بگو راوی بخواند : طلب گشایش چشم سر را داشت، چشم دلش باز شد…

0

بگو راوی بخواند : مجید پورولی کلشتری، نشر عهد مانا

خلاصه:

این کتاب درباره جوانی نابینا به نام عمران است که برای شفا گرفتن به شام هدایت می‌شود تا حضرت رقیه (س) را ببیند و از دستان گره‌گشای این دردانه امام حسین (ع) شفای چشمانش را بگیرد، اما وی زمانی به شام می‌رسد که حضرت رقیه سلام الله علیها از داغ و غصه به شهادت رسیده‌اند.
عمران از طریق شامیان، از جفاکاری که نسبت به اهل بیت روا شده و واقعه کربلا باخبر می شود و کم کم خود نیز داغدار این سوگ عظیم می‌گردد.
او در می‌یابد که طبیب سه ساله چشم‌هایش زیر خاک خفته و او باید سیه پوش این واقعه باشد.
در آخر عمران از این که هنوز کور است و چشم‌هایش شامیان خائن و جفاکار را نمی بیند، راضی است. او اگر چه چشم هایش را بدست نیاورده، اما بصیرتی نو نسبت به امام حسین علیه السلام و واقعه عاشورا و اهل بیت علیهم السلام بدست آورده است.

🌱مروری از ابتدای کتاب🌱

عِمران: چشم هایم کورند.دوباره نمی بینم.
پیرشامی: کاش چشم های من کور بودند ونمی دیدم.
عِمران: این سرزمین کجاست که مرمانش به چشم های کور مادرزاد حسادت می کنند! آیا تو ازمردمان این جایی؟! از اهالی شام؟!
پیرشامی: بگو دوزخ.
عِمران: دوزخ؟!
پیرشامی ازآن هنگام که قافله ی اسیران کربلا پابدین سرزمین نهادند،از آن اولین سنگی که بر زین العابدین زدند، شام دوزخ شد.
عِمران: این داستان اسیران کربلا چیست که ورد زبان همه است؟!
پیرشامی: این داستان اندوهِ خداست.
صحنه تاریک است و سکوت محض تمام صحنه را فر گرفته.
ازدل تاریکی ازجایی که نمی دانیم کجاست- صدای کش¬دار وآهنگین نگهبان شب،صحنه را می لرزاند.
صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید.شام در شب است و شب در شام.
از یک سوی صحنه «نگهبان شب» درجامه ی نگهبانی که بی شباهت به لباس رزم نیست،با شمشیری بر کمر،وارد می شود. فانوسی در دست دارد که آن را بالا گرفته تا دورترها راببیند.
نگهبان شب: آسوده بخوابید.آسوده بخوابید.شام درشب است وشب درشام.آسوده بخوابید.
گرداگرد صحنه می چرخد وجمله اش را تکرار می کند واز دیگر سو خارج می شود.هنوز صدایش ازدوردست ها به گوش می رسد. درست آن هنگام که صدای نگهبان شب به سکوت رسیده،به یک باره صدایی ازدل تاریکی فریاد می کشد و صحنه را می لرزاند.
شامی یک: آخر چگونه آسوده بخوابم؟!
صدایش رعب و وحشت بر صحنه می اندازد. «شامی یک» ازیک سوی صحنه به شتاب و سرگشته وارد می شود. میانِ صحنه حیران دور خود می چرخد.همان جا می ایستد.هنوز صحنه تاریک است وما از او به قدر شبحی در دل تاریکی می بینیم.آرام آرام نوری دایره¬ای شکل بر او تابیده می شود وما اورا می بینیم.ترس درنگاهش موج می خورد.
شامی یک: چگونه آسوده بخوابم؟!چگونه؟!
سکوت می کند.نفس نفس می زند.انگار از چیزی یاجایی ترسیده.به یک¬باره می آشوبد وفریاد می کشد:
شامی یک:آهای شامیان.باشمایانم که درخوابِ مرگ خفته اید وبرحیات چَشم بسته اید.جامه ی عزا بر تن هاتان پوشیده باد.با شمایانم که گوش های تان از کلام حق فراری ست.
در جای جای صحنه دنبال کسی می گردد تا حرفش را بزند.کسی نیست.کوچه های شام در تاریکی و خاموشی فرو رفته. به التماس می افتد.
