مرد رویاها هر شب ساعت ۲۳ همراه شماست:)

0

#مرد-رویاها

#قسمت-اول

مهندس ادیب می رود و نویسنده خود را بر روی مبل کنار فایل یله می کند. لحظاتی به سکوت می گذرد. آرام آرام موسیقی ملایمی وارد این خلوت می شود. نویسنده از جا بلند می شود،
کشوی فایل را تا آخر بیرون می کشد.
هه پرونده ها را بغل می زند و بر روی زمین می گذارد.
پرونده ها از روی هم سر می خورد و پخش می شود.
عناوین هر کدام از پرونده ها بر روی آن نوشته شده که دوربین از روی آن ها عبور می کند.

دوران دانشگاه… تحصیل در آمریکا… ازدواج در آمریکا.

ناگهان عنوان آخری یعنی ازدواج در آمریکا توجه نویسنده را جلب می کند. پرونده را بیرون می ­آورد و شروع می­ کند به تورق آن.در حین تورق،چشمش می­ افتد به یک عکس که در یک صفحه چسبانده شده و زیر آن نوشته شده: آمریکا سال ۱۹۶۰

در عکس،چمران و پروانه در دو زاویه قائمه میزی شبیه ناهارخوری نشسته اند و بر روی میز، مقدار زیادی کتاب و جزوه و کاغذ پهن است.

پیداست که چمران مشغول درس دادن به پروانه است.

عکس آرام آرام کل کادر را می­ پوشاند و سپس جان می­ گیرد و زنده می­ شود.

[آمریکا] روز_داخلی_منزل پروانه

کادر عکس سکانس قبل باز می ­شود. خانه ای زیبا و مجلل که اثاث، دکور و وسایل خانه، همه نشان از ثروت و مکنت صاحب خانه دارد.

چمران: (خودکار را زمین می­ گذارد)این طوری نمیشه.

پروانه: (وا می­ رود) چرا؟

چمران: اینجا نیستی.

پروانه: هستم.

چمران: خودت هستی، ولی دلت اینجا نیست.

پروانه: هست.

چمران: ولی به درس نیست.

پروانه: اینو قبول می­ کنم،خودم اینجا هستم، دلم هم اینجاست، ولی به درس نیست.

چمران: ( از جا بلند می­ شود و با مهربانی) پس ان شا الله تا جلسه بعد.

پروانه: (بی قرار) نه بشین!

چمران تامل می­ کند اما نمی­ نشیند.

پروانه: نمی­ پرسی که چرا دلم به درس نیست؟  نمی ­پرسی که دلم کجاست؟

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-دوم

چمران: دوست ندارم تو مسائلی که به من مربوط نمیشه، دخالت کنم.
پروانه: مربوط میشه، اتفاقا فقط به تو مربوط میشه.

چمران: (متعجب می‌ نشیند) به من؟
پروانه: (انگار باری را به سختی از دل خود برمی‌ دارد) تو فرهنگ شما ایرانی ها اگر کسی، کسی رو دوست داشته باشه، چطور باید بهش بگه؟
چمران: (هنوز نفهمیده) تو فرهنگ ما؟… خب… راه های مختلفی وجود داره… یکی از… نزدیک ترینش گفتن صریح و مستقیم و بی پرده است.


پروانه: پس من صریح و مستقیم و بی پرده بهت می گم که دوستت دارم!
چمران: ( جا می‌ خورد و لحظاتی خلع سلاح شده می‌ ماند ) تو… من… از اظهار محبتت خیلی متشکرم. می دونی که تو هم پیش من خیلی عزیزی.


چمران از جا بلند می‌ شود و پروانه هم. چمران در حین صحبت به سمت در حرکت می کند و پروانه با او همراه می‌شود و او را تا در حیاط مشایعت می‌کند و آنچه از بین گفت وگو ها در چشم بیننده می گذرد، خانه بسیار مجلل و باشکوه پروانه است. سپس حیاط بزرگ و باغ مانند با استخر و زمین تنیس و زمین والیبال و درخت های میوه و زینتی.


پروانه: چیزی که من گفتم جوابش این نیست.


چمران: منظورتو نمی‌فهمم.
پروانه: یعنی من اصلا تعارف نکردم.


چمران: منم همینطور، واقعیت رو گفتم.
پروانه: ببین مصطفی! صریح ترش اینه که دوست دارم باهات ازدواج کنم. این یه پیشنهاد عاشقانه، مصرانه و در عین حال رسمی و جدیه.


چمران: ازدواج؟! ازدواج مساله ساده ای نیست. من به اصلشم فکر نکردم چه برسه به موردش!
پروانه: پس حالا به اصلش و موردش با هم فکر کن!


به هنگام عبور از حیاط، چشم چمران به پروانه ای می‌افتد که بر روی بوته گلی نشسته است. پروانه در نهایت زیبایی است.


چمران: ( ذوق زده به پروانه) اینجا رو!
چمران آرام و با احتیاط، به بوته ای که پروانه بر روی آن نشسته نزدیک می شود و غرق در حیرت و شگفتی، کنار بوته زانو می زند و از زیبایی پروانه با پروانه که در کنارش ایستاده سخن می‌گوید.


چمران: هیچ تا به حال به خلقت عجیب پروانه دقت کردی؟


پروانه: آره. یه چیزیش که خیلی عجیبه، قرینه بودن همه نقوش روی دو باله. انگار خدا نشسته با یه قلم مو، تک تک نقش ها و نقطه های زیبای دو طرف رو قرینه دراورده.


چمران: آره، این زیبایی جسمی و ظاهری پروانه ست، که خیلی هم شگفت انگیزه، اما خدا یه زیبایی برتری رو در روح و جان پروانه قرار داده که خیلی حیرت انگیزه.
پروانه: (با تعجب) اون چیه؟


چمران: اون، روح عشق و شیدایی و پروانگیه. ارادت پروانه به شمع، به روشنایی. سر سپردن پروانه به جذبه نور. دیدی پروانه چطوری دور شمع می‌ گرده و جون خودش رو فدای روشنایی می‌ کنه؟


پروانه بال می‌زند و از جا بلند می‌شود. چمران هم برمی‌خیزد و راهش را به سمت در حیاط ادامه می دهد.
پروانه: من پروانه ات میشم اگر شمع راه من بشی، روشنایی خونه ام بشی.


چمران: در پروانگی تو تردیدی ندارم، باید برای شمع شدن خودم تلاش کنم.
پروانه: قبل از اینکه مجذوب این پروانه بشی، یادته آخرین جمله من چی بود؟
چمران: ( تاملی می‌ کند و عین جمله پروانه را باز می‌ گوید پس حالا به اصلش و موردش با هم فکر می‌کنم)

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-سوم

پروانه: و خواهش می­ کنم یه جوری فکر کن که جوابت مثبت باشه.

چمران: (مهربان اما جدی) نه فقط من، که تو هم تا آخر امتحان ها به این مقوله فکر نمی­ کنی. به جاش به قولی که به پدرت دادی فکر کن.

پروانه: من سعی می­کنم به این مقوله فکر نکنم، تو هم سعی کن فکر کنی. اینجوری انگار زودتر به هم می­ رسیم.

چمران: (اکنون به در حیاط رسیده اند، چمران در را باز می­ کند) تا تقدیر خدا چی باشه… برای امتحان فردا تمرین ها رو یه بار دوره کن. خداحافظ.

پروانه: چشم. به سلامت.

روز_داخلی_دفتر کار پدر پروانه

پروانه: سلام پدر!

پدر: سلام عزیزم! امتحان چطور شد؟

پدر پروانه در دفتر کار خود که اتاقی است مجلل در یک چاپ خانه، مشغول کار است. پروانه شاد و سرحال وارد می ­شود. مکالمات بین این دو، انگلیسی است با زیرنویس فارسی.

پروانه: خوب، خیلی خوب. مصطفی کجاست؟

پدر:همین­جا، مشغول کاره. مگه امتحانتون با هم نبود؟

پروانه: چرا، ولی من نفهمیدم کی امتحانشو داد، کی از دانشگاه درومد، کی به اینجا رسید.

پدر: خب،فرق مصطفی با بقیه اینه که وقت تلف شده نداره.

پروانه: فقط این نیست، به قول بچه ها، وقت تو دست مهندس چمران کش میاد… من میرم ببینمش.

پدر: و ازش تشکر کنی به خاطر کمک تو درس ها.

پروانه: ( با خنده و چشمک شیطنت آمیز) دیگه این چیزا رو بلد شدم پدر! شما انگار بدتون نمیاد که من کوچولو بمونم.

پدر،مهر آمیز می­ خندد و پروانه بیرون می­ رود. از چند راه رو و محوطه عبور می­ کند تا به محل کار چمران می­ رسد. در مسیر، سر و صدای ماشین های چاپ و دستگاه های مختلفی که کار های متفاوتی را در دست چاپ دارند، به گوش می ­رسد. افراد پای دستگاه ها با سر و لبخند به پروانه سلام و احترام می­ کنند و پاسخ می­ گیرند.

چمران که سخت مشغول کار است، متوجه آمدن پروانه نمی­ شود. قطعه بزرگی از یک ماشین چاپ را زمین گذاشته و با دقت و حیرت به کار ماشین نظارت می­ کند.

پروانه اینک مقابلش قرار می­ گیرد، اما او همچنان متوجه نمی­ شود.

پروانه: (به شوخی) کاش ما هم به اندازه ­ی یه ماشین چاپ، قابل تأمل بودیم.

چمران سر بلند می­ کند و می­ خندد.

چمران: شما به اندازه­ ی یه دنیا قابل تأملین؛ یه ماشین چاپ چه قابلی داره. حاضرم همه این چاپخونه رو ببخشم به پدرتون!

پروانه: (می­خندد) خیلی دست و دل باز شدی!

چمران: همین کارها رو کردم به این روز افتادم.

پروانه: از بس مال مردم رو بخشیدی به خودشون؟!

