آوازهایم برای تو : داستان روزهایی که سن بعضی قد نمی دهد به یادآوری را می توان خواند

0

آوازهایم برای تو
نویسنده: نورا حق پرست
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

بریده کتاب:

گفتم: روزگارچقدر زود مي گذره، همين احسان تا ديروز يک وجب بچه بود، حالا شده شاخ شمشاد. خداکنه همه جوون ها خوشبخت بشن.
بهارگفت: ((بعله، جوون ها خوش بخت بشن وعاشق ها به هم برسن، آقا احسان که به نغمه رسيد ان شاء الله داداش علي من هم به سا…..))
علي پريد وسط حرف بهار ((بهار چقدرخودت رو لوس مي کني برو به کار هات برس))

بریده کتاب(۲):

در آستانه ی در، زن و مردي ميان سال و سبزه رو و پسري سيزده چهارده ساله ايستاده بودند. گفتم: ((بفرماييد درخدمتتون هستم.)) پسرک لحظه اي به من خيره شد و نگاهش را دزديد. پرسيد شما خودتون هستين؟
خنديدم و گفتم: ((يعني چي؟ پس قراره کي باشم؟))
پسرک زيپ کوله پشتي اش را باز کرد و يک عکس کوچک که ميان صفحه دفتر بود، نشانم داد. نگاهي به عکس کردم و گفتم: ((اين چيه؟)) پسرک گفت: ((خانم , اين عکس شماست؟))

در و ديوار دور سرم چرخيد. گيج و بهت زده گفتم: ((اين رو از کجا آوردي؟)) دست هايم لرزيد. عکس روي ميز افتاد. با چشم هاي پر اشک و لب هاي خندان گفتم: (آره اين عکس منه يکي مثل همين رو خودم دارم. اين منم. اين مادرمه اين ننه صفوراست, اين بچه ها هم علي , بهار و اين يکي هم….))خيره به پسرک نگاه کردم پسرک با بغض گفت: (من حامي ام, حامي…. )) اشک توي چشم هاي قشنگ و سياهش نشست و رو به زن گفت: ((خاله ديدي پيداش کردم.)) زن هم گريه اش گرفت. مرد بازوي پسرک را فشرد و رو به آسمان گفت: ((خدايا شکر! قربون بزرگي و لطف تو برم)) نتوانستم جلوي فرياد شادمانه ام را که با گريه همراه شد بگيرم.
جلو رفتم, چشم به چشم هاي پسرک دوختم و گفتم :
((عزيز مادر, حامي)

بریده کتاب(۳):

بعد از نماز، نشسته بودم و تسبيح سبز رنگ حسين آقا را مي چرخاندم و ذکر مي گفتم که آمد و روبرويم نشست. آرام دستم را گرفت و با چشم هاي سياه و غم زده اش نگاهم کرد. طاقتم تمام شد. اشک توي چشم هايم دويد. تسبيح را توي دستش جا دادم و صورتش را بوسيدم و باز هم همان چشم هاي سياه و باراني به جاي زبانش از من اجازه مي خواستند. نادر ساکت بود.
گفتم: « برو، راضي ام به رضاي خدا»
بغلم کرد، چشم هايش خنديد، با خوشحالي دست و صورتم را بوسيد و گفت: «مامان، الهي قربونت برم.»

مرتبط با کتاب آوازهایم برای تو 👇🏻👇🏻👇🏻

بیشتر بخوانیم…
کتاب سیاه و سفید سرزمین من : پهلوی ها را باید بشناسی تا کلاه سرت نرفته است…

بیشتر ببینیم…
وصیت نامه شهید حججی به پسرش با صدای خودش

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.