شامی یک:آیا برای چَشم های این نگون بختِ بی خوابِ بیداری زده مرهم وطبیعی نیست؟!کجاست آن¬کس که مَلک الموتش می خوانید؟!بگویید با آن کَریه ترین چهره اش بر من درآید تا برایش به مهر آغوش باز کنم.
زانو می زند به سویی و آغوش باز می کند برای مرگ.
شامی یک:بگویید این جا کسی هست که برای هم¬خوابه¬گی با مرگ لحظه شماری می کند.
میان صحنه با آغوش باز ایستاده.منتظر است تا مرگ بیاید و او را باخود ببرد.خبری از مرگ نیست.ناامید از مردنِ خویش ازجا بلند می شود.
شامی یک:{باتضرّع}اگر گذرتان به خانه ی مرگ افتاد،سلام مرا به ملک الموک برسانید و بگویید این¬جا درشام بَخت¬برگشته¬ای هست که خواب از چَشم هایش گریخته !بیچاره ای نادم که آسایش را از نگاهش دزدیده¬اند !مفلوکی که بی قرارِ مرگ است ! درمانده¬ای که واپسین و بزرگ ترین آرزویش خوابیدن است.خوابیدنی که درآن بیداری نباشد.
به یک¬باره می آشوبد.
آهای شامیان !این منم که تمام داشته و نداشته¬ام را می دهم برای اندکی خواب.خواب را به چشم های من باز گردانید.بگویید راوی بخواند.بگویید راوی بخواند.
سرگشته و گیج دست بر چشمانش می گذارد و ازصحنه خارج می شود.صحنه با رفتن او تاریک می شود.صدای نگهبان شب از دوردست ها به گوش می رسد.
صدای نگهبان شب:آسوده بخوابید.آسوده.شام درشب است وشب در شام.آسوده بخوابید.
سکوت وتاریکی صحنه را فرا گرفته اند.اندکی می گذرد وآهسته وآرام قسمتی از صحنه نور می گیرد.خرابه¬ای ظاهر می شود.چند دیوار نیمه فروریخته ی کاهگلی که انگار زمانی خانه ای بوده.خرابه در تاریکی شب فرورفته.طرف دیگر صحنه به آرامی نور می گیرد.یک درچوبی قدیمی ظاهر می شود.دری به سبک آن روزگار سرزمین شام.کنار در سکویی هست برای نشستن.ازقسمت تاریک صحنه صدای زمزمه ی حزن آلودی به گوش می رسد.پیرمردی با عصایی در دست و ردایی سیاه بر دوش،وارد می شود.کمر خمیده است ونای راه رفتن ندارد.محاسن سپید بلندش سینه¬اش را پوشانده.همان طور که پیش می آید زیرلب چیزی زمزمه می کند – چیزی شبیه به آوازی یا شاید ناله ای و مرثیه ای – عرض صحنه را طی می کند و آن¬سوی صحنه برابر در چوبی می ایستد.نگاهی به در می اندازد ورو به در به حرف می آید.
پیرشامی:گفتند وخارجی¬اند وما باور کردیم.
روبه در حرف می زند.لحظه به لحظه بغض صدایش بیشتر می شود.انگاردر چوبی را مخاطب قرار داده.
پیرشامی:گفتند جماعتی¬اند که دل هاشان چونان شبِ بی ماه،تار وسیاه است وخون هاشان چونان کافران وگبریان حلال.باور کردیم !
پیش می رود ودرچوبی را لمس می کند.
پیرشامی:گفتند جان¬شان از کاه پست¬تر است ومعصیت¬شان از کوه افزون¬تر.باور کردیم.
آرام برابر در زانو می زند وهنوز کف دو دستش را بر درنهاده.
پیرشامی:گفتند هرکه ایشان را آزار دهد ثوابش نزد خدا بی حساب است.باور کردیم.چه مردانی که وضو ساختند به قصد آزار.
برابر در سربه زیر و نادم در خود فرو رفته.
پیرشامی:می دانم که پشت در ایستاده¬ای و صدای مرا می شنوی !توی آن سجده های بعد نمازت مرگ مرا ازخدا بخواه !
کف دو دستش را بردر می کوبد.
پیرشامی:امابدان و باور کن که میان آن همه سنگ،سهم من تنها یک سنگ بود و نه بیشتر !
صدایش بغض دارد.نادم و پشیمان و اندوهگین به زمین خیره شده.