چمران: راستی امتحان خوب شد؟

پروانه: عالی! متشکرم. واقعا متشکر.

چمران: امتحان رو تو دادی از من متشکری؟!

پروانه: آخه واقعا اگر…

چمران: (بحث را عوض می­ کند) یه چیز عجیبی واست. بگم؟

پروانه: (کنجکاو) چی؟

چمران: (به قطعه پیاده شده اشاره می­ کند) این مجموعه قطعه پیچیده­ ی به هم پیوسته رو می بینی؟

پروانه: آره، خب؟

چمران: هر چند وقت یه بار خراب می ­شه و سیستم رو دچار مشکل می­ کنه.

پروانه: خب؟

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-چهارم

چمران: هیچی. حالا من کلا حذفش کردم. ماشین بدون این مجموعه هم کار می­ کنه، بی اینکه اتفاقی براش بیفته.

با هم به سمت فضای بیرون چاپخانه راه می­افتند و سر و صداها آرام آرام فروکش می­ کند. چمران، دست و لباسش کثیف و روغنی است. پروانه در مسیر، دستمالی از کیف در می­ آورد و به او  می­ دهد.

چمران: همین طوری که داری می­ بینی!

پروانه: یعنی هیچی جایگزین نکردی؟

پروانه: چطور همچین چیزی ممکنه؟!

چمران: چرا؛ یه قطعه ساده کوچیک.

پروانه: (متحیر) چطوری سازنده اش عقلشون به این نرسیده؟!

چمران: خب آخه قرار نیست که فهم همه چیز در انحصار یک عده از آدم ­ها باشه. خدا عقل رو تقسیم کرده بین خلایق. فقط باید ازش استفاده کرد.

پروانه: یعنی تو واقعا مطمئنی به این سیستم؟

چمران: چند روزه که تو ذهنم مطمئن شدم. امروز تو عمل دارم می ­بینم.

پروانه همچنان متحیر به کار دستگاه نگاه می­ کند.

چمران: حالا برو خبر این ماجرا رو به پدرت بده. فکر کنم خیلی خوشحال می­ شه.

پروانه: راستی! یه کشف جدید کردم.

چمران: راجع به چی؟

پروانه: بیا بریم تا واست بگم.

[آمریکا] روز- خارجی محوطه بیرون چاپخانه

پروانه: راجع به اون چیزی که قرار بود فکر کنیم.

چمران: قرار نبود دوتایی­ مون فکر کنیم.

پروانه: خب به هر حال من یه کشف تازه کردم.

چمران: چی هست؟

پروانه: ما ایرانی­ ها یه ضرب­ المثل داریم که می­گه: هیچ در کار خیر، احتیاج به استخاره اصلا نیست.

چمران: (می­ خندد) اولا که ضرب المثل درستش اینه: در کار خیر، حاجت  هیچ استخاره نیست. ثانیا شما از کی تا حالا ایرانی شدی؟

پروانه: از وقتی تصمیم گرفتم با شما ازدواج کنم.

چمران: پس شما تصمیمت رو هم گرفتی؟!

گوش به حرف­ های چمران دارد و چشم به فضای غریب و نا آشنا و شگف­ت انگیز.

پسربچه­ ای (چمران کوچک) در انحنای کوچه، در زیر نور تیر چراغ برق درس می­ خواند.

چمران: اون پسربچه رو می­ بینی که داره زیر نور تیر چراغ برق درس می­ خونه؟

پروانه: (شگفت­ زده) آره، می­ بینمش.

همچنان که حرف می­ زنند. آرام از کنار پسربچه می­ گذرند. پسربچه محو درس، متوجه عبور آن­ها نمی­ شود.

چمران: اون منم. اونقدر خونمون کوچیک بود –حالا نشونت می­ دم – که امکان درس خوندن تو خونه نداشتیم. شش تا پسر قد و نیم ­قد، پشت سر هم بودیم. تو یه اتاق دو در سه. برای خوابیدن به سختی جا می­ شدیم، چه برسه برای درس و کار و فعالیت!

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-پنجم

در حین صحبت، به خانه ه­ای کوچک و محقر می­ رسند. هر دو به راحتی از در بسته، عبور  می­ کنند و وارد خانه می­ شوند. چمران در جلو و پروانه به دنبال او از پله­ های باریک، بالا می ­روند و پشت پنجره اتاق کوچکی قرار می­ گیرند. اتاق را نور کمرنگ ماه، روشن کرده است. در داخل اتاق، شش بچه ­ی قد و نیم قد، به گونه­ ای کنار هم خوابیده­ اند که امکان پا گذاشتن بر کف اتاق نیست.

پروانه: (شگفت­ زده) کدومشون تویی؟

چمران: اون آخری که به در نزدیک تره؛ چون دیرتر از همه می­ خوابیدم و زدوتر از بیقه بلند می ­شدم.

پروانه همچنان محو تماشاست و دوست ندارد دل بکند. دست می ­برد که پنجره را باز کند. چمران مانع می­ شود.

چمران: بیدار می­شن بچه ­ها. بیا بریم. اگه پدر و مادرم ببینن که من تا اینجا اومدم و سر و سراغی ازشون نگرفتم، دلخور می­ شن.

چمران و پروانه با هم از پله ­ها پایین می ­آیند و وارد کوچه می ­شوند.
[آمریکا]- روز- خارجی- جاده

جاده­ای پر درخت و با صفا. چمران رانندگی می­ کند و پروانه کنار او نشسته است؛ مجذوب حرف­های او.

پروانه: بابات کارش چی بود؟

چمران: جوراب بافی. می­ برمت کارگاهشو ببینی؛ نزدیک مسجد سرپولک. در آمدش خیلی کم بود، ولی حلال بود. پدرم با شیوه کار و زندگیش، یه چیزی رو خوب یادمون داد و اون بی­ توجهی به دنیا بود.

اگه تو کسبش یه ذره بی­ انصافی می کرد، می ­تونست درآمد کلانی به دست بیاره؛ همچنان که خیلی از هم صنف­ های بابام کردن. ولی بابام، کمِ حلال رو به زیاد حرام ترجیح می ­داد.

[ایران] شب – داخلی- کارگاه پدر چمران – گذشته چمران و پروانه وارد کارگاه پدر می­ شوند. پدر سخت مشغول کار است و متوجه حضور آن­ها نمی­ شود.
کمی آن سوتر از پدر، نوچوانی حدودا شانزده ساله، بر روی قطعه­ ای کار می ­کند.

پروانه: (آرام و در گوشی) اون آقا پسر کیه؟

چمران: اون منم. یه قطعه از دستگاه جوارب­ بافی که بهش می ­گفتن «چتر» خراب شده بود و باید از خارج می ­اومد. شرایط اقتصادی هم شرایط بدی بود؛ دوران جنگ جهانی دوم و اون محدودیت­ ها. نبودن اون قطعه سبب شد که نه تنها کار پدرم که کار خیلی از جوراب ­باف­ ها بخوابه.

در این حین نوجوان سر بلند می­کند و به محل حضور چمران و پروانه می ­نگرد.

چمران: بیا بریم بیرون، حواسشون پرت می ­شه.

پروانه: کجا بریم؟

چمران: روی پشت بوم کارگاه، جایی که می ­شه آسمون رو سیاحت کرد.

هر دو از کارگاه بیرون می­ آیند و از پله­ های بام بالا می­ روند تا به روی بام می­ رسند. گفتگو در طول راه و بر روی بام ادامه دارد. ماه و ستارگان در آسمان می­ درخشند و تهران قدیم در زیر نور مهتاب جلوه می­ کنند.

پروانه: خب، می­ گفتی.

چمران: خدا لطف کرد به من و اون قطعه رو ساختمش.

پروانه: (متعجب) تنهایی؟!

چمران: (به شوخی) نه؛ با کمک کارخونه­ ی «بل».

پروانه می­ خندد.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-ششم
[آمریکا]- روز- خارجی- جاده-حال

چمران: (جدی ادامه می­ دهد) اول از همه کارگاه پدرم راه افتاد. و بعد بلا فاصله شروع کردم به تولید انبوه. طوری که یکی از کاسبی­ های پدرم شد فروش چتر جوراب­ بافی؛ همون قطعه­ ای که تو کارگاه دیدی من داشتم می­ ساختمش.

هر قطعه رو اگر صد تومن هم می­ فروختیم، می­ خریدنش؛ چون احتیاج داشتن؛ ولی پدرم اون ها رو دونه­ ای پنج تومن می­ فروخت. کمی بیشتر از اون مقدار که تموم شده بود. این اون انصاف و کسب حلالیه که می­ گم.

پروانه: حالا اگه صد تومن هم می­ فروختید که اشکال نداشت.

چمران: از دیدگاه اقتصاد کاپیتالیستی و آمریکایی نه؛ ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی، چرا، اشکال داشت. حالا اینجا جای این بحث ­های اساسی نیست،

یادم بیار یه موقعی برات توضیح بدم. مقصودم اینه که فقر برای خانواده­ ی ما یک اجبار نبود، یک انتخاب بود.

پروانه: حالا گذشته­ ها گذشته…

چمران: این طور نیست؛ فقر و ساده­ زیستی برای آینده­ ی من هم یک انتخابه. این همون چیزیه که راه ما رو از هم جدا می­ کنه.

پروانه: آخه من نمی­ فهمم؛ وقتی می ­شه راحت زندگی کرد. چرا آدم باید خودشو به سختی بندازه؟

چمران: (در کنار جاده، ساختمانی قدیمی و متروکه به چشم می­ خورد. چمران ماشین را مقابل ساختمان نگه می­ دارد.) بیا چراشو برات بگم (هر دو از ماشین پیاده می­ شوند و از در ورودی ساختمان پا به داخل فضای متروکه می­ گذارند.)

۳۳

[ایران] غروب خارجی مسجد- گذشته

اکنون به مسجدی قدیمی در تهران وارد شده ­اند. پیداست نماز مغرب و عشا تمام شده و عده ای مهیای رفتن­ اند. نوجوانی کفش ­هایش را می­ پوشد که از مسجد خارج شود.

