگاهی به توان و تمایل و نیز این که نیاز فردی واجتماعی چه فعالیتی را ایجاب می کند؟ باید دید آن جا که هستیم به دردی می خوریم؟
«روضه خوان، مداح، جاروکش چه فرقی می کند؟
هرچه باشد نوکرم، مولا! به دردت می خورم»
خوشا به احوال کسی که نگاهش به هیئت و اصلاً جامعه ایمانی که در آن هست،«نگاه جبهه ای » باشد.نگاه جبهه ای؛«و ما ادراک ما نگاه جبهه ای»؟!


حتی اگر سیب زمینی هم باشی می توانی نقش آفرینی کنی، البته اگر جایگاهت را خوب بشناسی:
« من که در هیئت تو سیب زمینی هستم
کاش در قیمۀ تو سیب زمینی باشم!»
همان اندازه که می توانی، خاصیت داشته باش!
مؤثر بودن انسان ها به اندازۀ شناختشان از جایگاه ها و ظرفیت هایشان است.در کربلا ولی«… وَأَعطَیتَ غَایَهَ المَجهُودِ»شاخصی تعیین کننده و الگوساز است…
نکته دیگری که بایدبه ان توجه داشت این است که کار،ما را به خود مشغول نکند.گاهی حضور دراین محیط های سراسر نور،ایجاد حجاب های نورانی می کند«حَتَّی تَخِرَقَ أَبصَارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ»؛ البته اگر این گرفتاری، آگاهانه و دانسته باشد که خود، مصیبتی سنگین تر است!

هنر حسین
این که حسین خوب های عالم را طلا کندکه هنر نیست. هنر، تبدیل مس به طلاست، طلا که طلا هست، با کم و زیاد عیارش!
آقازاده هایی مثل علی اکبر و قاسم را قبول کردن و اجازه فدا شدن دادن که…
هنر این است که غلام بی اصل و نسب سیاهی را با نفس مسیحایی اش حسینی کند ولایق انتساب خود.
هنر حسین این است که با این طور انسان ها طرف حساب باشد.
هنرمندی حسین تبدیل به احسن است، چراکه «مقللب القلوب» است:«حول حالنا الی احسن الحال»
از کربلایی احمد و رسول ترک و…،عابد و عارف و زاهد ساختن معجزه حسین است.
دست چه کسانی را حسین گرفته… دست چه کسانی را نگرفته…
حسین هنرمندترین انسانی است که – نه فقط خادمانش بلکه – عالم می شناسد.

لباس نوکری
معیار طلبه یا دانشجو بودن شما این است:دوست داری ملبس شوی؟! دوست داری لباس نوکری بپوشی یا نه؟ هر لباسی لباس نوکری می تواند باشد اما این لباس ، خیلی شاخص است تا این لباس را نپوشی معلوم نیست حبیب امام حسین باشی و بتوانی گرهی باز کنی.
آن طور که به ابوحمزه می فرمود:هروقت تو را نگاه می کنیم استراحت می کنیم، کیف می کنیم.
یا آن طور که به مقدس اردبیلی فرمود:تو مایه افتخار مایی.
بااین لباس راحت تر می توانی نوکری کنی چون لباس نوکری و سربازی امام زمان است.

شکوفایی عقل وفطرت به برکت خادمی
در جریان خلقت، رشد تصاعدی بی نظیری برای حرکت در جهت جریان ولی الله هست.
خدا با یک خدمت کوچک به ولی الله – یک خدمت مردانه- طوری شخص را نجات می دهد که ضرب المثل تاریخ می شود، طوری که پیک عمر سعد مثال ابدی تاریخ شد.
«خزیمه کوفی» به سمت امام حسین آمد تا پیام عمر سعد را ابلاغ کند، اما برگشت و با امام حسین همراه شد، سرنوشتن هم زیر و رو شد.شکوفایی یک لحظه ای عقل وفطرت به برکت خدمت به ولی الله اشت. رشد آسمانی اصحاب همه مرهون همین خدمتی بود که به ولی الله الاعظم اباعبدالله الحسین علیه السلام انجام دادند این ها احساس نیست،آن ها که هیجان زودگذر باشد خدا سریع بیدارشان می کند و حالشان را جا می آورد!
خدا ذوق زده نمی شود.این ها رشد فطری و عقلانی پیدا می کردند که در گرو خادمی این آستان بود، خدمت به ولی الله