پیر شامی:گفتند رمی جمرات است.باور کردیم.
معترض سر بلند می کند.
پیر شامی:چگونه باور نمی کردیم ؟!چگونه ؟!
از جای برخاسته و معترض دور خود می چرخد.
پیرشامی:از کجا می دانستیم دروغ می گویند ؟!مگر نه آن¬که لباس¬شان لباس پیغمبران بود و در مسجد پیغمبران بر منبر پیغمبران به شیوه پیغمبران سخن می گفتند !
پشیمان سوی در می چرخد.
پیرشامی:پندارما این بود که این منبرها همواره در انحصار پیغمبران و اوصیای به حق ایشان خواهد بود.بی خبر از هزار هنر ابلیس !که بر تن دروغ¬گویان عبا پوشاند وبر سر دغل¬بازان عمامه نهاد و ایشان را به چشم خلایق مردان دینِ خدا معرفی نمود،آن ها نیز از نفس خود تبعیّت کردند وبر منبر های دنیا خواهی ومنفعت طلبی سوار شدند وآشکارا دم از خدا و رسول خدا زدند و پنهانی جز خیانت و نفاق هیچ نکردند.
صدای زنگوله های شتران بلند می شود.این صدا در خیال پیرشامی ست!به طرف صدا نگاه می کند ولبخند می زند.
پیرشامی:آوردند.اسیران خارجی را آوردند…
بر زمین پی چیزی می گردد. انگار پی سنگی. خم می شود وسنگی خیالی را برمی دارد و سنگینی آن را می آزماید. به دورترها نگاه می کند. به کاروانی خیالی از واسیران که از ذهنش عبور می کنند.
پیرشامی:گفتم کدام شان را بزنم؟! گفتند فرقی میان شان نیست. این جماعتِ بدعت گذار،سنگینیِ بار گناه شان برابر است.
درمیان کاروان اسیران جست وجوگر نگاه می کند.دست دراز می کند ویکی را نشان می دهد.
پیرشامی:او را می زنم…
سنگ خیالی را در دست سبک سنگین می کند وبه میان کاروان اسیران خیره می شود وسنگ را می اندازد. به یک باره صدای زنگوله ی شتران قطع می شود. کاروان از ذهن پیر شامی محو می شود
پیر شامی می چرخد طرف در.زار است و نادم وگریان.
پیر شامی:تنها یک سنگ! و نه بیشتر. و ازباید می دانستم که آن سنگ از میان سربازان و اسب هاشان خواهد گذشت و میان آن همه اسیر،بر گونه ی دخترکی سه ساله فرود خواهد آمد.
به دست هایش نگاه می کند. می گرید.
پیرشامی:بشکنید ای دست ها…بشکنید که شما گونه ی دختر سه ساله ی حسین بن علی را آزرده¬اید.
برابر در زانو می زند ومیان گریه ادامه می دهد.
پیرشامی:می دانم آن جا پشت در ایستاده¬ای وحرف¬های مرا می شنوی!باز کن…در را باز کن.
شامی اندوهگین ونادم برابر عِمران می ایستد.عِمران مبهوت نگاهش می کند.
عِمران:شما طفلان آن اسیرانِ در زنجیر را ترساندید؟!
شامی یک:آری.
عِمران باور ندارد.پس می رود.
عِمران:ترسیدند؟!
شامی یک:نپرس.مرا یارای روایت نیست.
شامی بغض کرده.
شامی یک: درآن میان دختر سه ساله¬ای بود که سخت ترسید. و چون به خانه برگشتیم خواب از چشم های من رفت.فردا و فرداتر باز خبری از خواب نبود و من بیدارم تا به امروز.
عِمران:داستانش را برایم بگو!
شامی اشاره می کند به در چوبی.
شامی یک:بگو راوی بخواند.
عِمران برمی گرد طرف در.
عِمران: مگر این جا خانه ی آن دختر سه ساله نیست؟!
شامی یک:نه!این جا خانه ی راوی¬ست.
عِمران آرام می رود طرف در و در را لمس می کند.نور آبی رنگ از صحنه می رود وصحنه تاریک می شود و دوباره مانند قبل نور شبانه می گیرد.عِمران با حیرت بر چشم¬هایش دست می کشد.
عِمران:چشم¬هایم…چشم¬هایم.