پیرمردی خود را به او می ­رساند و دست به پشتش می ­زند.

چمران و پروانه، مکالمه این دو را می­شنوند.

فقیر: آقازاده! من گدا نیستم، آدم آبرومندی ­ام،اما برای نون امشب محتاجم…

نوجوان: ( قبل از اتمام حرف پیرمرد دست در جیب می کند و پولی به او می ­دهد) ببخشید که بیشتر از این ندارم.

ابتدا نوجوان و سپس پیرمرد از مسجد خارج می­ شوند.

چمران و پروانه بر روی سکویی در حیاط مسجد می­ نشینند و خروج مردم را از مسجد تماشا می کنند.

چمران: این نوجوان امشب از باباش کتک سختی می خوره.

پروانه: (وحشت زده) چرا؟

چمران: برای این که این پول رو بهش داده بودن که نون بخره برای خونه، ولی حالا بخشیدش به فقیر. برای اینکه نتونسته فقر دیگرونو ببینه.

پروانه: اون نوجوان تو نبودی؟

چمران: چرا.

پروانه: (دلسوزانه) خیلی اذیت شدی؟

چمران: نه، اتفاقا اون کتک خیلی بهم چسبید.

پروانه­: (متعجب) واسه چی؟

چمران: برای این که اونا فکر کردن من پول رو گم کردم. و من نگفتم که انفاق کردم، تا اجرم پیش خدا از بین نره. اگر می­ گفتم، کتک نمی­ خوردم.

حالا مسجد کاملا خلوت شده است و فقط چمران و پروانه مانده­ اند.

پروانه: خب من مخالف این نیستم که آدم توی زندگی در حد وسعش به دیگران کمک کنه.

چمران از جا بلند می شود و پروانه هم.

چمران: این که تو می گی یه شیوه زندگیه و این که من میگم یه چیز دیگه.

پروانه: (گیج) نمی فهمم.

چمران: (او را به سمت در مسجد هدایت می ­کند) بیا نشونت بدم.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-هفتم

عصر-خارجی-خیابان

وقتی از در مسجد بیرون می­ آیند، فضای دیگری است. هوا روشن است و به شدت برف می­ بارد. چمران و پروانه از سرما خودشان را جمع می ­کنند.

پیرمردی بدون بالاپوش در گوشه خیابان زیر برف کز کرده.

نوجوانی به هنگام عبور، چشمش به پیرمرد می­ افتد و پاهایش سست می ­شود.

پروانه: (به چمران) اون نوجوان تویی!

نوجوان پالتویش را درمی ­آورد و به نحوی که دیده نشود، به سمت پیرمرد می­ رود و از پشت آن را به روی دوش پیرمرد می ­اندازد و به سرعت دور می ­شود، با یک تا پیراهن. پیرمرد برمی­ گردد.اما روی نوجوان را نمی ­بیند.

چمران: من به اون پالتو احتیاج داشتم، پالتوی دیگه ­ای هم نداشتم. اون شب سرمای سختی خوردم و چند روز بستری شدم. ولی خوش حال بودم از اینکه تونستم رضایت خدا رو بدست بیارم.

پروانه: ولی این شیوه ­ای نیست که بشه یه عمر باهاش زندگی کرد.

چمران: این اون شیوه ­ایه که من دوست دارم باهاش یه عمر زندگی کنم. و این اون چیزیه که برای تو قابل پذیرش نیست.

همچنان که در کنار هم ایستاده ­اند، فضای اطراف عوض می شود و به سکانس حال برمی­ گردند.

[آمریکا]-روز-خارجی-مقابل خانه پروانه- حال

چمران: خب، حالا متقاعد شدی که راه ما دوتا با هم خیلی فاصله داره شاهزاده خانم؟

پروانه: نه، آقای مهندس! چشم شما افتاده به این چهارتا خونه و کارخونه و تیر و تخته و فکر می­ کنی که می ­تونی به واسطه اینا منو تحقیر کنی. درحالی که من اگر از تو پایین­ تر نباشم، قطعا بالاتر نیستم. همه این مال و ثروتی که می ­بینی، یک سنتش هم مال من نیست، مال پدرم هم نیست.

چمران: (حیرت زده و ناباور) نیست؟؟

پروانه: نه آقای مهندس! منم حرف زیاد دارم برای گفتن.

قسمت دوم
[آمریکا] روز-خارجی- اسکله

اسکله­ ای زیبا و ساحلی زیباتر. کشتی تفریحی مجللی آرام آرام در کنار اسکله پهلو می­ گیرد. زوج جوان و شاداب و سرزنده ­ای که پدر و مادر پروانه هستند، از کشتی پیاده و وارد اسکله می­ شوند. دو مهمان دار هم با ورود به اسکله، آنها را مشایعت می کنند. دیالوگ ­ها انگلیسی و با زبان فارسی است.

مهماندار۱: امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه.

ماریا: بهتر از این نمی­ شد.

جان: بدی ماه عسل اینه که در طول زندگی فقط یه بار اتفاق می­ افته.

همه می­ خندند.

مهماندار۲: امیدوارم تمام زندگیتون به شیرینی ماه عسل باشه.

جان: متشکرم. خیلی متشکرم.

ماریا: برای همه چی، برای همه روزها، برای همه لحظه ها متشکرم. به امید دیدار.

مهماندار۱ و ۲: به امید دیدار مجدد.

جان و ماریا: به امید دیدار.

جان و ماریا به سمت در خروجی اسکله حرکت می ­کنند. قبل از رسیدن به در خروجی.

مهماندار: از بابت وسایل و چمدان­ ها خیالتون راحت باشه­، پیش از ظهر در منزل تحویل داده می­ شه.

جان: خیالم راحته. به لطف و انضباط شما مطمئنم.

جان و ماریا وارد ساحل می ­شوند. اتوموبیلشان در مکانی مسقف در همان ساحل پارک شده. شادمان و سرخوش سوار ماشین می ­شوند و راه می­ افتند.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-هشتم

[آمریکا] روز- خارجی- جاده

تمام این سکانس را موسیقی مناسبی همراهی می­ کند،موسیقی­ ای که آغازی آرام و عاشقانه دارد، اما به مرور اوج می گیرد و در نقطه پایانی سکانس، به اوج می­ رسد و در اوج قطع می­ شود.

تصاویری از گفتگو­ها و خنده ­های سرخوشانه جان و ماریا در داخل ماشین.
جان و ماریا از مناظر زیبا و متنوع جاده.
تصاویری از ماشین و پیچ و خم ­های جاده­ ای باریک، اما سرسبز و خرم.
تصویر کامیونی که از طرف مقابل جاده پیش می ­آید.

کلوز راننده کامیون که چشم­ هایش از مستی به سختی باز می ­شود.

ماریا شکلاتی را باز می­ کند و به دست جان می­ دهد. جان به شکلات گاز می­ زند و آن را به ماریا برمی­ گرداند.

راننده کامیون که شیشه کوچک مشروبی را از پنجره ماشین به بیرون می ­اندازد.

حرکت­ های نامتعادل چرخ ­های کامیون که نشان از عدم تعادل راننده دارد.

کامیون و سواری جان در یک تصویر با فاصله ­ای حدود پنجاه متر از دو جهت مقابل.

چهره وحشت­ زده جان از دیدن کامیون.

تصویر ماریا که دست بر روی چشم ­هایش می گذارد و جیغ می­ کشد.

کامیون که به سمت چپ جاده منحرف می­ شود.

سواری که برای گریز از شاخ به شاخ شدن، خود را به سمت شانه چپ می ­کشد.

و ناگهان برخورد وحشتناک دو ماشین از مقابل، سقوط سواری در دره و برخورد کامیون با کوه.

[آمریکا]-روز-داخلی- بیمارستان

در شیشه ­ای به طور اتوماتیک باز می­ شود و دو پرستار، دو برانکارد حامل ماریا و جان را وارد راهروی بیمارستان می­ کنند.

از سرمی که در دست ماریاست و از لباس و سر و وضع ظاهر، پیداست که از اتاق عمل درآمده است.

جان که وضعیت بهتری دارد، بر روی تخت خود از پهلو نیم ­خیز شده و نگران حال ماریاست.

ماریا هنوز کاملا به هوش نیامده و جان فقط بخشی از دست و سرش پانسمان سطحی شده است.

هر دو را به اتاق می ­برند و به روی تخت­ هایشان منتقل می­ کنند.

بلافاصله بعد از بیرون بردن برانکاردها، دکتر وارد اتاق می ­شود.

[دیالوگ­ها به انگلیسی و با زیرنویس فارسی است.]

دکتر: (به جان با شادمانی ساختگی) تو برای چی روی تخت خوابیدی؟ پاشو بیا پایین! همه آزمایش ­ها نشون میده که تو هیچ صدمه ای نخوردی.

جان: (درحالی که می ­نشیند و به آرامی از تخت پایین می­ آید و با نگرانی) دکتر! ماریا چطوره؟ انگار هنوز به هوش نیومده.

دکتر: چرا، تو ریکاوری به هوش اومد. حالا به خاطر مسکن های قوی به خواب رفته. حال عمومی ماریا هم خوبه. جای نگرانی نیست.

جان: عمل چطور بود دکتر؟

دکتر: خوب . کاملا خوب. ولی… (مکث و تردید می کند در گفتن)

جان: ولی چی دکتر؟

دکتر: (پشیمان از طرح موضوع) باشه برای بعد.

جان: خواهش می کنم دکتر!

دکتر: ماریا هیچ مشکلی در آینده نخواهد داشت، مگر اینکه…

جان: مگر اینکه چی؟

دکتر: مگر اینکه بچه دار نمی­ تونه بشه.

جان: (دستش را به لبه تخت می­گیرد از بیم افتادن) نه!