حسین محور قرب خادمین
هرجای دیگر نیز سراغ بگیرید، سخن از حسین خواهید شنید.
اگر کسی سراغ رسول خدا را بگیرد، او را به حسین می سپارد.
امام علی انگشت اشاره اش به سمت حسین است.
اگر کسی به فکر تقرب به مادر هستی فاطمه الزهرا باشد. راه، حسین است.
رسیدن به امام حسن از طریق حسین است.
اصلاً اگر کسی به فکر الی الله باشد باز هم باید سراغ حسین برود، حسین یعنی همه چیز
«یَا أَبَا عَبدِاللهِ!
إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَی اللهِ وَ إِلَی رَسُولِهِ وَ إِلَی أَمِیرِ المُؤمِنِینَ وَ إِلَی فَاطِمَهَ وَ إِلَی الحَسَنِ وَ إِلَیکَ بِمُوَالاتِک»
حسین محور تقرب است، تقرب به خدا، رسول خدا، امام علی ، حضرت فاطمه زهرا،امام حسن، همه وهمه از باب حسین است. از این باب گفته اند:«کل الخیر فی باب الحسین» همه خوبی هاه در خانه امام حسین است.خوشا بر احوال خادمین آستانه این خانه، نوکران در خانه حسین.

دوام اتصال
این دعای امام علی است در بلندای عرفان کمیل اش، از خدا این را می خواهد:« وَالدَّوَامَ فِی الاِتِّصَالِ بِخِدمَتِک»
سه گام تا استجابت این دعا:

  1. والدوام:تدوام مهم ترین رکن خادمی است، همیشه نوکر بودن، پیمان خادمی را تا ابد وفادار بودن.
  2. فی الاتصال: در کنار مداومت و استمرار، وصل بودن وبهره مند بودن از فیض فیضان امام شرط مهمی است.
    چه بسا کسانی که دائماً در ترددند، اما بهره و توشه ای از امام نبرده اند چون هنوز به آستان امام وارد نشده اند چرا که هنوز سیمشان وصل نشده، بایدمتصل بود.
    ۳٫بخدمتک: در خدمت امام بودن و خادمی او را کردن. بسیاری هم ترددشان به محضر امام دائم است هم وصل اند اما مقام خادمی را درک نکرده اند، هنوز شایستگی های آستانه را کسب نکرده اند و هنوز خادم خاص«او» نشده اند.
    خادم یعنی جون که هرسه بعد را به کمال رسانده بود:
    ۱٫دائم در این خانه بود، در به در کوی اهل بیت، از ربذه تا امام علی ،تا امام حسن، تا امام حسین و تا کربلا
  3. متصل بود: چنان که امام او را به آستانش پذیرفته بود و با او از اسرار می گفت. جون محرم این خانه شده بود، اشعاری که امام در شب عاشورا در خیمه جون در حال اصلاح شمشیرش خوانده است، نشان از انس امام با او دارد.امام سفره دلش را برای جون باز کرده بود.
    ۳٫بخدمتک:همه ذرات وجود جون خدمتش به امام را فریاد می زنند،«أَلحَسُ قِصَاعَکُم» وآن جملات بلند عارفانه، نمودی از بی تابی جون در نوکری اوست و شهادت خالصانه اش گواهی بر صدق کلامش.