ابراهیم با صدای عِمران،ترسیده از خواب بیدار می شود.
ابراهیم:چه شده؟!
عِمران:چشم¬هایم…چشم¬هایم نمی بیند.
ابراهیم:بیست سال از ندیدن چشم¬هایت می گذرد و این واپسین شب به فریاد درآمده ای؟!
عِمران مبهوت چشم¬هایش را لمس می کند.
عِمران:من می دیدم.چشم¬های من می دید.اما حالا…
ابراهیم سر بربالش می گذارد.
ابراهیم:بیا بخواب عِمران.خستگی بر عقلت چیره شده.جوری فریاد کشیدی که گمان بُردم راهزنان بر تو حمله کرده اند وقصد جانت را دارند. بیا بخواب پسر!صبح بزرگی در انتظارتوست.
ابراهیم سر بر بالشت می گذارد و چشم می بندد.
عِمران:امّا این خیال نیست.من می دیدم.چشم¬هایم بینا بود.
ابراهیم همان جور دراز کشیده و چشم بسته با او حرف می زند.
ابراهیم:خب…تعریف کن ببینم…چه می دیدی؟!
عِمران:اولاد علی بن ابی طالب را دیدم که در کوچه¬ها ایشان را به اسیری می برند.
ابراهیم سر از بالشت برمی دارد و با تردید وتعجب عِمران را نگاه می کند.
ابراهیم:از چه سخن می گویی؟!
عِمران:از مردی که خواب از چَشم¬هایش گریخته بود و به من هزار سکّه می داد تا کورش کنم.
ابراهیم:به تو هزار سکّه می داد تا کورش کنی؟!خواب بود؟!
عِمران:یادم نیست پدر.خیالی بود حقیقی یا شاید حقیقتی خیال انگیز.
ابراهیم:خواب و بیدار تو پیدا نیست. از اسیری اولاد امیرالمونین روزهای زیادی گذشته است.
ابراهیم سر بر بالشت می گذارد و می خوابد و عِمران میان صحنه می گردد.
عِمران:کودکانی دیدم در زنجیر.زنانی کتک¬خورده.مردی دیدم پابرهنه که بر گردنش چوبی نهاده بودند و با تازیانه او را می زدند.
از دل تاریکی صحنه پیرشامی پیش می آید.نور صحنه دوباره آبیِ کبود می شود.انگار خیال دیگری از عِمران است.عِمران می چرخد پی صدای پاهای پیرشامی.
عِمران:تو کیستی؟!همانی که خواب از چَشم¬هایش رفته بود؟!
پیرشامی:من همانم که روزگارم از شب سیاه¬تر و از زهر تلخ¬تر است.
عِمران:پس،تمام آن¬چه دیده بودم خواب بود؟!
پیرشامی:کاش تمام آن¬چه من دیده بودم خواب بود.
عِمران دست بر چشم¬هایش می گذارد.
عِمران:چشم¬هایم کورند.دوباره نمی بینم.
پیرشامی:کاش چشم¬های من کور بودند و نمی دیدم
عِمران:این سرزمین کجاست که مردمانش به چشم¬های کور مادرزاد حسادت می کنند!آیا تو از مردمان این¬جایی؟! از اهالی شام؟!
پیرشامی:بگو دوزخ.
عِمران:دوزخ؟!
پیرشامی:از آن هنگام که قافله ی اسیران کربلا پا بدین سرزمین نهادند،از آن اولین سنگی که بر زین العابدین زدند،شام دوزخ شد.
عِمران:این داستان اسیران کربلا چیست که وردزبان همه است؟!
پیرشامی:این داستان اندوهِ خداست.
عِمران:اندوهِ خدا؟!
پیرشامی:داستان این واقعه را باید هزاران زبان برای هزاران گوش روایت کند.هزار دست باید هزار قلم بردارد و بر هزاران ورق بنویسد.به نام دینِ خدا،خون خدا را برخاک ریختند.
عِمران:جواب مرا بده!آیا آن دختر سه ساله هم سنگی خورد؟!
پیرشامی:به خداسوگند من تنها یک سنگ انداختم…تنها یک سنگ.
عِمران مبهوت رهایش می کند و ترسیده و اندوهگین از این حقیقت تلخ پس می رود.پیرشامی سخت می گرید.
پیرشامی:وقتی آمدند دختری سه ساله با ایشان بود اما وقتی رفتند…
عِمران:وقتی رفتند چه؟!نبود؟!