دکتر: در مقابل زنده بودن و سلامتی، خبر تلخیه؟

جان: (در فکر فرو می­رود) نه. شیرینی خبر سلامتیش همه چی رو قابل تحمل می­ کنه.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد_رویاها

#قسمت_نهم
[آمریکا]روز – خارجی- ساحل دریا
چمران و پروانه در دو سوی میز گرد دو نفره ای نشسته اند و قهوه می خورند.


چمران: (حیرت زده قهوه اش را روی میز می گذارد و مبهوت به پروانه) پس … شما از کجا تشریف آوردین؟


پروانه: از یه دنیای دیگه.


چمران: خب همه از یه جهان دیگه به این دنیا میان.


پروانه: مقصودم یه جهان دیگه نیست؛ یه دنیای دیگه است، یه جای دیگه‌ ی دنیا.


چمران: یعنی کجا؟
پروانه: یعنی اسکاتلند.


چمران: (همچنان مبهوت) پدر مادر آمریکایی، دختر اسکاتلندی؟؟ یعنی چی؟


پروانه بی آن که پاسخی بدهد، از جا بلند می شود و به سمت دریا راه می افتد. چمران نیز که کنجکاو شنیدن پاسخ است. از جا بلند می شود و خود را به او می رساند.

هر دو قدم زنان و در سکوت به سمت دریا پیش می روند.
تصویر بسته پاهایشان که بر شن های خیس ساحل قرار گرفته و امواج کف آلود آب که به سمت پاهایشان پیش می آید و بر می گردد.

ناگهان موجی سنگین پیش می آید و قبل از آن که پا پس بکشند، کفش هایشان را خیس می کند.


[اسکاتلند] روز – خارجی- ساحل دریا

پروانه: بعد از اون حادثه تصادف در پایان ماه عسل که منجر می شه به بچه دار نشدن ماریا، زن و شوهر تصمیم می گیرن که بچه هایی رو از کشورهای مختلف، به خونه ی خودشون ببرن و مثل بچه ی خودشون بزرگ کنن.

یعنی این پیشنهادیه که جان می کنه برای رضایت خاطر ماریا که خیلی به بچه علاقه داشته. عشق و علاقه ی جان به ماریا شگفت انگیزه.


به هر حال، من هم یکی از اون بچه هام که اتفاقا اسکاتلند انتخاب شده ام. یعنی از این جا. این جا وطن اصلی منه، نه آمریکا.


جان و ماریا پدر و مادر واقعی من نیستن. پدر و مادر اصلی من اینجان؛ تو اسکاتلند. حالا اونا رو بهت نشون می دم.


پس، نه من و نه هیچکدام ار برادر و خواهرهایی که می بینی، بچه های واقعی جان و ماریا نیستیم. هر چند همه مون درست مثل پدر و مادرهای واقعی دوستشون داریم.


اگر جان و ماریا به سراغ خانواده ی ما نمی اومدن یا پدر و مادر من با انتقالم موافقت نمی کردن، حالا من اینجا بودم؛ میون یکی از همین کپرها.


تصویر بسته ی پاها بر ساحل، باز می شود. پروانه و چمران در اسکاتلند هستند. دریا اگر چه دریاست، اما فضای ساحل بسیار متفاوت است؛ دیگر از آن فضای شفاف و تمیز خبری نیست.


ساحلی است نسبتا چرک گرفته و کثیف و تا حدودی شلوغ از آشغال های آب آورده تا وسایل اسقاطی و دور ریختنی که در کف ساحل پهن شده.
پروانه و چمران رو از دریا می گیرند و به سمت مقابل دریا پیش می روند.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-دهم

همچنان که پروانه صحبت می­ کند، این دو به سمت کپرها پیش می­ روند و برخی از کپرها را هم پشت سر می­گذارند.

در نزدیکی یکی از کپرها، ماشین نسبتا مدل بالایی پارک شده و راننده­ ای در آن به انتظار نشسته است.

در فاصله میان ماشین و کپرها، چند سایه­ بان حصیری است که در زیر آن­ها میزها و صندلی­ های چوبی به طور نامنظم چیده شده.

در دو سوی یکی از میزها، دو زوج نسبتا جوان نشسته ­اند یک زوج، پدر و مادر فعلی پروانه ­اند با سر و وضعی شیک و متشخص و مرتب. و زوج دیگر، پدر و مادر اصلی پروانه­ اند در هیأتی اسکاتلندی و سر و وضعی فقیرانه و نامرتب.

چمران و پروانه آرام آرام به آن­ها نزدیک می ­شوند و به گونه­ ای در پشت یکی از حصیرها قرار می­ گیرند که می­ توانند صحنه را ببینند و دیالوگ­ ها را بشنوند اما دیده نشوند.

دیالوگ­ ها به انگلیسی است با زیر نویس فارسی.

پدر فعلی: اگرچه کارهای قانونیش تماما انجام شده، ولی اگر شما احساس پشیمانی می­ کنین، ما حاضریم که ….

مادر اصلی: نه، من مطمئنم که اون در خونه­ ی شما خوشبخت­ تر می­شه.

پدر فعلی: دوست دارم به شما این اطمینان رو بدم که هر وقت خواستید می ­تونید به دخترتون سر بزنید. خونه ما خونه شماست. او هم وقتی بزرگ تر شد و امکان مسافرت پیدا کرد، آزاد خواهد بود که پیش شما برگرده

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-یازدهم

مادر اصلی: (با تعجب) که یعنی بمونه؟

مادر فعلی: بمونه یا سر بزنه، انتخاب با خودشه.

مادر اصلی: (اشک در چشم­ هایش می نشیند) شما مثل پرنده خوش بختی هستید که در تمام عمر فقط یک بار ممکنه به خونه آدم سر بزنه، تازه اگر خیلی شانس داشته باشه.

مادر فعلی: این دختر شماست که خوش بختی و خوش کامی رو به خونه ما می ­آره.

پدر فعلی: (در کنار هدایایی که بر روی میز گذاشته، بسته ای پول هم می گذارد و به پدر اصلی) این هدیه دختر ماست به خواهرا و برادراش.

پدر اصلی: (از جا بلند می­ شود و پدر فعلی را سخت در آغوش می­ گیرد و می­ بوسد) ما گدا نیستیم، فقط فقیریم، شما هم ثروتمند نیستید، عزت مندید.

مهر من نسبت به دخترم از این به بعد تقسیم می شه بین او و پدر و مادر جدیدش. شما رو هم به اندازه دخترم دوست دارم.

پدر و مادر فعلی پروانه به شدت متاثر می­ شوند.

پروانه و چمران هم اشک­ هایشان را از چشم­ هایشان می ­سترند.

چمران: (به پروانه) حالا کجا هستی تو؟

پروانه میزی را در زیر یکی از سایه ­بان­ ها نشان می­ دهد که دخترکی کوچک و زیبا پشت آن نشسته و خوراکی­ های روی میزش را- شکلات و بیسکوییت و… – که پیداست هدیه است، بین بچه ­های هم سن و سال خودش تقسیم می­ کند.

بچه­ ها هر کدام بسته­ ای را می­ گیرند و ذوق­ زده به سمت چادرهایشان می­ دوند.

چمران: (تحسین­ آمیز) عجب دختر سخاوت مندی!

روز-داخلی-هواپیما

پدر و مادر فعلی – جان و ماریا – پروانه کوچک را میان دو صندلی خود در هواپیما نشانده­ اند و مجذوب و محبت ­آمیز به او نگاه می­ کنند و با او حرف می زنند.

پروانه کوچک، آشکارا از موقعیت فعلی، رضایت مند و ذوق ­زده است.

روز-داخلی-ماشین-جاده

در جاده­ ای سبز و خرم، جان رانندگی می­ کند و پروانه در بغل ماریا نشسته است و عروسکی در بغل دارد. پروانه با بازی­ ها و خودشیرینی­ هایش جان و ماریا را می ­خنداند.

روز-داخلی-شهربازی

جان و ماریا در دو سوی پروانه در ماشین سیاری نشسته­ اند و پروانه را در میان گرفته­ اند. ماشین، گردش­ های سریع و فراز و فرودهایی هول ­آور و هیجان­ انگیز دارد.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد_رویاها

#قسمت_دوازدهم
نیویورک- روز-داخلی-خارجی-ماشین-خیابان

چمران و پروانه در ماشین نشسته اند و چمران رانندگی می کند. چمران هم چنان که با پروانه حرف می زند، گه گاه نگاه به ساعت دارد و توجه به مسیری که طی می کند.


تصویر گاهی چهره این دو است و گاهی P OV اینها یعنی خیابان های نیویورک.
پروانه: (در ادامه حرف¬های سکانس قبل) پس می بینی آقای مهندس که من یه شازده آمریکایی نیستم، یه روستایی زاده اسکاتلندی ام که دست تقدیر خدا منو به آمریکا کشونده و حالا سر راه تو قرار داده.


چمران: من خیلی مخلص این خدای با صفام، ولی آخه من که مشکلی سر ملیت تو ندارم عزیز! تو اهل هر کجا که باشی و در هر شرایطی که زندگی کرده باشی، دوست داشتنی هستی. مشکل ازدواج ما این ها نیست.


پروانه: پس چیه؟ چیه که تو نمی تونی به من بگی؟
چمران: مشکل، منم.
پروانه: یعنی چی این حرف؟
چمران: (ماشین را کنار خیابان نگه می دارد) یعنی چیِ این حرف بمونه برای فردا تو دانشکده. فعلا پیاده شو تا یه چیز دیگه رو واست بگم.


ابتدا چمران پیاده می شود و به تبع او پروانه نیز با تعجب و وارفته از ماشین بیرون می آید.
چمران: (سوییچ را به پروانه می دهد) ماشین رو شما ببر، فردا بیار دانشکده.
پروانه: (متعجب) کجا؟
چمران: (به سویی که تعدادی جوان جمع شده اند، در فاصله حدود پنجاه متری اشاره می کند) اون بچه ها رو می بینی؟ اونها بچه های ایرانی اند. بعضی هاشونو می شناسی. این ساعت با هم قرار داریم که برویم سازمان ملل.


