ایرج خسته است : داستانی طنز از پسرکی تنبل که بچه های جبهه را عاصی کرده است.

ایرج خسته است : داستانی طنز از پسرکی تنبل که بچه های جبهه را عاصی کرده است.

ایرج خسته است : داوود امیریان، سوره مهر

معرفی:

ایرج، بچه محلمان است. و تنها پسر خانواده شان. از خودش هفت خواهر بزرگ تر دارد که شوهر کرده اند. خودش ته تغاری و لوس. توی محل همیشه خدا دعوا و مرافع راه می انداخت.

بریده کتاب(۱):

یاشار یهو خیز برداشت و خودش را پرت کرد روی سعید. تا احمد به خودش بجنبد خودم را پرت کرده بودم رویش، زمین که افتادیم شروع به تقلا کردیم، خیلی قوی تر از من بود. یقه ام را گرفت. پایش را انداخت زیر شکمم و از بالای سرش پرتم کرد. به پشت افتادم روی زمین صدای شلیک گلوله ای بلند شد و به دنبالش ناله یاشار که گفت: “سوختم … سوختم.” تا آمدم بلند شوم احمد آمد طرفم و با لگد کوبید به صورتم. دنیای جلوی چشمانم تیره و تار شد… با لگد دوم، بینی ام صدایی کرد و دیگر نتوانستم جایی را ببینم، سرم گیج می رفت… چند لحظه صدایی نیامد و بعد صدای شلیک گلوله ای بیرون از اتاقک سبز شد و به دنبال آن کسی فریاد زد: “بی پدر و مادرها، کثافت ها می کشمتان…”

بریده کتاب(۲):

کم کم فهمیدم که طرف حسابم چه جور آدمی است. هنوز چیزی از آمدنش نگذشته بود که تمام بچه های گردان از دستش ذله شدند. حسابی تنبل بود و هی از زیر کار در می رفت، از آن آدم هایی بود که اصلاً با همکاری دیگران و این ور و آن ور کردن تراورس و تیر آهن و کیسه گونی هیچ میانه ای ندارد، حتی زورش می آمد صبح به صبح پتوهایش را منظم کند. با همه این حرف ها، به خاطر علاقه ای که به او پیدا کرده بودم سعی می کردم هوایش را داشته باشم.

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.