نوکری و بندگی
خلاصه همه آن چه عرفا وبزرگان در عمرشان به آن رسیدند این دو حرف است:نوکری، بندگی
«دو قدم بیش نیست این همه راه»اما با یک ملاحضه:اولّیت و اولویت
کدام اولیت دارد، کدام اولویت؟شکی نیست که هدف خلقت و اولویت آفرینش بندگی بوده است:( وَ مَا خَلَقتُ الجِنَّ وَالإِنسَ إِلَّا لِیعبُدُونِ)
اما در اولّیت سخن از چونگی شروع است، از کجا باید آغاز کرد؟ چگونه باید به اولویت هستی که بندگی خداست نایل شد؟
پاسخ : با نوکری(مَن أَرَادَاللهَ بَدَأَبِکُم)
اولویت بندگی ، یا اولیت نوکری حاصل می شود. به عبارت دیگر نسخه دم دستی بندگی، نوکری است.نوکری تمرینی است برای رسیدن به اکسیر بندگی. چون اهل بیت واسطه اند و وسیله رسیدن به خدا.
«سالک که بی تو راه به جایی نمی برد
بایدخودت مسافر این جاده ام کنی
من لایق لقای خدا نیستم ولی
بازآمدم، امید که آماده ام کنی»
(درلسان ادعیه نوکری و بندگی دو مصداق اند از یک مفهوم: عبد و این بالاترین مدال افتخاری است که خدا به سینه پیامبرانش می زند:(نعم العبد) واین است راز تقدم شهادت عبودیت بر رسالت در تشهد هر روز نمازمان:اشهدُ انّ مُحمداً عَبدُه و رَسُولُه)

سیاهی لشکر
بعد از کربلا دیدن نابینا شده، جویای ماجرا شدند: بعد از عاشورا به منزل رفتم، در عالم رؤیا دیدم به من گفتندپیامبر با تو کار دارد…
در محضر پیامب دیدم اشقیا وقتله کربلا هستند، ترس وجودم را فراگرفته بود، نوبت من شد،توچه کردی؟
هیچ کاری نکردم، نه شمشیری زدم، نه نیزه ای انداختم،نه تیری به سمت سپاه حسین پرتاب کرده ام، نه بر پیکری با اسب تاخته ام، نه سری از تن جدا کرده ام…
« فَقُلتُ وَاللهِ یَا رَسُولَ اللَهِ مَا ضَرَبتُ بِسَیفٍ وَلَا طَعَنتُ بِرُمحٍ وَ لَا رَمَیتُ بِسَهمٍ قَالَ صَدَقتَ وَلَکِنَّکَ کَثَّرتَ السَّوَاد»حضرت فرمود:راست می گویی ولی تو«سیاهی لشکر» عمر سعد را زیاد کردی.
عمر سعد به واسطه چندتا مثل تو قوت گرفت والا این قدر جرأت وجسارت نداشت .تو پشت عمر سعد را برای قتل امام حسین گرم کردی ، تو دل فررندان حسین را لرزاندی…
سیاهی لشگر دشمن شدن آن قد رعقوبت دارد، چرا که دل دشمن را قرص می کند و دل خودی ها را خالی.کاش لااقل ما را جزء سیاهی لشگرامام حسین حساب کنند.
«جان قابل غلام سیاه تو هم که نیست
آن را مگر سیاهی لشگر بیاورم»
از مصادیق سیاهی لشگر امروز می توان زیارت باشکوه اربعین و پیاده روی نجف- کربلا، راهپیمایی ۲۲ بهمن، روز قدس و مانند آن را نام برد. حرکت هایی که نمایش شکوه و همینه اسلام به استکبار جهانی باشد همه از مصادیق سیاهی لشگر خواهد بود.
باشد که توفیق حضور در این سیاهی ها را به ما عنایت کنند، به حق غلام سیاه امام.