پروانه: (همچنان با بهت) سازمان ملل واسه چی؟
چمران: برای تحصّن. تحصّن می دونی چیه؟
پروانه: آره، ولی واسه چی؟
چمران: برای محکوم کردن رژیم شاه. برای آزاد کردن زندانی های سیاسی.


پروانه: خطرناک نیست؟
چمران: می بود هم مهم نبود. ولی نه، خطرناک نیست.
(میخواهد برود) خب، خداحافظ.
پروانه: مواظب خودت باش.
چمران: مسئولیت مواظبت با من نیست.
پروانه: پس با کیه؟


چمران: (به آسمان اشاره می کند) با خدا. (و می خندد)
پروانه: اونو که میدونم.
چمران: پس…
پروانه: خدانگهدار.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-سیزدهم

چمران می­ رود. پروانه تا مدتی برجا می­ ایستد و رفتن او را با نگاه تعقیب می­ کند.
وقتی که از نگاه او چمران به دوستانش می­ پیوندد، او همچنان نگران سوار ماشین می­ شود و راه می­ افتد.

نیویورک-روز-داخلی-خیابان

چمران به جمع دوستانش می ­پیوندند و با انها سلام و علیک می­ کند و دست می­ دهد.
جمع، دوازده نفرند که بعد با ملحق شدن سه نفر دیگر، به پانزده نفر می­ رسند.
پیداست که قرارشان را در یکی از خیابان­ های اطراف سازمان ملل گذاشته­ اند که ایجاد شک نکند.

محمد: (به چمران) ما زود اومدیم یا شما دیر کردی؟

امیر: این وصله ­ها به مصطفی نمی­ چسبه.

چمران: (به ساعتش نگاه می کند) من به موقع اومدم.

صادق: مثل همیشه روی دقیقه و ثانیه.

ابراهیم: معمولا ساعت، خودشو با مصطفی تنظیم می­ کنه، نه مصطفی با ساعت!

محمد: فعلا که سه نفر نیومدن.

چمران: سه دقیقه صبر می کنیم، نیومدن می­ریم. تو این سه دقیقه یه بار برنامه رو چک می کنیم.
من و بهادر و ابتکار و محمد و امیر و صادق و جواد و منصور می­ریم تو. ابراهیم هم با بقیه بیرون. اگر موفق شدیم، ابتکار می­اد بیرون به ابراهیم خبر میده و بقیه شروع می­ کنند.

امیر: (به ساک دستی ­اش که پر از پلاکارد ­های لوله شده است اشاره می­ کند) پلاکارد ها رو چکار کنیم؟

صادق: خوبه تقسیم شون کنیم تو دست­ه های مختلف.

چمران: نه. یه گروه هشت نفری که هر کدوم یه لوله دستشونه بیشتر شک ­برانگیزه، دو دسته ­اش کنیم، یه دسته­ شو من میارم، یه دسته­ اشو خود امیر. که اگه یکیش لو رفت، با یکی دیگه ­اش بشه عمل کرد. اگر هم، هر دو رو جلوی در گرفتن، هول نشید، مهم نیست.

محمد: آخه بدون پلاکارد خیلی بی­ مزه است.

چمران: نگران نباشید، فکر اونجاشو کردم.

دو نفر دیگر از بچه­ ها سر می ­رسند و با بقیه سلام و علیک می ­کنند.

چمران: پس ما می­ ریم. شما­ها تو خیابون­ های اطراف پپراکنده می­ شید، بیست دقیقه دیگر جلوی در سازمان همدیگه رو پیدا می­ کنید. (از دور کاظم را می­ بیند) کاظم هم داره می­ آد. جمعمون تکمیل شد.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-دوازدهم
نیویورک-روز-خارجی-داخلی-سازمان ملل

افرادی با ملیت­ های مختلف، برای بازدید از سازمان ملل مقابل نگهبانی جمع شده­ اند. یکی یکی از کنترل­ کننده الکترونیکی عبور می کنند و وارد می ­شوند. جوان­ های ایرانی هم در بین افراد پراکنده شده ­اند. در صف کنترل، امیر چند نفر جلوتر از چمران ایستاده است. چند نفری که از امیر جلوترند، عبور می ­کنند و نوبت به امیر می ­رسد.

مامور: (اشاره می کند به ساک محتوی پلاکارد­ها) اینارو نمی­ شه ببرید تو. باید همین جا امانت بگذارید.

امیر: (محتوی ساک را نشان مامور می دهد) می­ تونید بازرسی کنید، مشکل خاصی نداره.

مامور: بله، مشکل امنیتی نیست. به خاطر نظم و ترتیب کاره.

امیر به ناچار تسلیم می­ شود و ساک را تحویل می ­دهد.

چمران که چند نفر عقب­ تر ایستاده، به صحنه گفتگوها دقت دارد.

امیر ساک را تحویل می­ دهد و می­ گذرد. تا چند نفر جلوتری چمران بگذرند، چمران چند لوله پلاکارد را از ساک درمی­آورد و در دستی می­ گیرد و ساک پلاکارد را در دستی دیگر.

وقتی به مامور می­ رسد، قبل از اینکه مامور سخن بگوید، چمران ساک را به او می ­دهد.

چمران: می­ خواستم خواهش کنم این ساک رو امانت بگیرید. موقع بازدید دست و پاگیره.

به دلیل همین شیوه برخورد، پلاکارد­ های دست دیگر چمران، مورد غفلت مامور واقع می ­شود.

مامور: (ساک را می ­گیرد) از همکاریتون متشکرم.

چمران: (لبخندی می زند و می­ گذرد) شما دارید لطف می کنید که اجازه می­ دید.

چمران هم با آرامش به جمع کنترل­ شدگان می­ پیوندد. و در انتظار کنترل بقیه می­ ماند.

بعد از کنترل افراد باقی مانده در صف، دو نفر راهنما اکیپ بازدید کننده را به سمت سالنی هدایت می ­کنند.

در کنار در سالن، میزی قرار دارد که نوشیدنی­ هایی بر روی آن چیده شده.

هر کدام از بازدید کنندگان نوشیدنی ­ای برمی­ دارد و بر روی صندلی ­ای می­ نشیند.

در فاصله خوردن نوشیدنی، راهنمای یک، توضیحاتی می­ دهد.

شروع صحبت به انگلیسی است اما بلافاصله فارسی بر روی آن سوار و جایگزین می­ شود و تا انتهای سکانس، کل گفت وگوها به فارسی ادامه می یابد.

راهنمای ۱: ورود تک تک شما را به مقر سازمان ملل خیر مقدم عرض میکنم. دوست داریم شما احساس کنید که نه از سازمان ملل که از خانه خودتان بازدید می­ کنید، چرا که اینجا خانه امنی است برای همه ملت ­ها با هر نژاد و زبان و رنگ و ملیتی…

محمد: (آرام به بهادر که در کنارش نشسته) تو عرف دیپلماسی به این قبیل توضیحات میگن: توضیحات توریست خرکنی!

بهادر: ولی انصافا خوب بلدن دروغ بگن.

راهنمای ۱: (در ادامه) نقش و وظیفه سازمان ملل حاکمیت بخشیدن به نظم، قانون و امنیت در جهانه. اینجا پناه گاهیه برای ملت ­ها و دولت ­هایی که به نوعی مورد ظلم و تعدی و تجاوز واقع می ­شن. به عبارتی، رسالت سازمان ملل، دفاع از حقوق حقه آحاد ملت­ های جهانه.

و شما که از کشورهای مختلف به اینجا آمدید، بعد از این بازدید، نمایندگان افتخاری این سازمان در کشورهای خودتان خواهید بود، برای رساندن این پیام که: ((هر ملت و دولتی برای احقاق حق خود می ­تواند بر روی سازمان ملل حساب کند.))

راهنمای ۲: بازدید رو از سالن عمومی اجلاس شروع می­ کنیم. بعد چند دقیقه­ ای در معبد توقف می­ کنیم. سپس از سالن ­های کنفرانس، سالن­ های اجتماعات، سالن سینما، اتاق کشورها و موزه ­ی دائمی بازدید می­ کنیم.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-سیزدهم

نیویورک- روز- خارجی مقابل سازمان ملل

کاظم دست در جیب کنار خیابان ایستاده و گه گاه به ساعتش و در سازمان ملل نگاه می ­کند. مأموری امنیتی در گشت پیاده ­اش سر می ­رسد.

پلیس: روزبخیر.

کاظم: روزتون بخیر.

پلیس: شما اینجا چه کار می­ کنین؟

کاظم: (سعی می­ کند به خودش مسلط باشد) با دوستم قرار دارم.

پلیس: (با تعجب) اینجا؟ مقابل سازمان ملل؟

کاظم:  خب علامت مشخصیه، کسی گم نمی­ کنه. اگر اشکالی داره برم.

پلیس: بله، بهتره که برید جای دیگه.

کاظم: پس شما لطفا اینجا وایستید، دوستم که اومد، بهش بگید من جای دیگه هستم.

پلیس: (لحظه­ ای مکث می­ کند، سپس می­ خندد) بسیار خوب، بایستید، دوستتون که اومد سریع برید.

کاظم: چشم.

نیویورک- روز- خارجی- خیابان

ابراهیم وحسین به نزدیکی باجه­ ی تلفنی می ­رسند.

ابراهیم: (با اشاره به باجه­ ی تلفن) خب، این هم تلفن. خبر رو که گرفتی، سریع خودتو می ­رسونی به این تلفن و شروع می­ کنی. شماره تلفن ­ها پیشته؟

(کاغذ کوچکی را از جیبش در می ­تکاند) آره دارم.

نیویورک- روز- خارجی- خیابان دیگر

در باجه­ ی باز تلفن، محمود سکه ­ای در تلفن می ­اندازد و شماره می­ گیرد. بعد از شنیدن صدای بوق، تلفن را قطع می­ کند. علی کنار او ایستاده است.