صحنه تاریک می شود. در دل تاریکی صدای عِمران بلند می شود که فریاد می کشد.
عِمران:کجا رفتی؟!آهای…پیرمرد!آیا وقتی که رفتند آن دختر سه ساله با ایشان نبود؟!
صحنه نور می گیرد و ابراهیم ترسیده از خواب بیدار می شود و عِمران را می بیند که میان صحنه راه می رود و فریاد می کشد.
عِمران:نفرین بر شمایان باد.نفرین!
ابراهیم:چه شده عِمران؟!
نگران و دلواپس می دود میان صحنه و عِمران ر ا به آغوش می گیرد.عِمران را به آغوش می گیرد.عِمران مبهوت دست بر چشم¬هایش می کشد.
عِمران:دوباره کور شده ام.
ابراهیم:دوباره؟!یادت نیست از مادرت کور زاده شدی؟!
عِمران:من می دیدم پدر.
ابراهیم دست بر پیشانی عِمران می گذارد.
ابراهیم:تو درتب می سوزی.هذیان می گویی.
ابراهیم سعی دارد عِمران به کنار در ببرد واو را بنشاند.عِمران مقاومت می کند.
عِمران:من دیدم پدر.باهمین چشم¬هایم!آن¬ها براولاد رسول خدا سنگ زدند!
ابراهیم:چه می گویی عِمران ؟!آن¬¬هنگام که اسیران کربلا را به شام آوردند ما در بلادی دیگر بودیم.چگونه می گویی دیده¬ای؟!دستی بر چشمانت بکش.آیا جز تاریکی چیز برابر نگاهت هست؟!
عِمران:امّا من دیدم. کوچه ی یهودیان را دیدم.سنگ زدن بر علی بن حسین بن علی را دیدم.
ابراهیم:تو خواب بوده¬ای عِمران و این¬ها که می گویی خوابی¬ست که دیده¬ای!بیا و بر این سکّو بنشین.
عِمران بغض کرده برابر پدر می ایستد و راه را بر او می بندد.
عِمران:تو که چَشم داری بگو پدر.تو بگو تا بدانم زنجیر با پاهای طفلی سه ساله چه خواهدکرد؟!
ابراهیم ناباور به بغض و اشک های عِمران نگاه می کند.
ابراهیم:گریه می کنی؟!
عِمران:چگونه گریه نکنم برآن¬چه اولاد علی بن ابی طالب گذشت؟!
ابراهیم:ازچه سخن می گویی پسر؟!ما که در راه بودیم و هیچ ندیدیم.فقط چند جمله شنیدیم به قدر خبری تلخ از واقعه¬ای شوم.
عِمران:اما من دیدم پدر.دروغ نمی گویم…من دیدم!
ابراهیم:چه دیدی؟!
عِمران:سه ساله¬ای دیدم با دستانی در زنجیر اورا می کشیدند.
ابراهیم:سه¬ساله¬ای؟!
عِمران:چه قَدَر این¬جا غم¬ناک است پدر!همان وقت که پا به این¬جا گذاشتیم فهمیدم.
می چرخد روبه در چوبی و با چشمان کور می دود طرف در.
ابراهیم:چه می کنی؟!صبر کن.
عِمران به شتاب و محکم به در چوبی می خورد و می افتد به روی خاک.ابراهیم می دود طرفش.بلندش می کند.
ابراهیم:عقل از سرت پریده؟!
عِمران:بگو در را باز کند.
ابراهیم:این هنگام ازشب؟!بگذار بخوابد.وعده ی ما فرداست.
عِمران:نه!او بیدار است پدر.صدای مارا می شنود.او با شامیان قهر کرده و در را به روی جهنّمیان بسته.
ابراهیم:از چه سخن می گویی عِمران؟!
عِمران را بر پای خود می گذارد و موهایش را نوازش می کند تا آرامش کند.
ابراهیم:در تب می سوزی !
عِمران:در این قصه می سوزم پدر.این واقعه تمام جان مرا به آتش می کشد.
خود را می اندازد طرف در.مشتی بر در می کوبد.
عِمران:آهای راوی.در را باز کن.برای ما روایت کن.آهای…
ابراهیم:چه می کنی؟! این¬جا خانه ی آن دختر سه ساله است.ناهنگام بر در مزن!