بی نسب های با حسین، با نسب های بی حسین
چه معادله شگفتی است کربلا!
غلام سیاهش در منظومه اصحاب جای می گیرد.همان کسی که به اعتراف خود، حسبش پست است،از طبقه ای عادی و معمولی است.
وجاهتی ندارد و نسبش شریف نیست.(إِنَّ حَسَبِی لَلَئِیمٌ)
اما در آن سوی میدان، آن ها که شرافت ظاهری دارند و با حسب و نسب هستند بی حسین.
همان کسانی که امام به آن هافرمود:
وَیلَکُم یَا شِیعَهَ آلِ أَبِی سُفیَانَ إِن لَم یَکُن لَکُم دِینٌ وَ کُنتُم لَا تَخَافُونَ المَعَادَ فَکُونُوا أَحرَاراً فِی دُنیَاکَم هَذِهِ«وَارجِعُوا إِلَی أحسَابِکُم إَن کُنتُم عَرَباً کَمَا تَزعُمُونَ»
حسب و نسب خو برگردید ای با اصل و نسب های عرب!
با اصل و نسب ها، شرافت حسینی شدن نمی یابند و بی اصل و نسب ها شرافت حسینی شدن پیدا می کنند.

زیارت عاشورا با نوا و نفس حضرت جون
«السَّلَامُ عَلَیکَ یَا أَبَاعَبدِاللهِ السَّلَامُ عَلَیکَ یَا ابنَ رَسُولِ اللهِ السَّلَامُ عَلَیکَ یَا ابنَ أَمِیرِالمُؤمِنِینَ وَ ابنَ سَیِّدِ الوَصِیِّینَ السَّلَامُ عَلَیکَ یَا ابنَ فَاطِمَهَ سَیِّدَهِ نِسَاءِ العَالَمِین…»
چه کسی می تواند کوچه چس کوچه های در به در اهل بیت شدن را مانند جون طی کند؟ طعم در به در شدن برای اهل بیت:
-از زبده تا امام علی؛
-از امام علی تا امام حسن؛
-ازامام حسن تا امام حسین؛

  • وبا امام حسین تا کربلا.
    دویدنی این چنین به شوق رسیدن به حسین، اشتیاق برای درک قرب:
    «یَا أَبَا عَبدِاللهِ!
    إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَی اللهِ وَ إِلَی رَسُولِهِ وَ إِلَی أَمِیرِ المُؤمِنِینَ وَ إِلَی فَاطِمَهَ وَ إِلَی الحَسَنِ وَ إِلَیکَ بِمُوَالاتِک»
    چه کسی ملنند جون می تواند ماندن تا آخرین نفس را از امام طلب کند؟سختی و راحتی،رنگ سیاه، بوی بد، حسب پست و مانند آن را بهانه کند تا زائِر همیشه حسین باشد.بودن با حسین وزیارت او تا زنده است و حتی تا روز و شب باقی است…
    «أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلُ وَالنَّهَارُ وَلَا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکم» پایین پای امام را که مزار شهداست نگاه کن! استجابت دعای جون تماشایی است، همیشه رائر بودن با التماس شیرینش: یابن رَسُولِ اللهِ أَنَا فِی الرَّخَاءِ أَلحَسُ قِصَاعَکُم وَفِی الشِدَّهِ أَخذُلُکُم؟
    من در زمان راحتی کاسه لیس شما بودم، زمان سختی شما را رها کنم؟ حاشا!»
    وبلندترین خواسته را از امام خواستن، آن هم درزیباترین حالت عبد با مولا – درحال سجده- که درپایان عاشورا در خواست زائر است: معیت با امام…«وَ ثَبِّت لِی قَدَمَ صِدقٍ عِندَکَ «مَعَ الحُسَینِ» وَ أَصحَابِ الحُسَینِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُم دُونَ الحُسَین علیه السلام»آن چنان که جون هم خود را به پای مولایش انداخت«فَوَقَعَ عَلَی قَدَمَیهِ یُقَبِّلهُمَا»تا اذن ماندن گرفت، دوباره مزار شهیدان حسین را نگاه کن تازیبایی اجابت این دعا را در جون به نظاره بنشینی.معیت با امام در نزدیک ترین مکان، پایین پای امام…
    چقدر زیارت عاشورا با نوای غلامان حسین دل نشین است، زیارت عاشورا به روایت حضرت جون!

نوکری کن و در رو!
بذار خود حضرت بفرسته دنبالت…

صفحه ۱۰۶

پایان

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.