علی: سالمه­؟

محمد: آره، خوبه.

علی: بریم.

نیویورک روز- داخلی رستوران

محسن با تلفن مجانی داخل رستوران که بر دیوار کنار در ورودی نصب شده صحبت می­ کند. مسعود کنار او ایستاده است.

محسن: (با تلفن) نه هنوز، ولی پای تلفن باش. چند دقیقه دیگه بهت زنگ می­ زنم… آره، مسعودم اینجاست فعلا خداحافظ. (به مسعود) بریم.

هر دو از رستوران خارج می ­شوند.

نیویورک- روز داخلی- سازماهن ملل- معبد

معبد، اتاقی است بزرگ یا سالنی کوچک  که به لحاظ رنگ و نور و طراحی و فضاسازی، به گونه ­ای شکل گرفته که حس و حالی معنوی و روحانی پیدا کرده است.

متعلق به هیچ مذهب خاصی نیست. و جایی است برای اینکه بازدید کنندگان از هر مذهبی، چند دقیقه­ ای بر روی نیمکت ­های آن بنشینند و تأمل کنند.

اکنون پیداست که

نه دقیقه بازدید کنندگان سپری شده و زمان ترک معبد است.

غیر از جوانان ایرانی، بقیه بلند می ­شوند برای رفتن و راهنماها منتظرند تا افراد را هدایت کنند به قسمت­ های دیگر.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-چهاردهم

راهنمای ۲: (به جوانان ایرانی خب دیگه، بفرمایید که بریم برای قسمت ­های دیگه.

چمران: شما بفرمایید. ما چند دقیقه ­ای هستیم، بعد…

راهنمای ۲: نه نمی­شه، همه باید با هم به قسمت­ های دیگه بریم.

چمران: آخه ما تمایل داریم که با رئیس سازمان ملل صحبت کنیم.

راهنمای ۲: (جاخورده) بله؟؟

چمران: بله. پیرامون مسائل و مشکلات کشورمون لازمه که با ایشون صحبت کنیم.

راهنمای ۲: (همچنان متعجب) بی ­سابقه است! من باید صحبت کنم. (و به سمت راهنمای ۱م ی­رود)

به محض فاصله گرفتن راهنمای ۲، چمران پلاکاردها را به دست بقیه می ­دهد.

دست به سمت کمرش می­ برد. پشت کتش را بالا می­­زند و دسته ­ای کاغذ در قطع A4 از زیر ژاکتش در می ­آورد.

یک طرف کاغذ را که می­ گیرد، کاغذ به شکل آکاردئونی به طول یک متر و نیم ­باز می ­شود.

معلوم می­ شود.معلوم می ­شود که کاغذهای A4 را عرض به هم چسبانده، آن را به شکل پلاکارد طولی درآورده و بر روی آن شعار نوشته.

چمران: (به بقیه) خب، هر کدام در دو طرف نیمکت­ ها بنشیند و پلاکاردها رو تو دستتون بگیرید. ( به ابتکار) شما هم برو دنبال کارت.

ابتکار بلند می ­شود و سریع از در بیرون می­رود.

راهنمای ۱ و ۲ به سمت جوان ­ها بر می ­گردند. و ناگهان با دیدن صحنه پلاکاردها، در جا خشکشان می­ زند. بر روی پلاکارد ها شعارهایی با مضامین «زندانیان سیاسی آزاد باید گردند»، «نقض حقوق بشر در ایران»، «وجود شکنجه در زندان­ های شاه» و … به  چشم می­ خورد.

راهنمای ۱: (با قاطعیت و ناراحتی) اینجا جای این کارها نیست.چمران: خودتون در ابتدای بازدید گفتید که اینجا پناه گاهیه برای ملت­­ ها و دولت­ هایی که به نوعی مورد ظلم و تعدی و تجاوز واقع شده­ اند.
ملت ایران در حال حاضر…

مأمور۱: بعله، ولی نه این جوری.

چمران: پس بفرمایید چه جوری؟!

مأمور۱: (می­ ماند) نمی­ دونم … ولی … اینجوری که نمی ­شه…

مثلا نامه بنویسید.

چمران: نامه هم قبلا نوشتیم، ترتیب اثر داده نشده.

مامور ۱: (کلافه) خب… پس… باید وقت بگیرید صحبت کنید.

چمران: وقت خواستیم ندادند. الآن ما اینجا می ­نشینیم تا آقای رئیس بیان و ما مشکلات کشورمون رو بهشون بگیم.

مامور ۱: من میرم صحبت می­ کنم، ولی شما دارید برای ما مشکل درست می­ کنید.

چمران: اگر بدونید که ما چه مشکلاتی تو کشورمون داریم، اینها رو اصلا مشکل نمی ­بینید.

مامور ۱ می­ رود و بقیه بازدیدکنندگان به سمت جوانان ایرانی می ­آیند تا جویای مسئله شوند.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-پانزدهم

نیویورک-روز-داخلی-خارجی-سازمان ملل

ابتکار از راه رویی عبور می­ کند و خودش را به در خروجی می­ رساند.

ابتکار: (به مامور جلوی در) من یه چند دقیقه­ ای می روم بیرون هوایی بخورم و برگردم.

مامور: (به ساعتش نگاه می کند) دیگه نمی­ تونید برگردید. وقت رو به اتمامه.

ابتکار: پس همین جلوی در، هوا می­ خورم.

مامور: اگر از در بیرون برید، دیگه نمی ­تونید برگردید.

ابتکار: پس به یکی از دوستان که بیرون هست بگم به جای من هوا بخوره.

مامور: (می­ خندد و تسلیم می­ شود) زود برگردید.

ابتکار: (به سمت در می­ رود) متشکرم. حداکثر نیم دقیقه.

ابتکار از در بیرون می­ آید و دوستان را می ­بیند که تک و توک مقابل در ایستاده­ اند و چشم به در دارند.

ابتکار نفس عمیقی می­ کشد، عینکش را برمی ­دارد و با دستمالش آن را تمیز می­ کند. دوستان با دیدن این رمز، بلافاصله پراکنده می ­شوند و هر کدام به سرعت به سمتی می­ روند.

ابتکار عینک را بر چشم می­ گذارد و برمی­ گردد.

ابتکار: (به مامور) متشکرم، هوای آزاد چقدر خوبه، حتی به اندازه نیم دقیقه.

مامور: خواهش می کنم، بفرمایید.

روز-داخلی-معبد

مامور ۱: (به چمران) آقای رئیس وقت ندارند. لطفا بفرمایید یه فرصت دیگه.

چمران: اشکال نداره، ما حاضریم با معاونشون صحبت کنیم.

مامور: ایشون هم یقینا وقت ندارن. لطفا بفرمایید.

چمران: شما از کجا می­ دونید؟ شاید وقت داشته باشن. نپرسیدید که.

مامور ۱: این طوری وقتتون تلف می شه، بفرمایید…

چمران: نگران نباشید. ما از گذشت زمان ضرر نمی­ کنیم. منتظر می ­مونیم.

روز-خارجی-خیابان

در کیوسک تلفن،ابراهیم صحبت می­ کند.

ابراهیم: بله، در معبد سازمان ملل… تعدادشونو دقیق نمی دونم، ولی اگر خبرنگارتونو بفرستید… بله… ایرانی هستند…

روز-خارجی-خیابانی دیگر

در کیوسکی دیگر، حسین مشغول صحبت با تلفن است.

حسین: بعله، تحصن کرده ­اند… بعله در معبد سازمان ملل… بعله، بی ­سابقه است… خبرش برای روزنامه عصر می­ رسه؟

روز-داخلی-رستوران

محسن پای تلفن همان رستوران قبلی است و مسعود کنارش ایستاده.

محسن: بگو اگر دیر برسن ممکنه تحصن تموم شده باشه.

مسعود: (به محسن) بگو به هفته­ نامه ­ها هم بزنه.

محسن: به هفته­ نامه­ ها هم بزن، هرچی که گیرت اومد. تا می­تونی داغش کن… دوباره زنگ می زنم… فعلا خداحافظ.

محسن گوشی را قطع می­ کند و مسعود مشغول گرفتن شماره­ های دیگر می­ شود. از این پس، بر روی سکانس های مقطع، فقط ریتم تند موسیقی است بدون کلام.

­_ کاظم سکه ­ای در تلفن می ­اندازد و مشغول شماره­ گیری می ­شود.

_ محمود با شور و حرارت از پشت تلفن توضیح می­ دهد.

_خبرنگاری با ساک و دوربین باعجله از دفتر روزنامه خارج می­ شود.

_در روزنامه­ ای دیگر، خبرنگاری گوشی را می­ گذارد و شتاب ناک از جا بلند می ­شود و کاپشنش را می ­پوشد.

_علی باجه­ ای تلفن را قطع می­ کند و شماره ­ای دیگر می­ گیرد.

_در سر چهارراه، ماشین رسمی روزنامه­ ای با سبز شدن چراغ از جا کنده می­ شود.

_در داخل معبد، چمران بازدید کنندگان را جمع کرده و برایشان صحبت می­ کند.

_در دفتر روزنامه ­ای، خبرنگار با یادداشتی در دست، با شتاب تلنگری به در اتاق سر دبیری می ­زند و سریع وارد اتاق می­ شود.

_ موتور سیکلتی هندل می­ خورد و خبر نگاری ضبط و دوربین بر دوش گاز می ­دهد و موتور را از جا می­ کند.

_ در دفتر روزنامه­ ای، چراغ تلفن سر دبیر علامت می ­دهد. سردبیر گوشی را برمی ­دارد.

_در مقابل دفتر روزنامه ­ای، خبرنگار به داخل ماشین می ­پرد و راننده با شتاب راه می ­افتد.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-شانزدهم

روز-داخلی-سازمان ملل-معبد

مامور۱ وارد معبد می­ شود.