عمران:این¬جا خانه ی راوی¬ست پدر.
ابراهیم:خانه ی روای؟!
عمران:آری.اوکه واقعه را روایت می کند.از ابتدا تا انتها.
ابراهیم:از کدام واقعه سخن می گویی؟!
عِمران: از واقعه ی کربلا.
ابراهیم:بگذار خودشان روایت کنند.آل الله! همان¬ها که فردا میهمان¬شان خواهیم بود.
عِمران:آل الله از این¬جا رفته اند پدر.
ابراهیم:رفته اند؟!نه! هذیان می گویی پسر.آن ها ساکن شام شده¬اند واین¬جایند!
عِمران از جا بلند می شود.
عِمران:ما دیر رسیدیم پدر.آل الله به مدینه برگشتند.
ابراهیم :نه!توخواب دیده ای پسر.باور نمی کنم آن¬ها رفته باشند.
ابراهیم گریان ومتعجب به پیر شامی نگاه می کند.می رود طرف درچوبی و مشتی بردر می کوبد.
ابراهیم:آهای راوی.بازکن در را.برای شنیدن روایت آمده ایم.
ازسوی دیگر شامی یک وارد می شود.
شامی یک:بگو روای بخواند!
ابراهیم با بهت نگاهش می کند.انتظار غریبه ها را نداشته.از سوی دیگر شامی دو می آید.
شامی دو:تنها اوست که می داند.او تمام واقعه را از شاهدان عینی شنیده!
ابراهیم:از شاهدان عینی؟!
شامی سه وارد صحنه می شود.
شامی سه:از علی بن حسین.از زینب کبری.از رباب ولیلا.
پیرشامی:بگو روای بخواند!
شامی یک:شفای بی خوابی من در روضه های اوست.
شامی دو:وشفای گوش های من.
شامی سه: وشفای دست های من.
پیرشامی برابر عِمران می ایستد.
پیرشامی:توصدایش بزن.تودستت به ظلمی بر این خاندان آغشته نیست.
عِمران دور خود می چرخد و فریاد می کشد.
عِمران:کجاست نوحه خوانِ زینب کبری؟!
به یک باره صدای رعد صحنه را می لرزاند.در چوبی آهسته باز می شود.راویِ روی گرفته پا به صحنه می گذارد.بر صورتش دستاری سپید انداخته که ما او را نمی بینیم .باحزن و اندوه می خواند ومیان صحنه راه می رود.
راوی:با هلال ماه غم هم¬صحبتم
روضه خوان فصل آه و غربتم
ابرِ بارانی چَشم ترم
شال غم آورده با خود مادرم
شال مشکی روی دوشم جا گرفت
واژه هایم رنگ عاشورا گرفت
باز آه و وناله و غم باب شد
باز حرف و تشنگی وآب شد حرف آب و سینه ی بی تاب ما
حرف تنها ماندن ارباب ما
حاضران بر صحنه می گریند.بیشتر ازهمه عِمران و ابراهیم.ابراهیم برابر ردای راوی زانو می زند.
ابراهیم:بگو بر حسین بن علی چه گذشت؟! مگر اولاد رسول خدا وحجت خدا نبود؟! چه شد که جفا کردند مسلمانان؟!
روای:اگر پیمان مردم با ولی بود
اگر پیوند با آل علی بود
نه فرمان نبی از یاد می رفت
نه رنج و زحمتش بر باد می رفت
راوی با غضب به سه شامی نگاه می کند.
راوی:نه زهرا کشته می شد در جوانی
نه می شد خسته از این زندگانی
نه خون دل نصیب مجتبی بود
نه پرپر لاله ها در کربلا بود
نه زینب بذر غم می کاشت در دل
نه می زد سر زغم بر چوب محمل
راوی به زور بلند می شود.روبه به ما به سخن می آید.
راوی:اهل کشتی ناخدا را کشته¬اند.
دست در خون خدا آغشته¬اند.
خدا انتقامش راخواهد گرفت.ما بر قرآن و عترتش چنگ می زنیم ومنتظر منتقمش می مانیم،تا هم حق مظلومیت غدیر بستاند و هم راز سقیفه ی پلیده را برملا سازد!
صحنه تاریک می شود.
صدای نگهبان:آسوده بخوابید.شما درشب هستید وشب در شماست.
آسوده بخوابید.شما در شب هستید و شب در شماست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.