مامور۱: (به چمران) رئیس کمیسیون حقوق بشر هم گفتند وقت ندارند. باید از قبل وقت می­ گرفتید.

چمران: (تظاهر به عصبانیت می­ کند) در سازمان ملل به این بزرگی یک مقام مسئول نیست که به حرف ما گوش بکنه؟

مامور۱: آخه شما از راهش وارد نشدید.

چمران: راه­ های دیگه همه به ن­بست بود، امتحان کردیم.

مامور۱: به هر حال تنها راه پیش روی شما، در خروجیه…

چمران: ما مهمان شما هستیم و تا زمانی که به خواسته­ های ما توجه نشه، از اینجا بیرون نمی ریم. (و خون سرد بر روی نیمکتی کنار بقیه می ­نشیند.)

مامور: در این صورت مجبوریم که شما رو با خشونت بیرون کنیم.

چمران: در این صورت دیگه شعار دفاع از حقوق بشر رو ندید.

مامور۱: ما به قوانین خودمون عمل می ­کنیم.

چمران: منتظر می­ مونیم تا قوانین شما رو در مورد ملت­ های تحت ستم ببینیم.

روز-خارجی-مقابل سازمان ملل

عده زیادی خبرنگار، با ضبط و دوربین عکاسی و دوربین فیلمبرداری در مقابل در تجمع کرده­ اند و تلاش می­ کنند که وارد سازمان ملل شوند. چندین مامور جلوی هجوم خبرنگاران را گرفته اند و می­ کوشند آنها را پس بزنند.

سر و صدا و هجوم و ازدحام، ماموران را کلافه کرده است. در لابه لای خبرنگاران، جوانان ایرانی نیز در حال داد و فریاد به چشم می­ خورند.

از میان صداها و فریادها، این عبارت شنیده می ­شود.

_ ما می­ خواهیم با اونا صحبت کنیم!

_ ورود خبرنگاران به سازمان ملل آزاده!

_ یک نفر باید علت این وضعیت رو توضیح بده!

_ تحصن در معبد سازمان بی­ سابقه است!

_ این حق ماست که با اونا حرف بزنیم!

_ خواسته­ های اونا چیه؟

_ حداقل اجازه بدین یه یادداشتی بیرون بدن!

در این حین، مامور۱ خسته و کلافه از در بیرون می­ آید و در حالی که سعی می­ کند تظاهر به خونسردی کند، توضیح می ­دهد.

مامور۱: عقب­ تر بیاستید. راه رو باز کنید. الآن خودشون می­ آن بیرون، هر سوالی که داشتید بپرسید. آرامش رو حفظ کنید.

مامور۱ از مقابل در کنار می­ رود. در باز می ­شود و هر ایرانی را یک یا دو پلیس کشان کشان به بیرون می­ آورند.

خبرنگاران کوچه می­ دهند و جوانان ایرانی سعی می­ کنند علی رغم وضعیت نامناسبی که دارند، پلاکارد هایشان را بالا نگه دارند تا همه، شعارهایشان را ببینند.

آخرین نفر، چمران است که توسط ماموری، از پا کشیده می­ شود و سرش یکی­ یکی به پله­ ها می­ خورد و پایین می­ آید.

خبر نگاران مدام عکس و فیلم می ­گیرند و هر چند نفر به سمت یکی از ایرانی­ ها هجوم می ­برند تا مصاحبه کنند.

از این پس، بر روی هر سکانس جمله ای با لحن خبری گفته می­ شود.

_مردی روزنامه ­ای را از کیوسک برمی­ دارد.

_ تحصن ایرانیان در معبد سازمان ملل.

_ روزنامه ­ای پشت در خانه­ ای قرار می­ گیرد.

ایرانیان خواستار آزادی زندانیان سیاسی هستند.

_ تلوزیونی در جمع خانواده ­ای روشن است و گوینده، مشغول خواندن خبر.

عموم تحصن کنندگان، جوانانی هستند که در مقطع دکتری در آمریکا تحصیل می­ کنند. آنان شاه را مسئول عقب­ ماندگی ایران می­ دانند.

_ پسرکی روزنامه­ فروش، روزنامه ­ای را سر دست گرفته و فریاد می ­زند.

انواع شکنجه در زندان­های ایران.

_ روزنامه­ ای بر روی میز کاری قرار می­ گیرد.

_شخصیت­های برجسته ایرانی در زندان شاه.

_ روزنامه ­ای در برد دانشگاه نصب شده و دانشجویان پای آن تجمع کرده ­اند.

تحصن کنند گان از شخصیتی مذهبی به نام آیت­ الله خمینی نام می­ برند.

_ روزنامه ­ای بر روی میز رئیس سازمان ملل قرار می­ گیرد.

ایرانیان معتقدند: سازمان ملل نمی ­تواند از حقوقشان دفاع کند.

_مامور۱ سازمان ملل، صبح با لباس خانه روزنامه­ ای را از پشت در خانه­ اش برمی ­دارد و با دیدن تیتر، دندان­ هایش را به هم می­ ساید.

برخورد خشونت ­آمیز ماموران سازمان ملل با ایرانیان

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-هفدهم

صبح-داخلی-دفتر سفیر ایران در آمریکا

سفیر پشت میزش نشسته است. ماموری در می زند و با روزنامه ­ای در دست وارد می ­شود. روزنامه­ ای را روی میز سفیر می گذارد. عنوان به شکل خبری مثل سکانس­ های قبل:

شاه مسئول جنایت در ایران

سفیر با دیدن تیتر روزنامه جا می ­خورد. در این حین، تلفن زنگ می­ زند. گوشی را برمی ­دارد.

صدای تلفن: جناب سفیر؟

سفیر: بله بفرمایید.

صدای تلفن: گوشی لطفا، اعلی حضرت صحبت می­ کنن.

سفیر آشکارا متوحش می­ شود.

سفیر: (پس از مکثی کوتاه) سلام قربان… تعظیم عرض می­ کنم.

صدای شاه: غلط می­کنی!

سفیر: بله قربان. چه قصوری از چاکر سر زده؟

صدای شاه: شماها اونجا چه غلطی می­ کنین؟

سفیر: هر چی اعلی حضرت دستور بدن.

صدای شاه: (عصبانی ­تر شده) جواب منو بده!  این کثافت کاری ­ها چیه؟

سفیر: کدوماش قربان؟

صدای شاه: (فریاد می­ کشد) مرتیکه الدنگ! اونجا آبرو و حیثیت ما رو به لجن کشیدن، تو خودت رو به خریت می­زنی؟؟

سفیر: قربان، من هم از طریق تیتر روزنامه مطلع شدم. پیگیری می­ کنم، گزارششو تقدیم حضورتون می ­کنم.

صدای شاه: گزارش نمی­ خوام، گذارش به قدر کافی دارم، یه غلطی بکن.

سفیر: هر غلطی شما… هر امری شما…

شاه تلفن را قطع می­ کند و سفیر، خراب و بهت ­زده، لحظاتی گوشی در دستش می­ ماند. سپس ناباورانه آن را زمین می­ گذارد. بعد از مکثی نسبتا طولانی، آیفون منشی را می ­زند.

صدای منشی: (ظریف و دخترانه) بله قربان، بفرمایید.

سفیر: (بی آنکه گوشی را بردارد) افراد رده یک، احضار فوری.

صدای منشی: چشم قربان.

سفیر با اضطراب مشغول خواندن روزنامه روی میزش می ­شود. مستخدم تلنگری به در می­ زند و وارد می ­شود. دست ه­ای روزنامه و مجله در بغل دارد. آرام و بی صدا به میز سفیر نزدیک می­ شود. سفیر همه توجهش به روزنامه پیش روست.

مستخدم به جای این که دسته روزنامه ­ها را روی میز بگذارد، دسته را در بغل نگه می دارد و روزنامه­ ها را یکی یکی روی میز می ­گذارد. مستخدم گمان می­ کند که توجه سفیر به روزنامه ی پیش روی خودش است. در حالی که هر روزنامه­ ای که مستخدم بر روی میز می­ گذارد، چشم سفیر به دنبال تیترهای آن می­ دود و با گذاشتن هر روزنامه، تیترهای خبری سکانس قبل، پشت­ سر هم تکرار می ­شود.

مستخدم آخرین روزنامه را که روی میز می­ گذارد و آخرین تیتر که گفته می­ شود، پس از چند ثانیه مکث، سفیر از جا بلند می­ شود و سیلی محکمی به مستخدم می­ زند. مستخدم با چشم­ های از حدقه درآمده، هاج و واج به سفیر نگاه می­ کند.

پیداست که مستخدم اولین قربانی عقده گشایی سفیر شده است.

مستخدم که اشک در چشم­ هایش جمع شده، سرش را پایین می ­اندازد و از در خارج می­ شود.

تلفن زنگ می­ زند، سفیر دستش را به روی دکمه آیفون فشار می ­دهد.

صدای منشی: قربان، چند نفر ایرانی جلوی در سفارت تجمع کرده ­ان. از شما وقت می­ خوان.

سفیر: بگو برن گم شن! (و آیفون را قطع می­ کند.)

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-هجدهم

روز-خارجی-مقابل سفارت ایران در آمریکا

کادر بسته دوربین بر روی تابلوی سفارت ایران در آمریکا.

کادر باز می­ شود. حدود بیست نفر که اغلب همان افراد متحصن در معبد سازمان ملل هستند و سردسته­ شان چمران است، مقابل در سفارت تجمع کرده­ اند.

مامور سفارت: ایشون الآن وقت ندارن.

چمران چیزی در گوش صادق می­ گوید و صادق هم با دست به پشت محمد می­ زند و هر دو خیلی آرام از جمع جدا می ­شوند.

چمران: (به مامور) اشکالی نداره. ما اینجا هستیم تا وقتشون آزاد بشه.

مامور سفارت: این طوری که نمی ­شه، برید بعدا تلفنی وقت بگیرید.

چمران: بعدا که خیلی دیره. صبر می کنیم تا موقع رفتنشون جلوی در…

مامور سفارت: اینطوری ناراحت می ­شن.

چمران: خب، ما هم این طوری ناراحتیم، با این وضعیت، جلوی در، بدون این که دعوت بشیم به داخل…

مامور سفارت: (درمانده) اجازه بدین من دوباره سوال کنم.

مامور به داخل می­ رود و در را می ­بندد.

چمران: (به ماموری که در اتاقک بیرون در ایستاده به انگلیسی) آقای سفیر معمولا چه ساعتی میرن خونشون؟

مامور: (به انگلیسی) من اجازه ندارم در این مورد چیزی بگم.

چمران: بله، بسیار خوب.

روز-خارجی-داخلی-سفارت ایران در امریکا

محمد با فاصله چند متری از کنار دیوار سفارت عبور می­ کند و با نگاه جست وجوگرش به دنبال راهی برای نفوذ می­ گردد.

ناگهان چشمش به پنجره ­ای باز در طبقه دوم می ­افتد که هیچ نرده و حفاظی ندارد. مسیر کف خیابان تا پنجره طبقه دوم را با نگاه مرور می ­کند. نرده ­های مشبک طبقه اول و بعد لبه پنجره طبقه دوم، امکان خوبی برای بالا رفتن فراهم کرده است. به اطراف نگاه می­ کند، خبری نیست.

دست و پایش را به نرده ­های مشبک گیر می ­دهد و با زحمت خود را بالا می­ کشد. سپس دست­ هایش را بر لبه پنجره طبقه دوم می ­اندازد و پاها را بر نرده ­های طبقه اول و با زحمتی طاقت ­فرسا سر خود را از لبه پنجره بالا می ­برد و درست زمانی که می­خواهد آرنج­ هایش را به لبه پنجره تکیه بدهد، چشمش به دو کارمندی می­ افتد که در پشت میزشان مشغول کار هستند.

تا آن ها سرشان را بلند می کنند، او سرش را دزدیده است و خود را به زمین انداخته است.

دو کارمند، مشکوک از سر و صدا به هم نگاه می­ کنند. یکی از آنها از جا بلند می­ شود و به پشت پنجره می ­آید.

از نگاه او، بخشی از پاهای محمد را می­ بینیم که خود را به دیوار چسبانده تا در پناه لبه پنجره از دید مخفی بماند.

کارمند، از پنجره خم می­ شود و بخش بیشتری از پاهای محمد را می­ بیند. دستش را به روی دکمه آژیر کنار پنجره می­ فشرد و ناگهان صدای آژیر بلند می­ شود.

روز-خارجی-سفارت

در قسمت دیگری از دیوار سفارت، صادق تازه خودش را از تیر چراغ برق به لبه دیوار حیاط منتقل کرده که صدای آژیر را می ­شنود.

لحظه ­ای وحشت­ زده و مستاصل در جا می ­ماند. به پایین نگاه می­ کند، ارتفاع زیادی است. به تیر چراغ برق نگاه می­ کند. دلش نمی­ آید برگردد. به اطراف نگاه می ­کند، هنوز خبری نیست.

تصمیمش را قطعی می­ کند، از لبه دیوار آوریزان می ­شود و خود را به داخل سفارت می ­اندازد. آژیر همچنان صدا می ­کند.

بلافاصله پس از ورود، از جا بلند می­ شود و به سمت در سفارت شروع به دویدن می­ کند.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

#مرد-رویاها

#قسمت-بیستم

روز-داخلی-سفارت
دو کارمندی که در اتاق بوده اند و آژیر را به صدا درآورده اند، با عجله از پله ها به سمت پایین می دوند.

روز-داخلی-اتاق سفیر
سفیر: ( مضطرب آیفون را فشار می دهد)

صدای آژیر مال چیه؟
صدای منشی: هنوز نمی دونیم قربان. داریم دنبال می کنیم.

روز-داخلی-اتاق مامور سفارت

مامور سفارت گوشی تلفن در دست، خود را به سمت در اتاقک می کشاند تا سر و گوشی آب بدهد.
سیم تلفن کشیده می شود و تلفن به زمین می افتد. مامور هول شده برمی گردد تا به تلفن سامان دهد.

روز-خارجی-مقابل سفارت

افراد مقابل سفارت، مبهوت و متعجب (از صدای آژیر) به هم نگاه می کنند. هیچ کدام هنوز نمی دانند که چه اتفاقی افتاده. در این حین، محمد، لنگان لنگان سر میرسد. همه به او نگاه می کنند.

محمد: چیز مهمی نیست. من دسته گل به آب دادم.

چمران: چه جوری؟

محمد: فکر کنم منو که پشت پنجره دیدن، آژیر زدن.

چمران: مهم نیست. از صادق چه خبر؟

محمد: نمی دونم.

ناگهان در بزرگ سفارت، چهار طاق باز می شود و صادق در آستانه آن نمایان می گردد.

صادق: (فاتحانه و با لبخند) بفرمایید تو خواهش می کنم. منزل خودتونه!

ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس از چند طرف به گوش می رسد.

افراد، همه به عقب نگاه می کنند. از همه جهات ماشین های پلیس آژیرکشان به سفارت نزدیک می شوند.

افراد ناگهانی و ناخوداگاه به داخل سفارت هجوم می برند و صادق در را پشت سرشان می بندد.

مامور: (وحشت زده از اتاق نگهبانی بیرون می پرد) چی شده؟؟

چمران: (خون سرد) هیچی، بیرون خوب نبود، اومدیم تو.

روز-داخلی-اتاق سفیر

صدای منشی: قربان یکی از کارمند ها کسی رو پشت پنجره دیده آژیرو زده.

سفیر: خوب بگو قطعش کنن این لامصبو.

صدای منشی: چشم قربان. ضمنا پلیس هم اومده، چندتا ماشین.

سفیر: از پلیس هم عذرخواهی کنید، ردشون
برن. تمومش کنید این آبروریزی رو.

صدای منشی: چشم قربان.

ناگهان صدای آژیر ساختمان و آژیر ماشین های پلیس هم زمان قطع می شود.

روز-خارجی-حیاط سفارت

افراد در حیاط سفارت جمع شده اند و نماینده سفیر، بالای سکوی کوتاهی ایستاده و با آنها گفتگو می کند.

نماینده سفیر: من از طرف جناب سفیر با شما صحبت می کنم. ایشون به دلیل اینکه امروز خیلی گرفتارن، عذرخواهی کردن. شما درخواستتون رو به من بگید، من به ایشون منتقل می کنم.

چمران: اولین درخواست ما آزادی زندانیان سیاسیه.

نماینده سفیر: من معنای این حرف شما رو نمی فهمم. زندانی رو اگر قرار بود آزاد کنن، خب از اولش نمی گرفتن.

چمران: همین طوره که شما می فرمایید.

نماینده سفیر: (متعجب) چی همینطوره؟

چمران: شما حرف ما رو نمی فهمید. ولی آقای سفیر احتمالا خوب می فهمن. به خصوص اگر روزنامه های دیروز و امروز رو مطالعه کرده باشن.

نماینده سفیر: الآن من چه کار باید بکنم؟

چمران: خودتون خواستید که حرف ما رو به سفیر منتقل بکنید.

نماینده سفیر: بسیار خوب، چشم. پس شما لطفا بفرمایید.

چمران: شما بفرمایید. ما اینجا هستیم.


نماینده سفیر: (همچنان گیج) یعنی چی؟؟ یعنی تا کی؟؟

چمران: (قاطعانه) شما پیغام رو ببر. چقدر سوال می کنی.

نماینده سفیر: (جا می زند) چشم.

روز-داخلی-اتاق سفیر

علاوه بر سفیر، پنج نفر دیگر نیز دور میز کنفرانس نشسته اند. روزنامه ها هم به طور پراکنده بر روی میز قرار دارد.

سفیر: قبل از هر چیز باید بفهمیم که چه کسی خبر رو به تهران منتقل کرده.

اولی: جسارته جناب سفیر، ولی این مهم ترین مسئله نیست.

سفیر: چرا نیست؟

اولی: برای اینکه اولا این خبر، خبر سکرتی نبوده، همه روزنامه ها نوشته ان.
ثانیا آمریکا پر از مامورای امنیتیه که یکی از کارهاشون همین چیزاست.

سفیر: پس ما اینجا چه کاره ایم؟

اولی: جسارته، ولی اونا فوق سفیر عمل می کنن.

سفیر: یعنی جایگاه تشکیلاتیشون اینه؟

دومی: اسما نه، ولی رسما بله.

روز-داخلی-اتاق منشی

اتاق بزرگی است که دو کارمند مرد و یک منشی زن در آن مشغول کارهای دفتری اند. جو متشنج و اضطراب آمیز موجود، کاملا مشهود است.
نماینده سفیر وارد اتاق می شود. منشی ابتدا پشت به دوربین مشغول کار است.
با ورود نماینده سفیر، منشی به سمت دوربین برمی گردد. برخلاف صدایی نازک و دخترانه اش، چهره ای زشت، زمخت و مردانه دارد.
زنی حدودا پنجاه و پنج ساله با آرایشی غلیظ.

منشی: (با کرشمه به نماینده سفیر) بفرمایید تو. منتظرتون هستن.

نماینده سفیر: متشکرم. (و وارد اتاق سفیر می شود)

منشی: (به کارمند مرد بغل دستی اش، با اشاره به نماینده سفیر) فکر می کنی حاضر بشه منو بگیره؟

کارمند: بعید نیست، چون احمق تر از این تو عالم پیدا نمی شه.

منشی: از این جهتش خوبه البته. (ناگهان متوجه منظور کارمند می شود) تو چی گفتی؟

کارمند: هیچی.

منشی: ایکبیری.

*****🌷ادامه دارد🌷*****

دوستان عزیز! از همراهی تان در این مدت سپاس گذاریم، ادامه ی این رمان را در کتاب مرد رویاها از نشر نیستان بخوانید…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.